فرشته کوچولو

فرنیا غذای جدیدی را امتحان کرد

عزیز دلم مامان وقتی نبودی خیلی عاشق درست کردن غذاهای جدید بود و البته بخاطر اینکه بابایی از غذاهای جدید استقبال میکرد مامانی تشویق میشد اما با امدن گل دختری رفتم سراغ غذاهای ساده و بیشتر اش و سوپ که بابایی چندان دوست نداره و چند روز پیش که فرنیا خوب غذا نمیخورد  میگفت خوب معلومه دیگه غذاهای تکراری خسته اش کرده دوست نداره و این شد که  تصمیم گرفتم این بار یک پیتزا بپزم و نتیجه عالی بود دخترم خیلی دوست داشت و راحت نشست سرسفره و غذاش را خورد چون نون هم دوست داره بهش میگفت نون خوشمزه اما علت نوشتن این پست، گذاشتن این دستور غذا واسه مامان پریسا جون است تا امتحان کنه و توی وب اشپزی  بنویسه اخه نتونستم موقع درست کردن عکس بگیرم ...
13 اسفند 1391

فرنیا راننده

دختر گلم خیلی عاشق دقتت هستم یک روز با بابایی رفته بودیم بیرون بابایی دم یک مغازه نگه داشت و پیاده شد چیزی بخره   من نشستم پشت فرمان و به خانم گل خودم گفتم بریم بابایی را تنها بگذاریم خندیدی و گفتی باشه بریم من الکی فرمان را میچرخاندم که مثلا میخواهیم بریم ولی میدونی چی شد شما رو به من گفتی نه مامان اول اینو(ترمز دستی) را بیار پایین بعد اینو(دنده) را بگذار جلو بعد ماشین حرکت میکنه و من  این شکلی شدم و فهمیدم دیگه حتی یک ثانیه هم نمیشه توی ماشین تنها بمونی یک روز دیگه هم که با بابایی توی ماشین منتظر من بودین که گفتی بابایی بریم و وقتی بابا  به حرفت گوش نداد یکدفعه سوییچ را چرخوندی و ماشین را روشن کردی چندتا اصطلا...
11 اسفند 1391

موفقیت جدید فرنیا

این هفته زنمو و ملیسا( دختر عمو رسول)امده بودند خانه ما و برای همین یک هفته ای مهد نرفتی و با ملیسا حسابی خوش گذروندی و هر شب تا ساعت 12بیدار بودی و مامان را بیدار نگه میداشتی و چهار شنبه که بردیمشون خانه خاله ملیسا و شب خانم مامان تا 12:30بیدار بود و من کنارت چرت میزدم که خترم به مامانی که  بین خواب و بیداری بود گفت ببین تونستم حلقه ها را مرتب بچینم و با چنان غروری گفت مامان بهم بگو افرین عزیز دلم ان موقع شب لذت بردم که خودت هم متوجه پیشرفتهات میشی تونستی برای اولین بار حلقه ها را از کوچیک به بزرگ با گفتن رنگهاشون روی زمین نه توی پایه خودشون (پایه کمکی بود که اگه حلقه ای را اشتباه میگذاشتی بخاطر اینکه حلقه گیر میکرد زود متوجه اش...
10 اسفند 1391

مطالب قدیمی

این مطالبی که الان مینویسم مربوط به اول بهمن است وقتی کاری میکنی یا مطلبی را میخوام به وبلاگت اضافه کنم و ان موقع وقت ندارم واسه اینکه بعدا یادم نره  توی یک برگه یادداشت میکنم دیروز یکی از اون برگه ها را توی کیفم پیدا کردم حالا نمیدونم این دفعه چجوری فراموش نکنم یادداشتم را نگاه کنم حالا اشکال نداره 2مورد توی برگه بود که برات مینویسم اول از همه اینکه از اول بهمن شما گل دختری را دوباره برگردوندم مهد گلشن کمی راه دوره اما یکی از مامانهای مهد کمکون میکنه و توی مسیرش ما را هم باخودش میبره و برگشتن هم یا پیاده میاییم یا با ماشین یکی از مامانها که امده دنبال بچه اش البته چند روز اول را با آژانس رفتیم اولین روزی که رفتیم مهد چون با کالس...
25 بهمن 1391

