بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
فرشته کوچولو
فرشته کوچولو
تاريخ : سه شنبه 2 / 3 / 1391 | نویسنده : مامانی
بازدید : 1 مرتبه

عزيز دلم فردا ميخوام ببرمت واكسن 18ماهگيت را بزنم اميدوارم خيلي اذيت نشي بعد از واكسن ميبرمت مهد و به مهد هم گفتم اگه تب كردي زود خبرم كنند در عوض 5شنبه و جمعه پيشت هستم و ميدونم زود همه چيز تمام ميشه و مشكل خاصي واست پيش نمياد 

واكسنهاي قبليت هم مشكلي نداشتي فقط اولين واكسنت را كه زدم پات خيلي درد ميكرد و تا پاهت را تكان ميدادي گريه ات بلند ميشد كه اين وضعيت همش يك روز ادامه داشت و حالا هم ميدونم اين واكسن را با اينكه همه ميگن خيلي سخته گل ماان به راحتي از پسش برمياد



موضوع : خاطرات روزانه
تاريخ : چهارشنبه 27 / 2 / 1391 | نویسنده : مامانی
بازدید : 3 مرتبه

سلام طلا خانم اين هم عكسهايي كه قولش را ديروز دادم بماند كه شما ديشب با ديدن عكسها و فيلمي كه ازت گرفته بوديم ساعت 10شب ياد بازي افتادي و با گريه ميخواستي باز ببريمت انجا همش ميگفتي توپ يعني استخر توپ را خيلي پسنديده بودي

توي راه خانه بازي

فرنيا توي ماشين

در حال بازي

حيف كه خانه ما جا نداره وگرنه حتما از اين خانه ها واست ميخريدم خيلي دوست داشتي بري توي خانه و كنار پنجره بشيني و از توي خانه بيرون را نگاه كني اينقدر واست جالب بود كه در و پنجره خانه باز و بسته ميشد

در خانه بازي

فرنيا و يك خانم كوچولوي ديگه

از پنجره به چي نگاه ميكني؟

اين هم همان ماشين است كه گفتم دوستش داشتي با اينكه عكسش تار است اما خواستم  عكسي از ماشين بازيت يادگاري داشته باشي انشالله ايندفعه كه بريم خريد بازم ميبريمت اينجا بازي كني

فرنيا راننده ميشود

فرنيا درحال نقاشي كردن

عزيزم به چي نگاه ميكني نقاشي دوستت خيلي قشنگه خانمم تو هم ياد  ميگيري خيلي قشنگترش را ميكشي

داري يواشكي به چي نگاه ميكني؟

در حال نقاشي كشيدن

ايندفعه نه تنها تو دفعه اولت بود واسه مامان هم دفعه اول بود كه اينجورها امده بود دفعه بعد خيالم راحتتره كه ميتوني تنهايي بازي كني و فك كنم عكسهاي بهتري بتونم ازت بگيرم  و تازه براي بعدا اماده بشي كه خانمي اينجا بازي كنه تا من و بابايي بريم خريد



موضوع : عکس های فرنیا
تاريخ : سه شنبه 26 / 2 / 1391 | نویسنده : مامانی
بازدید : 3 مرتبه

دختر قشنگم ديشب به مناسبت 18ماهگيت برديمت خانه بازي شهروند بوستان (به پيشنهاد بابايي) و چه لذتي بردي كه قابل وصف نيست

خيلي خوب بازي ميكردي و اصلا به وجود من نيازي نبود اما ماماني ميترسيد بخوري زمين يا بچه ها هلت بدن واسه همين همراهت امدم مداوم بين وسائل بازي مي چرخيدي و همه را امتحان ميكردي و همش ميخواستي با بچه ها بازي كني

