خاطرات روزانه

دختر نازم ميخواستم امسال آخرين پست را امروز برات بگذارم كه هم عكسهاي ماه اسفند بشه و هم تبريك عيد و تبريك 64ماهگيت اما متاسفانه نشدغمگین بخاطر شلوغي آخر سال محل كارم و همينطور مريض شدن بابايي

امروز تصميم گرفتم به هرحال يك پست تبريك برات بگذارم كه بدوني در تمام اين شلوغيها دخترم و شاديهام را فراموش نكردم و نميكنم عزيز دلم دختر مهربانم 64 ماهگيت مبارك انشالله سال جديد سال شادي و موفقيت باشه براي شما و همه دوستاي خوبمونمحبت

64 ماه با هم بوديم كاش 64سال ديگه هم كنار هم باشيم (خندونک اينو كه نوشتم يك حساب و كتاب كردم ببينم 64سال ديگه من و بابايي چند ساله هستيم كلي خنده ام گرفت چه آرزويي دارمزبان)

اميدوارم فردا بتونم عكسهاي ماه اسفند را بگذارم و پرونده سال 94 را ببندماجازه

پيشي ملوسي




[ موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : سه شنبه 25 / 12 / 1394 | 8:18 | نویسنده : مامانی |

دختر قشنگم تولدت مبارك

     http://www.pichak.net/gallery/albums/userpics/10001/masoud%5B1%5D.jpg

تعجب نكن دفعه قبل چون خيلي تولد دوست داشتي به تاريخ قمري تولدت را تبريك گفتم و توي مهدكودك يك تولد كوچولو گرفتيم و امروز 25‌ آبان است

5ساله كه كنار مايي و زندگي با وجود دختر نازم طعم ديگه اي داره

                        http://cdn.akairan.com/akairan/user/12/2015511151110614a.jpg

با شيريني وجودت هر روز يادآور لطف خدا براي ما هستي دخترم هميشه همين فرشته اي كه هستي بمان محبت

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_11221944851441109963.3212.jpg




[ موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : دوشنبه 25 / 8 / 1394 | 9:43 | نویسنده : مامانی |

دختر قشنگم

امروز به تاريخ قمري تولدت است تولد 5 ساله شدنت

   




[ موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : چهارشنبه 1 / 7 / 1394 | 9:00 | نویسنده : مامانی |

يك روز يك نمايشگاه رفته بودم كه غرفه خلاقيت داشت يك خط روي كاغذ ميكشيدند و ميخواستند بچه كاملش كنه يك روز ياد اين كار افتادم و نشستم يك كاغذ به فرنيا دادم و يكي خودم برداشتم روي برگه يك خط ميكشيديم و برگه را با هم عوض ميكرديم تا با ان خط نقاشي بكشيم اين برگه فرنياست خطهاي قرمز را من كشيدم و فرنيا كامل كرده و مثلا حدس زده منظورم من از ان خط چي بوده

اول خطم خيلي بزرگ بود و كل برگه را فرنيا يك نقاشي كشيد بعد ياد گرفتم خطهام را كوچيك بكشم

2

1




[ موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : يکشنبه 27 / 2 / 1394 | 10:43 | نویسنده : مامانی |

سلام به همه دوستاي عزيز وبلاگي

انشالله كه تعطيلات عيد به همه خوش گذشته باشه ميخواستم اولين پست امسال عكسهاي مسافرت باشه اما اين يكي دو روز اينقدر با حرفهاو شيرين زبانيهاي دخترم انگشت به دهان موندم كه اولين پستم ميشه حرفهاي فرنيا گلي

مامان چرا وقتي ميخواي با من حرف بزني ميگي مامان، عزيزم،... چرا هيچوقت نميگي فرنيا گلي؟

تعجبگیجمحبت

- مامان خاله آزاده(مدير داخلي مهد) ميگه توي خانه هاتون دوربين گذاشتيم كارهاتون را ميبينيم چرا من هرچي نگاه ميكنم دوربين خاله را نميبينم

- خوب اخه خاله دوربين را قايم كرده كه يواشكي ازتون فيلم بگيره و شما را ببينه

- ولي توي اتاق خاله يك تلويزيون گنده است همه جاي مهد را نشان ميده اما اصلا خانه هاي ما را نشان نميدهسوال

-عینکسبزهیس

فرنيا توي ماشين بعد از كلي بازي با دخترعموها و پسرعموها درحال رفتن به عالم خواب يكدفعه بلند ميشه مامان من شيركاكائو ميخوام من با خنده نگاه بابايي ميكنم و ميگم بريم اول يك سوپر براي فرنيا شيركاكائو بخريم بابا ميگه الان خوابش ميبره و يكدفعه خود فرنيا ميگه مامان ميدوني چرا دلم شير كاكائو خواست؟ داشتيم با بچه ها بازي ميكرديم من توي بطري شيركاكائو درست كردم(البته منظورش آب گل آلود بود) الان يكدفعه يادم افتاد و بعد از گفتن اين جمله در كسري از ثانيه خوابش بردخواب




[ موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : شنبه 22 / 1 / 1394 | 10:50 | نویسنده : مامانی |

دختر قشنگم امروز 51 ماهه شدي و اين 25هر ماه  براي من شيرين ترين روز زندگي ام است و ياد آور بزرگترين نعمت خدا

دختر نازم 51 ماهگي ات مبارك

عزيز دلم ديروز بيرون رفتيم و ازت عكس گرفتم كه امروز برات بگذارم اما ....گوشي ام را بخاطر يك بي دقتي گم كردم و الان بيشتر از هرچيز ناراحت عكسهاي شما هستم كه از دستشون دادم پس عكسها را توضيح ميدمزبان

اين تعطيلات قرار بود بريم مسافرت شمال اما چون بابايي حالش خوب نبود مسافرت را كنسل كرديم و خانه بوديم روز 5شنبه با هم رفتيم نمايشگاه كتاب و انجا صورت قشنگ شما را گريم كردند و يك كيتي خوشگل شدي بعد همش ميرفتي سراغ يك غرفه كه چيزي توش نبود و نميدونم چرا شما را جذب كرده بود خلاصه رفتيم انجا فهميديم يكجورايي غرفه خلاقيت است خانمي كه انجا بود يك خط روي صفحه كشيد و ازت خواست شكل را كامل كني شما هم تبديلش كردي به يك گربه و وقتي خانمه ازت پرسيد بچه هاش كو؟ شما سريع گفتي توي شكمش هستند بعد هم دوتا بچه گربه توي شكم مامان گربه كشيدي

بعد هم رفتي جلوي غرفه خاله ستاره اينقدر ايستادي و سي دي هايي را كه نشان ميدادند را نگاه كردي كه يكي از غرفه دارها دلش براي شما سوخت و يك صندلي اورد تا نشسته بتوني سي دي ببيني

كلي هم كتاب خريديم و برگشت بخاطر شما اتوبوس سوار شديم و من مجبور شدم تا برسيم چندتا كتابها را برات بخوانم

روز جمعه بابا ديگه از نشستن توي خانه خسته شده بود رفتيم بازار مبل (مبل لازم نداشتيم ها همينجوري رفتيم) توي يكي از فروشگاهها كارتون هورتون را نشان ميداد و شما كنار شيشه ايستادي و فيلم را نگاه ميكردي فروشنده شما را برد داخل و اجازه داد روي مبل بشيني و فيلم ببيني بعد هم كه بلاخره راضي ات كردم از آن مبل فروشي بريم بيرون اقاي فروشنده شما را به بقيه دوستاش نشان ميداد و همه نگاهت ميكردند

بعد هم كه رفتيم رستوران براي نهار و موقع برگشت كه نميدونم كجا و چطوري گوشي ام گم شد و توي خانه متوجه مفقود شدن اش شدمدلشکسته

شب هم كه ازم خواستي باهات بازي كنم بهت گفتم من ناراحتم گفتي من چيكار كنم گفتم ميتوني با خواندن شعرهاي مهدت منو خوشحال كني و شما با تمام وجود بدو بدو رفتي و شروع كردي به خواندن شعرهاي مهدكودك ( براي جشن عيد مهد سه تا شعر داده فرنيا توي خانه تمرين كنه)




[ موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : شنبه 25 / 11 / 1393 | 13:25 | نویسنده : مامانی |

دختر قشنگم نميدونم وقتي بزرگ شدي حوصله ميكني اين وبلاگ را بخواني يا نه اما شايد انموقع اگه خودت هم حوصله خواندن نداشته باشي دلت بخواد برات كمي از بچگيهات تعريف كنم و من چون حافظه ام آن زمان ديگه ياري نميكنه از روي وبلاگت ميخوانم و برات تعريف ميكنم يعني شايد يكجورايي اين وبلاگ بدرد دوران پيري من هم بخورهمحبت

از جمعه عزيز امده خانه ما وقتي شنبه از مهد برگشتي بهت گفتم ديشب عزيز وقتي شما خواب بودي امد پيشمون بعد گفتي مامان من عزيز را خيلي دوست دارم اما يكجوري صحبت ميكنه كه من نميفهمم نميشه بهش بگيد انگليسي بگه تا من بفهمم چي ميگهخنده

ميگم دخترم مگه شما انگليسي بلدي؟

- بله مامان سلام ميشه hello موز ميشه banana ببين بلدم

Fruit Divider

ديشب امدي پيشم ميگي مامان ميشه نشسته نماز بخواني

نشستم زمين و سوره هايي را كه بلدي شروع كردم برات خواندن رسيدم به سوره ناس

بسم الله رحمن رحيم قل اعوذ برب الناس ملك الناس ....