ما برگشتیم

قشنگ مامان سلام جمعه شب از خانه مامان بزرگ برگشتیم و تاحالا مامان وقت نکرده بیاد برات بنویسه امیدوارم 5شنبه بتونم کامل از خجالتت در بیام خیلی عکس گرفتیم و خیلی خوش گذشت و از همه مهمتر حالت خوب شده و اشتهات هم یواش یواش داره بهتر میشه بقول معروف هر روز بهتر از دیروز و یک خبر که مال اول ماه هستش از اول ماه برگشتی همان مهد قبلیت یعنی مهد گلشن اینجا چون با مربیها اشنا بودی اصلا نگران نبودم و شما هم که حسابی انجا بازی میکنی و خوش میگذرونی فقط نمیدونم چرا اصلا از مهد و اتفاقاتی که میافته تعریف نمیکنی مامانهای دیگه میگن بچه ها خیلی از مهد حرف میزنند مثلا دیروز مامان نیکان میگفت نیکان توی خانه اخم کرده و وقتی ازش پرسیده چرا اخم میکنی گفته خال...
16 بهمن 1391

گل مامان

عزیز دلم خیلی وقته برات ننوشتم اما تاخیر ایندفعه فقط بخاطر نداشتن اینترنت نبود گل مامان از 4شنبه هفته گذشته مریض شدی و واسه من حوصله ای نمونده که برات بنویسم امشب داریم میریم اهواز خانه مامان بزرگ و گفتم برات بنویسم تا ایشالله وقت برگشت حسابی سرحال و سلامت شده باشی و بیام خبر خوب شدنت را اینجا بنویسم خیلی با این وضعت حوصله مسافرت ندارم اما بابایی میگه هوای اهواز بهتره و دور وبرت شلوغ میشه و تازه مامان بزرگ انجا حسابی بهت میرسه و غذاهای مقوی بهت میده و ایشالله زودتر خوب میشی و برمیگردی این چند روز همش دکتر بودیم و همه دکترها از گلی شما تعریف میکردند مطب اول: خانم چی شده؟ فرنیا: مریض شدم دکتر: گوشی را گذاشت معاینه کنه به فرنیا گفت...
9 بهمن 1391

26ماهگی

عزیز مامان سلام مامان این روزها خیلی سرش شلوغه امروز هم فقط وفقط امدم بگم عزیزم 26ماهگیت مبارک توی این سن شما 20دندانت کامل شده(البته بیستمی فقط یک کوچولو سرش پیداس)و کامل و قشنگ حرف میزنی عسل مامان 26ماهگیت مبارک ...
25 دی 1391

حرف زدنها و مهربانیهای دخترم

سلام عزیز دلم این بار ساعت سه عصر است و دوباره خوابی تا مامان بتونه برات کمی بنویسه شیرین زبونیهات هر روز دل مامان را بیشتر از قبل میبره چندتا از کارهات را برات مینویسم تا بدونی مامان چرا اینقدر قربون صدقه ات میره و دلش میخواد وبت را آپ کنه تا برات این چیزها یادگاری بمونه اخه معلوم نیست وقتی بزرگ بشی حافظه مامان توی چه وضعی باشه یک روز توی ماشین بودیم پشت سر یک اتوبوس و ترافیک هم خیلی سنگین بود بابا سپر به سپر جلو میرفت من گفتم اخه نمیگی این اتوبوسه اگه یک ذره بیاد عقب ما را له میکنه یکدفعه فرنیا خانم مامان گفت ما له نمیشیم ماشین له میشه مامان می خندید و بابا یک نگاهی کرد و کمی فاصله را رعایت کرد .........................................
8 دی 1391

سفر به اصفهان

چند روز تعطيلي هواي الوده را از تهران فرار كرديم رفتيم يك شهر الوده ديگه يعني اصفهان اما خيلي خوش گذشت خونه خاله جون بوديم و فرنيا حسابي با پارسا و سينا بازي كرد عسهاش را توي پست بعدي ميگذارم اما امدم يك خاطره كوچولو بگم اخه حافظه خوبي ندارم و ترسيدم يادم بره وقتي پارسا وسينا كوچيك بودند هميشه بابايي ميگفت پارسا وسينا اصطلاحات جالبي بكار ميبرند مثلا پارسا به اسپري حشره كش ميگفت عطر مردني  يا سينا وقتي ميخواست بگه ميزنم له و لورده تون ميكنم ميگفت له پورتون ميكنم خلاصه كه اصطلاحات جالبي داشتند تا ايندفعه كه رفتيم اصفهان و فرنيا خانم از خودشان يك اصطلاح جالب ساختند با عرض معذرت  فرنيا توي بغل من بود كه باد معده اش دفع شد بهش گفتم...
20 آذر 1391