فقط دوتا از بازيها را از همه بيشتر پسنديدي استخر توپ و يك ماشين بود كه ريل ساده اي داشت اول خودم گذاشتمت توي استخر توپ و تو كمي ترسيدي اما بعد كمي بازيهاي دگه دوباره خواستي بري  انجا و اين بار از پله ها رفتي بالا و از سرسره رفتي توي استخر و اين اوج لذت بود برات خيلي كيف كردي و توي توپها راه مي رفتي  و انها را به اينور انور پرت ميكردي و چند بار از پله بالا رفتي و با سرسره توي توپها شيرجه ميزدي و مي خنديدي فقط حيف پلهاي سرسره خيلي مناسب سن تو نبود و مامان مجبور بود كمكت كنه ازشون بالا بري بعدا عكسهاي ديشب را برات ميگذارم اينقدر خسته شده بودي ميدونستم حتما توي راه خوابت ميبره واسه همين رفتيم يك رستوران و به خانم گلم اش شله قمكار داديم خورد و بعد هم يك كوچولو بستني يا بقول خودت تمني بعد هم كه توي راه به خانه خوابت برد

وقتي رسيديم خانه بابايي كالسكه ات را اورد كه از توي پاركينگ تا توي خانه هم راحت باشي ما هم از فرصت استفاده كرديم و زود براي خواب اماده شديم اما خانم طلا ميخواست روزش كامل باشه با اينكه خواب بود ولي ميخواست پيش ماماني باشه تا ميگذاشتيمت توي تختت با چشماي بسته پامي شدي ميايستادي بلاخره هم مجبور شدم امدم اتاق شما و روي تشك كنار تختت خوابيدم اما شما مامان را ميخواستي من هم گذاشتمت پيش خودم اما باز امدي سرت را گذاشتي روي بالش من و دستت را انداختي دور گردنم من هم دستم دورت حلقه كردم و خوابيديم يكدفعه بيدار شدم ديدم ساعت 2شب است ديگه گذاشتمت توي تختت و رفتم اتاق خودمان خوابيدم و فكر كردم چقدر دوستت دارم و  اين عشق و علاقه مامان را خوب متوجه ميشي و تو هم گاهي ميخواهي به ما بگي خيلي دوستمون داري

عزيز مامان هميشه سلامت و شاد باشي



موضوع : خاطرات روزانه
تاريخ : دوشنبه 25 / 2 / 1391 | نویسنده : مامانی
بازدید : 3 مرتبه

عزيزم ديگه حسابي حرف ميزني و شروع كردي به جمله گفتن جمله كه نه و لي كلمات را براي رساندن منظورت چندتايي ميگي مثلا بيا جوراب انجا يعني اين جوراب را بگير بگذار انجا

يا ديشب ميگفتي لاپو لالا تخت يعني لاك پشت توي تخت بخوابه

چخ بابا يعني با بابايي بريد چرخ سواري

خلاصه كه مامان و بابا را هر روز با كلمات جديد ذوق زده ميكني فقط يكي به من بگه دبي و فرشته چه شباهتي به هم دارند كه وقتي از گل خانم ميپرسيم اسم مامانت چيه ميگه دبي

هر اسمي را بلاخره يكجوري ميگي كه شباهتي به خود كلمه داشته باشه اما اين يك كلمه شده علامت سوال واسه مامانيسوال

امروز موعد واكسن زدنت است اما هنوز تصميم نگرفتم كجا ببرمت اخه مركز بهداشتي كه نزديك خانه بود تعطيل شده و بيشتر مامان دنبال جايي است كه يا چهارشنبه يا 5شنبه واكسن داشته باشند كه بتونه روز بعد از واكسن زدن پيشت باشه اخه همه ميگن اين واكسن(18ماهگي) فرشته ها را خيلي اذيت ميكنه و يكي دوروزي باعث تب و بيحالي كوچولوها ميشه عزيزم مامان خيلي نگرانه اميدوارم زودتر يك جايي را پيداكنم و زود اين مرحله هم بگذره و ديگه تا زمان مدرسه خيال مامان راحت باشه



موضوع : خاطرات روزانه
تاريخ : دوشنبه 25 / 2 / 1391 | نویسنده : مامانی
بازدید : 7 مرتبه

دوتا عكس از قبلا

ديشب اتفاقي ديدمشون گفتم واست بگذارم

رفته بوديم بيرون و خانم طلا درحال خوردن بيسكويت خوابش برد

خواب

مامان عاشق تلويزيون نگاه كردنته عسلم

محو تماشاي تلويزيون



موضوع : عکس های فرنیا
تاريخ : دوشنبه 25 / 2 / 1391 | نویسنده : مامانی
بازدید : 6 مرتبه