وسط حرفم پريدي و گفتي مامان اين سوره را نخوان وقتي ميگي ملك الناس حواسم ميره به ملكه و پري ديگه حواسم به نماز نيست

Field of Flowers Divider

يك روز داشتي بازي ميكردي امدي گفتي مامان ميشه سبد عروسكهام را خالي كنم برم توي سبد گفتم باشه اما يادت باشه بعد از بازي همه عروسكها را سرجاشون برگردوني 

رفتي اتاقت بعد از چند دقيقه آمدي ميگي مامان بيا كمك كن سبد را خالي كنم وقتي امدم گفتم خوب برش گردون عروسكها خالي ميشه گفتي سنگينه خودت اينكار را انجام بده وقتي كمكت كردم و سبد خالي شد زود ميگي مامان خودت سبد را خالي كردي خودت هم بايد جمعشون كني يادت باشه

Red and Pink Hearts Border

ديشب داشتيد با هليا بازي ميكرديد اوردي كتاب نقاشي ات را نشانم ميدي كه سوراخ سوراخش كرديد با هردوتون جداگانه حرف زدم كه كارتون بد بوده به هليا گفتم شما كه بزرگتري ميدوني كه اين كار اشتباهه اگه فرنيا كتاب را سوراخ ميكرد بايد بهش ميگفتي كار بديه نه اينكه خودت هم مثل فرنيا عمل كني به فرنيا هم گفتم شما كه ميدوني اينكار بديه نبادي اينكار را انجام بدي تازه اگر كسي ميخواست كتابهات را پاره كنه بايد بهش بگي كار اشتباهيه بعد رفتم سراغ كارم ديدم داريد باهم صحبت ميكنيد

- خيلي كار بدي كرديم

-مامان خيلي ناراحت شد

- اول من نبودم خودت شروع كردي

.... بعد فرنيا ميگه خوب ديگه بسه ناراحت شديم حالا بريم بازي كنيم بعد با صداي بلند ميگه اه مامان بداخلاق

Girl with Kitten Divider Line

امان از دست شما دختر شيطون و باهوش

چقدر دوره زمانه عوض شده ما كي بچه بوديم عقلمون به اين چيزها ميرسيد

 




[ موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : دوشنبه 22 / 10 / 1393 | 14:41 | نویسنده : مامانی |

ديشب خاله كوچيكه خانه ما بود و چون توي اتاق شما خوابيده بود و شما هم عادت به قصه هاي شب داري اوردمت اتاق خودمان تا بعد از قصه گويي ببرمت اتاق خودت و بيچاره خاله را ديوانه اش نكنيم زبانبعد از قصه درخواستي (ملكه يخها كه هرجا پا ميگذاشت همه جا يخ ميزد) نوبت به قصه كتاب داستان رسيده بود ديدم دير شده ساعت 10شب بود بهت گفتم مامان ديگه چشماش خسته است و ميخواد چشماش را ببنده با چشم بسته هم كه نميشه كتاب خواند كمي بخوابيم بعداْ كتاب قصه بخوانيم و ديگه هردوتامون با هم خوابمون برد ساعت1.20 دقيقه شب بيدار شدي ميگي برم اتاق خودم بخوابم و من خيلي خوشحال كه اينقدر اتاقت را دوست داري بردمت اتاق خودت يكدفعه گفتي ولي اب ندارم(شبهايك ليوان اب بالاي سرت ميگذارم و معمولا هم بيدار ميشي و اب ميخوري) گفتم چشم برات ميارم وقتي اب اوردم گفتي مامان چشمات ديگه خسته نيست؟ گفتم نه انوقت گفتي پس برام قصه بخوان دلم نخواست بهت دروغ گفته باشم براي همين رفتم كتاب داستان را آوردم اما خوابت برده بود

صبحها وقتي ميبرمت مهد از ماشين تا در مهد بغلت ميكنم يك روز بهت گفتم ديگه بزرگ شدي بايد از اين به بعد تا از ماشين تا در مهد  خودت بري گفتي نه مامان اخه خوابم فرار ميكنه

تا دوباره ديشب موقع خواب بهت گفتم دخترم ديگه بزرگ و سنگين شدي من ديگه زورم نميرسه بغلت كنم فردا كفش پات ميكنم تا خودت بري مهد و امروز صبح دختر قشنگم از ماشين تا مهد را خودش راه رفت اما دختر گلم از فردا يك كفش راحت پات ميكنم تا موقع دراوردن و خوابيدن دوباره اذيت نشي اخه امروز كتوني پوشيده بودي و دراوردنش با ان حالت خوابالو كمي برات سخت بود

ميدوني عسلم مادرها هميشه نگرانند وقتي بچه خيلي شيطوني ميكنه كلافه اند و وقتي بچه ارام ميشه هم ميگن نكنه چيزي اش شده كه اينقدر ارامه 

حال و روز الان من هم اينجوريه از اينكه اينقدر راحت با شرايط كنار ميايي و قبول ميكني نميدونم خوشحال باشم يا نگران ولي بدون خيلي عاشقانه دوستت دارم




[ موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : دوشنبه 10 / 9 / 1393 | 10:07 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد