فرشته کوچولو

1

محاوره پدر و دختر

شب قبل از خواب توي اتاق ما پيش بابا بودي يكدفعه يكي از عكسهاي من و بابايي را ديدي فرنيا: بابايي عكس مامان و بابايي بيا ببين بابايي: اين عكس جونياي ماست الان پير شديم فرنيا : الان پير شديد بابايي: بله فرنيا: نه نميخوام پير بشيد اصلا نبايد پير بشيد از بابايي اصرار و از فرنيا انكار بلاخره بابايي كوتاه امد و گفت باشه ما پير نيستيم جونيم فرنيا: اما يكي پير شديد بابايي: نه پير نيستيم و اينبار قضيه برعكس بود فرنيا اصرار ميكرد يكدونه پير شديد و بابايي كه ميگفت نه ما پير نشديم و باز هم بابايي كوتاه امد فرنيا بدو بدو امده عكس را به من نشان ميده ماماني بيا عكس تو و بابا كه جوون بوديد الان يكدونه پير شديد ميگم فرنيا مامان الان قشنگتر...
29 مهر 1392

روز جهاني كودك مبارك

عزيزم امروز روز جهاني كودك است اين روز را به همه ني نيها بخصوص ني ني هاي وبلاگي تبريك ميگم با اينكه من همه روزها را روز تو ميدونم در واقع هر روز زندگي يك مادر روز فرزندش است مدتهاست وقتي از سركار برميگردم چون كارهاي خانه را بايد انجام بدم و از همه مهمتر شام را اماده كنم تا ساعت 8اماده باشه براي شما گل دختري يك راه حل خوب پيدا كردم همراه من كار ميكني يك روز كوكو سيب زميني درست كردي يك روز ظرفها را ميشوري و ديشب نوبت درست كردن سبزي پلو بود قربون دخترم برم كه بعد از اينكه همه كارها انجام شد و گاز روشن شد گفتي خوب حالا بيا بخوريمش فكر نمي كردي بايد براي پختش صبر كني با اينكه خيلي ميترسم از اشپزخانه و خطراتش اما اجازه ميدم كنارم باشي اينج...
16 مهر 1392

باز هم فرنيا

عزيز دلم سلام يك مدته نيامدم برات بنويسم اخه ميخواستم پستم با عكس باشه اما امروز ديدم ديگه خيلي داره دير ميشه گفتم بيام كمي ازت تعريف كنم تا بعد كه بتونم عكسهات را بيارم سركار خيلي شيطون شدي و حسابي هم شيرين زبان ديگه همه چيز ميگي و ما خيلي خيلي بايد مراقب حرف زدنمان باشيم اخه جنابعالي ضبط صوت تشريف داريد اول از دوهفته قبل برات بگم كه كمي سرما خوردي و بعد از سه روز كه بهت دارو دادم متاسفانه اسهال شدي و خانم دكتر گفت به دارو حساسيت داري دارو را كه قطع كرديم روز 5شبنه جمعه هفته قبل خوب شدي اما دوباره از 5شبنه(دو روز پيش) باز ابريزش بيني ات شروع شد خيلي نگرانم  نكنه بدنت حساس شده و پشت سر هم سرما ميخوري با توجه به اينكه كمي مريض بو...
13 مهر 1392

تولد گل دختري

عزيز دل مامان امسال تولد شما توي ابان ماه مصادف ميشه با محرم و براي همين مامان تصميم گرفته توي اين ماه تولدت را بگيره هرجور كه فكرهاش را كردم ديدم با خانه كوچيكي كه ما داريم جايي واسه دعوت كردن تعداد زيادي مهمان نداريم از طرفي من دلم  ميخواد تولد بچه ها بچه گانه باشه و خواستم تولدت را مهد بگيرم اما شما اينقدر هر روز توي مهد تولد داريد كه برات تكراري شده  و گفتي نه توي خانه تولد بگيريم كه دوستام را دعوت كنيم همه جا را تزيين كنيم و لباس خوشگل عروس بپوشم حالا قرار دوستاي مهد كودك را دعوت كنيم خانه انشالله كه مادرها اجازه بدن بچه ها بيان البته من ميخوام بچه ها را با مامانهاشون بگم كه انشالله دعوتمون را قبول كنن و شما خوشحال بشي و با...
13 مهر 1392

يك شعر زيبا

بابايي از همكارش خواسته بود به نام شما يك شعر بگه و نتيجه اين دوتا دوبيتي زيباست و انچه اين شعرها را زيباتر ميكنه اين كه از زبان بابايي گفته شده و اسم هرسه تايي مون هم توي شعر هست ممنون دوست بابايي من جمالم   ، فر من از روی تست آرزویم شانه ی گیسوی تست نام تو مانند چشمت دلرباست با توام زیبا !تو نامت فرنیاست ؟     دختری دارم که نامش فرنیاست با طراوت مثل شبنم با صفاست در نگاهش با دل من جمله هاست یک فرشته ناظر این ماجراست شاعر:محمد مصدق ...
31 شهريور 1392

با زهم با فرنيا

روز سه شنبه همانطوري كه گفتم از جشن مهد كه امدي خانه تب داشتي اما شب ديگه حسابي تبت رفت بالا و تا صبح بالاي سرت بودم و پاشويه ات ميكردم ميخواستم چهار شنبه برم سركار اما ديدم تب شما قطع نشد واسه همين با هم مونديم خانه خدا را شكر از جمعه ظهر ديگه تب نداشتي و فقط بيحال بودي و  ديشب براي اينكه غذا بخوري برات ماكاروني درست كردم چون توي اين يكي دو روز هر چي اش و سوپ و غذاهاي مناسب برات درست كردم اصلا حاضر نشدي لب بزني و فقط چند قاشق پلو ميخوردي فقط پلو سفيد اما ماكاروني را خوردي اما واسه اينكه كمي سرحال بيايي هر روز رفتيم بيرون گاهي با بابايي گاهي هر سه تايي با هم. روز جمعه هم خاله كوچيكه با ما بود يك كار بد كه ميكني اينه كه وقتي غذا...
30 شهريور 1392

34ماهگي گل زندگيمون مبارك

عزيز دلم امروز 34ماهه ميشي ميدوني خيلي ارزوها توي دلم واست دارم و اميدوارم خدا تك تكشون را براورده كنه از كوچيكترينشون كه خريد خواسته هاي تو است تا بزرگترينشون يعني سعادتمندي و خوشبختي‌ات تا هميشه عزيزم هر روز كه به عقب نگاه ميكنم دلم براي روزهاي گذشته تنگ ميشه و نگاهم به اينده فقط ديدن بالندگي و بزرگي تو است اما در تمام اين زمانها يك چيز را خوب ميبينم ان هم شيريني هر لحظه زندگي با وجود تو است تفاوت زيادي است بين روزهاي قبل از دنيا امدنت و حالا كه كنارمون داري بزرگ ميشي اين تفاوت قابل بيان نيست يك دنيا تضاد كنار هم ميدوني مادر بودن تمامش استرس و نگراني است اما دركنارش يك عشق و شيريني خاصي كه فقط يك مادر ميتونه اين حس را لمس كنه و بچشه...
25 شهريور 1392

شعرهاي فرنيا

گل دختري از اصفهان برگشتيم اما سيم دروبين توي ماشين مونده و هنوز نتونستم عكسهاي دوربين را توي لب تاب بريزم اما ديشب اينقدر قشنگ برام شعرهايي را كه ياد گرفتي خواندي كه دلم نيومد صبر كنم تا اول مطالب سفر را بنويسم متن شعرهات را مينويسم با اينكه شعرهاي كوچولويي هستند اما براي ماماني يك سورپرايز بود اخه نميدونستم شعر هم حفظ كردي تازه يواش يواش هم ميخوندي تا من بتونم بنويسم بعد هم گفتي حالا بخون ببينم ياد گرفتي البته از مربي مهد اسم كتابهاي شعر را كه بهتون ياد ميده گرفتم تا بتونم ببينم داري درست ميخوني يا نصفه نيمه ميخوني عسل مامان وقتي كه راه زياده نميشه رفت پياده انوقت ميشه با ماشين بري سريع و ساده ماشين پليس تو جاده هميشه هس...
3 شهريور 1392

يك پيشرفت جديد

دختر قشنگم چند وقتي است كه ميخوام بيام برات بنويسم اما توي شركت كارم زياد شده بود و توي خانه هم كه تا ميرسيدم بايد اول با شما بازي ميكردم بعدش هم افطاري اماده ميكردم خلاصه اينكه امروز بلاخره اخر وقت اداري به بهانه تبريك عيد فطر  ميتونم چند خطي بنويسم و ازت تعريف كنم خوب اول از همه عيد فطر را پيشاپيش به همه دوستان تبريك ميگم و اميدوارم عبادات همه توي اين ماه رمضان قبول باشه اما بريم سراغ خانم گلي خودم چند روزه شروع كرديم به اموزش جدا خوابيدن البته شما از همان سه چهار ماهگي جدا توي اتاق خودت ميخوابيدي اما هميشه من تا خوابت ببره توي اتاقت ميماندم اما الان ديگه بايد يك قصه برات تعريف كنم بعد يك شب بخير ومامان بره اتاق خودش دخترخانم گل...
16 مرداد 1392

ورود به 33ماهگي و كمي حرفهاي گذشته

اين مدت كه توي شركت نت نداشتم و از خانه هم وقت نبود اپ كنم توي برگه مينوشتم تا مطالب يادم نره الان دو سه روز است كه نت شركت وصل شده اما اينقدر سرم شلوغ بود كه وقت نشده بود بيام تا امروز اول از همه اين كه روز شنبه اولين كاري كه كردم به دوستاي وبلاگي سرزدم و بعد هم تا امروز كه امدم وب خانم خانما را آپ كنم عزيز دلم ورودت به 33ماهگي را تبريك ميگم حالا مجبوري كمي مطالب طولاني بخوني با اينكه سعي ميكنم خيلي خلاصه بنويسم - ان دانه ها روي پاها و دستات خوب شد ولي اين نگراني همراهم مونده كه به چه چيزي حساسيت داشتي و نكنه دوباره بهت چيزي بدم و دوباره ان بلا سرت بياد اخه ان دفعه يك شب از شدت خارش بيدار شدي و گريه كردي به حدي كه برديمت دك...
26 تير 1392