فرشته کوچولو

1

چند تا تعریف کوچولو

سلام اول  یک توضیح کوچولو  متاسفانه اینترنت شرکت تا مدتی قطع خواهد بود و این یعنی وقت کمتر من برای امدن به اینترنت و معنی بیشتر این که کمتر میتونم به دوستان خوبم سر بزنم البته سر میزنم اما  نوشتن کامنت کمی زمان بر است برای همین هر وقت بیام نت به چندتا از دوستای مهربونم بیشتر نمیتونم سر بزنم  اما به یاد همتون هستم  و کلی دلم واسه خواندن نوشته  هاتون  تنگ میشه ا اما کمی تعریف از فرنیا گلی نمیدونم بیماری فرنیا چی بود که گلاب به روتون رنگ مدفوع فرنیا عوض شده بوددکتر گفت فرنیا چربی نخوره و همانطور که میدانید بخاطر مشکل گوارشی فرنیا من همیشه در غذاهای فرنیا روغن زیتون میریزم توی ان چند روز هر وقت میخواست غذ...
8 تير 1392

فرنيا امتحان داره

ديشب ساعت 10 وقتي اماده ميشد براي خواب بعد از دستشويي داشت بيرون ميرفت كه ميگم ماماني وايسا بشورمت ميگه مامان زود باش عجله دارم امتحان دارم درس نخوندم بعد امده بيرون سريع ميز و صندليش را اورده ميگه بابا كتاب مدرسه و مداد بده ميخوام درس بخونم بعد از كمي خط خطي كردن كتابش ميگه خوب درسام را خوندم حالا بريم بخوابيم باباي يكي از بچه هاي مهد كودك كانديد شوراي شهر شده به هر بچه اي يك كارت دادند و كلي مربيها با بچه ها تمرين كردن كه وقتي مادرها و پدرها ميان بچه ها چي بگن. نوبت فرنيا كه شده فرنيا بدو بدو امده ميگه مامان بيا كارت دارم برات اين مال توئه. خانم مربي ميگه فرنيا بگو كارت چيه؟ و فرنيا گفت: مامان بيا اين عكس باباي احمدي نژاد...
20 خرداد 1392

روزانه هاي فرنيا

يك روز ميگم فرنيا زندايي ميخواد بياد خونمون؟ با دايي مياد؟ نه پس خالي مياد؟ داشتي كيك وشير ميخوردي و تلويزيون نگاه ميكردي يكدفعه به بشقابت توجه كردي ديدي ديگه كيك نيست با اعتراض ميگي كيكم را كي خورد؟ميخوامش (عزيزم اصلا متوجه نشده بودي درحال تماشاي برنامه كيكت راخوردي و تمام شده) توي تاكسي نشستيم و مدام سوال ميكني اين چيه؟ چرا اين ماشينه تند ميره؟ چرا....كه يكدفعه داد زدي چرا راننده دستش را برده بيرون پنجره؟ راننده بيچاره سريع دستش را اورد داخل و با لحن جدي گفت ببخشيد كار خطرناكي كردم  فكر كنم پليس جريمه اش ميكرد اينقدر شرمنده نميشد رفته بوديم بيرون داشتيم قدم ميزديم كه گفتي بابايي من عروسم تو داماد بابايي...
5 خرداد 1392

5شنبه 2/2/92

از روزهایی مثل امروز خوشم میاد 2/2/92 همش دو اما غرض از امدن دیروز فرنیا را که از مهد گرفتم مربیش امد و گفت فرنیا را باغ پرندگان ببرید و من تازه فهمیدم فرنیا از خانه خیلی توی مهد تعریف میکنه برعکس که چیزی از مهد معمولا نمیگه وقتی جوجه فرنیا از دست رفت به فرنیا گفتیم جوجه مریض شد بردیمش بیمارستان بعد هم که خوب شد میبرنش باغ پرندگان تا دیگه مریض نشه و پیش مامانش باشه حالا دیروز فهمیدم فرنیا حسابی دلش هوای جوجه را کرده و به مربی اش گفته جوجه مریض شده و میخوام برم باغ پرندگان ببینمش بعدگفته جوجه وقتی مریض شد گریه کرد و صدای جیک جیک ضعیفی را تقلید میکنه و میگه جوجه اینجوری گریه میکنه اخی من فکر میکردم دخترم جوجه را یادش رفته ایشالله بتونم ...
2 خرداد 1392

30ماهگي مبارك

عزيز دلم 30ماهه شدي تولدت مبارك 30ماه از با تو بودن گذشت 30ماه از شيرين ترين لحظات زندگيم 30ماه استرس و نگراني هاي شيرين مادري كه بخاطر داشتن تو هر لحظه شاكر خداست و تمام لذتهاي دنيا را بخاطر تو ميخواهد گذشت و هيچ زماني خواستار گذشت سريع زمان نبودم اما در مورد تو نميدونم دوست دارم روزها زود بگذره و من شاهد شكوفا شدنت باشم يا بخواهم زمان اروم بگذره تا بيشتر اين روزهاي شيرين را مزه مزه كنم ديروز برات كيك خريدم كه توي مهد به مناسبت 30ماهگيت با دوستات جشن بگيريد چقدر ذوق كردي بخاطر يك كيك كوچيك و چندتا شمع ان لحظه فكر ميكردم چقدر ما ادم بزرگها توقعاتمون از زندگي بالاست براي تو نهايت شادي يعني يك كيك كوچيك چندتا شمع ادمك و كمي بپربپر اما ما...
25 ارديبهشت 1392

ماجرای کفش خریدن

عسل مامان دیروز عصر رفتیم برات کفش بخریم توی اولین مغازه یک کفش انتخاب کردیم که خواستی رنگش سفید باشه  اقای مغازه دار سایز اشتباهی داد تا پوشیدی گفتی این بزرگه اندازه نیست بعد سایز درست را که پوشیدی زود گفتی ان یکیش را بده حالا هر چی اصرار میکنیم بریم یک مغازه دیگه شاید کفشهای خوشگلتری باشه یا رنگ دیگه اصلا قبول نکردی و جلوی اینه باباکفشهات را که توی پات بود نشونت داد گفتی کفش خانومها را پوشیدم عروس شدم بعد توی راه برگشت از من سوال کردی چرا بابا برای مامان چیزی نخرید من هم گفتم خودت از بابا بپرس بابا هم گفت خوب کفشهای تو را خریدیم پولمون تمام شد گفتی نه من میگم چرا برای مامان نخریدی؟ خانه هم که رسیدیم میگی مامان من عروسم تو چی ...
11 ارديبهشت 1392

روز مادر مبارک

روز مادر را به همه مادرهای مهربان تبریک میگم امسال دومین سالیه که بابایی از طرف تو بهم روز مادر را تبریک میگه یادمه پارسال این روز را با بابایی رفتید بیرون و موقع برگشتن بابایی یک هدیه دستش بود که کاغذ کادوی بچهگانه داشت و اولش هم گفت برای فرنیا اسباب بازی خریده اما گلی که توی دستش بود نمیگذاشت من این شوخی را باور کنم و فهمیدم هدیه مال منه از طرف دختر گلم و امسال یک روز زودتر یعنی امروز یک امیل فرستاد با این عنوان مامان جون روزت مبارک از طرف فرنيا و متنی که این اولین قسمتش بود برام فرستاده بود مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری مادر یعنی به تعداد همه روزهای   آینده   تو ، دلواپسی مادر یعنی به تعداد ...
10 ارديبهشت 1392

تعریفهای هفته گذشته

دختر گلم کمتر وقت میکنم بیام و برات بنویسم ببخشید اما بدون عاشقانه دوستت دارم و هر لحظه با تو بودن دنیایی برای مامان ارزش داره قبلا فکر میکردم هر چی بزرگتر بشی چیزهایی که بشه از شما تعریف کرد کمتر میشه اما حالا میبینم بیشتر برای نوشتن موضوع دارم ولی وقت کمتری دارم - چند روز پیش توی خیابان دوتا پیرمرد را دیدی یکدفعه گفتی اِ اِ ببین بابابزرگ من هم کچله مثل اینا - چند وقت پیش مامان برات یک جوجه خرید از توی سبدی که براش تهیه کرده بودیم میاوردیش بیرون گفتم مامانی بهش دست نزن بگذار از سبد نیارش بیرون جواب دادی اخه میخوام بگذارم برای خودش بچرخه - وقتی سوالی از ما میپرسی که جوابی براش نداریم سوال را بخودت برمیگردونیم شاید جوابی براش پیدا ...
9 ارديبهشت 1392

چندتا شیرین زبونی

توی مسافرت که بودیم یک روز خانه مامان بزرگ بودیم ظهر که خوابیدی من و بابایی از خوابت استفاده کردیم بعد از مدتها رفتیم قدمی بزنیم بعد از نیم ساعتی خاله کوچیکه زنگ زد که فرنیا بیدار شده و گریه میکنه بیا باهاش حرف بزن تاحالا پیش نیامده از خواب بیدار بشی و گریه کنی وقتی تلفنی باهات حرف زدم گفتی مامان خواب بد دیدم میکروب میخواست منو مریض کنه فدات بشم که اینقدر تحت تاثیر برنامه های تلویزیون قرار میگیری (برنامه محله بهداشت که عید نشان میداد و یک میکروب هم جز شخصیتهای ان فیلم بود) به خاله پیشنهاد دادم ببردت توی باغچه باغبانی کنی و بادت بره خوبه مامان بزرگ خانه اشون باغچه داشت تا من برسم انجا مشغول بودی کرمانشاه که بودیم رفتی پشت ویت...
27 فروردين 1392

اولین پست سال 1392

سلام دوستان خوب و صمیمی و سلام به دختر گلم بلاخره تعطیلات عید تمام شد و مامانی دوباره امد و شروع به نوشتن کرد  تمام مدت تعطیلات در سفر بودیم از 29راه افتادیم به سمت اهواز و دیروز عصر به خانه برگشتیم در برگشت تصمیم گرفتیم خانه دوست بابایی که ایلام بود بریم و نتیجه اینکه در مسیر برگشت از استانهای  ایلام کرمانشاه و همدان گذر کردیم و به بعضی شهرهای این استان سرزدیم جای دوستان خالی ایشالله در پست بعدی عکسهای مسافرت و سفره هفت سین(که برای توی ماشین درست کرده بودم و در طول مسافرت اسباب بازی جنابعالی شده بود) را میگذارم توی مسافرت زیاد مامانی ر ا اذیت نکردی ولی چیزی که خیلی خوشحالم میکرد این بود که دختر گلم خیلی خوب و اجتماعی رفتا...
17 فروردين 1392