جمعه رفتيم ابشار تهران و شما حسابي بازي كردي و موقع برگشت به محض سوار شدن به ماشين خوابت برد

خوب بعد از اينهمه بازي حق هم داشتي خسته باشي عكسهاشو ببين

الاكلنگ بازي با بچه ها

بازي با بچه ها

خيلي خوشحالم كه اجتماعي هستي و بازي با بچه ها را بيشتر از تنهايي بازي كردن دوست داري حتي اگه بچه ها جا بهت ندن

فرنيا در خانه كوچك

اينجا هم كه زود دوست پسر پيدا كردي فكر كنم منتظر بودي يك گارسون بياد ازتون سفارش بستني بگيره با پسرها خيلي بهتر ارتباط برقرار ميكني نميدونم چرامتفکر

فرنيا و دوست پسر

در حال تماشاي بچه ها

اينجا هم ديگه از توي خانه ماندن خسته شده بودي و داشتي از پنچره ميامدي بيرون

اينجا در نداره من مجبورم از پنجره بيام بيرون!!!

بابايي كلي ازت عكس ميگيره اما جنابعالي افتخار نميديد با بابايي عكس بگيري

تلاش بابايي براي عكس گرفتن با فرنيا

تلاش بابايي واسه عكس گرفتن با فرنيا

بلاخره بابا موفق شد تشویقتشویق

بلاخره فرنيا خانم افتخار دادن به بابايي

اين بازي را خيلي دوست داري با اينكه حتما روي صفحه پرش بايد بگيريمت تا نيفتي اخه خيلي بچه انجا هست

بپر بپر

اين هم سرسره كه چون كنارههاش خيلي كوتاه بود حاضر نبودي خودت بري بالا و مامان مجبور بود دستت رابگيره

سرسره بازي

سرسره بازي

نميدونم اين سكان را واسه چي ان بالا نصب كرده بودند هر بچه اي مي رسيد ان بالا ميخواست بازي كنه و راه بقيه را واسه سرسره بازي ميگرفت و صد البته كه فرنيا هم مسنثني نبود و عاشق بازي با ان بود

اخه اينجا جاي اين وسيله بازي است؟

يك كشتي هم بود كه فقط يك سكان داشت و همه توي صف بودند كه سكانش را بچرخاندن و باز هم صد البته كه فرنيا صف حاليش نبود و با قلدري و جيغ و فرياد سكان را گرفت و كمي چرخاند و يك عكس

دنياي بچه ها عجب دنيايي است دلشون به چرخاندن يك سكان خوش است بدون اينكه ان كشتي ذره اي از جاش تكان بخوره

ناخداي كشتي

و كمي بالاتر يك فضاي باز و صاف ويژه دويدنهاي فرنيا

بدو بدو دويدن در فضاي باز يك ورزش مفرح واسه بچه هاست

باز هم دويدن

داشت ميدويد كه يكدفعه متوجه ها مورچه ها شد كشف جالبي بود و توجهش را حسابي جلب كرده بود

مورچه ها موجودات جالبي هستند

بعد ميخواست بره پايين اما حال ان همه پله را نداشت واسه همين ميخواست راه راحتتري را امتحان كنه پرش از ارتفاع

باورتون نميشه حسابي هم به اين امر اصرار داشت

پرش از ارتفاع

بلاخره خسته از اينهمه بدو بدو يك كناري روي زمين ولو شد و دقيقا هم روي گِلها و زمين خيسکلافه

خسته از دويدن و بازي زياد

اين هم فرشته قشنگ مامان

فرنيا گل مامان

 



موضوع : عکس های فرنیا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد
درباره وبلاگ

اين وبلاگ يك مامان است كه براي دختر گلش مي نويسه تا يادگاري باشه براي خودمامان و فرشته كوچيكش و شايد روزي كه اين فرشته كوچك بزرگ شد خودش اين سايت را ادامه بده و توش خاطراتش را بنويسه

موضوعات
نويسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
آنلاین : 2
بازدید امروز : 118
بازدید دیروز : 134
بازدید هفته گذشته : 252
کل بازدید : 34699

امکانات جانبی