فرشته کوچولو

1

يك مشاوره رفتن و يك نتيجه عالي

سلام من خيلي وقت بود دنبال يك مشاور و روانشناس عالي ميگشتم و اسه سوالهام در ارتباط با برخورد با بعضي كارهاي شما گل دختري تا بالاخره از طريق وبلاگ مدرسه مامانها با يك خانم دكتر خوب اشنا شدم اولين بار فقط سوالم را در وبلاگ مدرسه مينوشتم و جوابهاي خانم دكتر را دريافت ميكردم تا اينكه بلاخره بعد از كلي انتظار 4اسفند اولين جلسه مشاوره را رفتم خوب توقع نداشتم توي جلسه اول چيز خاصي رخ بدهد اما در كمال ناباوري من يك پيشنهاد يا در واقع راه حلي كه خانم دكتر داد نتيجه اش واسه خود من كه خيلي جالب بود بگذار برات تعريف كنم شما چند وقتي بود كه همش دلت ميخواست ني ني باشي و حتي ميامدي پيش من و در خواست شير ميكردي و وقتي من تعجب ميكردم ميگفتي الكي بعد تو...
18 اسفند 1392

25بهمن

عزيز دلم 25بهمن ماه 39ماه گذشت و وارد 40ماه زندگيت شدي و چقدر زود گذشت عزيزم عاشق تمام لحظه هاي با تو بودن هستم بزرگترين ويژگي تو در اين روزها ابراز احساسات است كه نميدونم از كجا ياد گرفتي به شيرين ترين صورت بيان كني ديشب وقتي توي هواپيما ساعت 11شب ميگفتي مامان صداي من يكجوري شده گفتم اخه خوابت مياد گفتي نه دلش واسه بابايي تنگ شده كه اينطوري شده بعد گفتي گوشام هم ميخواد بابا را ببينه گفتم مگه با گوش مي بينن با گوش ميشنون و تو گفتي نه اخه گوشم دلش واسه بابايي تنگ شده ميخواد بابا را ببينه و ادامه دادي چشمام هم ميسوزه خوابم نمياد دل چشمم هم واسه بابايي تنگ شده و وقتي براي برداشت چرخ دستي بيرون سالن رفتم مثل جوجه دنبالم راه افتادي و وقتي...
26 بهمن 1392

ديداربا دوستان وبلاگي در اهواز

سلام دوستان خوبم اين چند روز كه نبودم رفته بودم اهواز خانه پدربزرگ و مادر بزرگ فرنيا وقتي ميخواستم برم با يكي از دوستان وبلاگي يعني مامان پريسا جون هماهنگ كردم كه اگه شد ايشون زحمت برگزاري و دور هم جمع شدن دوستان را بدهند تا من هم دوستان را هم از نزديك ببينم و هم هروقت از جمع شدنهاشون خبر بدهند اينقدر حسوديم نشه روز سه شنبه كه تازه رسيده بوديم و خسته بوديم و تازه راهپيمايي هم بود قرار را همان روز رسيدن واسه 5شنبه عصر گذاشته بوديم روز چهارشنبه هم رفتم دنبال كارهاي خودم و  ولي خوب دايي فرنيا هم ساكن شوشتر است و اگه نميرفتيم خيلي دلمون ميسوخت كه نتونستيم ببينيمشون براي همين صبح 5شنبه رفتيم پيش انها و با عجله برگشتيم تا قرار وبلاگيمو...
26 بهمن 1392

باز هم شيرين زباني

اين مدتي كه وقت نبود بيام بنويسم سعي كردم تا فرنيا حرفي ميزنه يا كاري ميكنه يادداشت كنم يادم نره و بعد بيام بنويسم اين هم يادداشتهاي من توي مهد از خدا و مهربانيهاش و نعمتهاش براي بچه ها حرف زده بودند و فرنيا ياد گرفته بود يك روز گفت مامان خدا تو و بابايي را به من داده خدا خيلي مهربونه من هم گفتم افرين درسته بايد خدا را شكر كنيم كمي فكر كرد بعد گفت مامان تو خدايي من: چرا؟!! فرنيا: اخه خيلي مهربوني و من را هم تو درست كردي(به جاي اينكه بگه بدنيا اوردي) پس خدايي ديگه و دراخر هم حالا چجوري اين اشتباه را درست كنم؟ چه توضيحي بدم؟ خلاصه كه خيلي وقت برد تا يك چيزي بگم و توضيحي بدم كه مطمئن هم نيستم درست فهميده باشه هر وقت يك كار ا...
12 بهمن 1392

شيريني زباني ديروز فرنيا در مهد

ديروز كه رفتم فرنيا را از مهد بگيرم مدير مهد گفت امروز كلي از دست فرنيا خنديديم و برام تعريف كرد مربي ميره سركلاس و يك بچه جديد را به بچه ها معرفي ميكنه مربي: اين دوست جديدتون است اسمش كاوه است ميره كنار طاها ميشينه فرنيا: گاوه همان كه ما ما ميكنه؟ طاها: نخيرم اصلا دوست من ما ما نميكنه فرنيا: چرا گاوا همشون ما ما ميكنند و خلاصه اين ميشه دعواي بين طاها و فرنيا و مربيها دخالت ميكنند و انها را از هم جدا ميكنند شب توي خانه من براي بابايي جريان را يواشكي تعريف كردم و بعد بلند گفتم بابايي امروز يك دوست جديد توي مهد براي بچه ها امده فرنيا اسمش چي بود؟ فرنيا كمي فكر كرد و گفت امممممممممممممممم نميدونم شبيه گاوه بود مامان اسمش چي بود؟...
23 دی 1392

واكسن آنفولانزا

بلاخره روز دوشنبه عصر رفتيم دختري را واكسن سرماخوردگي زديم توي راه بهش گفتم داريم ميريم واكسن بزنيم گفت واكسن چيه گفتم دارويي كه دكتر ميده تا ديگه سرما نخوريم گفت يعني قرصه گفتم نه واكسن را توي جعبه اش نشانش دادم گفتم اينه اما بايد دكتر بازش كنه تا ببينيم چيه تا دكتر گفت استينش را بزنيد بالا فرنيا گفت نه درد مياره نميخوام واكسن نزنيد خلاصه با دردسر خوابانيدمش و توي پاش زديم فكر كنم درد نداشت يا شايد دكتر خيلي خوب تزريق كرد چون گريه نكرد فقط نق ميزد و نميخوام نميخوام ميگفت بعد از ما يك بچه ديگه را اوردند كه از فرنيا كوچيكتر بود و از همان دم در گريه ميكرد فرنيا ميگفت مامان چرا گريه ميكنه؟ گفتم ميخواد مثل تو واكسن بزنه رفت دم در اتاق تزري...
11 دی 1392

كلاسهاي فوق برنامه

فرنيا از ديروز كلاسهاي زبان، موسيقي و از امروز كلاس باله را شروع كرده توي مهد تنها صبحها برنامه اموزشي دارند كلاسها شامل زبان، سفال نقاشي، خلاقيت و كاردستي است و عصرها برنامه هاي اموزشي دارند كه پوليه يعني اضافه بر شهريه مهد بايد پرداخت بشه از اين ماه فرنيا را باله و زبان ثبت نام كرديم ديروز اولين جلسه زبان بود فرنيا تا منو ديده ميگه مامان امروز گفتند ما نبايد بخوابيم بايد شيطوني كنيم بعد از مهد ساعت 6رفتيم كلاس موسيقي و با نظر مربي كلاس فرنيا فعلا بايد بره كلاس بازي موسيقي تا اماده كلاس بلز بشه بيرون كلاس نشستبه بوديم و صداي بچه ها و مربي را مي شنيديم من كه خيلي  از بازي موسيقي خوشم امد گفتم ايكاش ما را هم اين كلاس ثبت نام ميكر...
9 دی 1392

ماجراي يك عصر تا شب با فرنيا

اول از همه بگم اين پست يكم طولاني ميشه ببخشيد ديروز خانم طلاي ما موقع برگشت از مهد شروع كرد به حرف زدن از ان حرف زدنهايي كه نميدونم بگم شيرين زباني يا.....خلاصه ماجرايي داشتيم تا شب وقت خواب من هر روز فرنيارا با ماشين ميبرم مهد و برميگردونم مگر روزهايي كه بابايي جايي كار داشته باشه و ماشين را باخودش ببره  و موقع برگشت اگر هوا خوب باشه و حس و حالش باشه پياده برميگرديم مثل ديروز فرنيا: مامان چرا ماشين نداريم؟ - بابايي كار داشت ماشين را برده - اصلا چرا بابايي ماشين ما را ميبره؟ بره براي خودش يك ماشين بخره - شروع كرديم به پياده روي نزديك مهد يك پارك هست تا چشمش به پارك خورده ميگه: مامان بيا بع بعي بازي؟ - چجوري؟ - تو بشو...
13 آذر 1392

پيشرفتهاي فرنيا تا سه سالگي

عزيز دلم امروز كمي از كارهايي كه بلدي و چيزهايي كه يادگرفتي مينويسم كلمه هاي انگليسي كه بلدي اعداد تا 10 رنگها: سبز، قرمز، صورتي، آبي، زرد(به يلو ميگي للو )نارنجي ميوه ها: موز، سيب، پرتقال جديدا انگور را هم بهتون ياد داده اند اما هنوز كامل بلد نيستي اعضاي بدن: دست، سر، شانه، زانو، انگشت پا، چشم، گوش، دهان، بيني، گوش كلمات: دراز و كوتاه(long-short)، روشن و خاموش(off-on)، بزرگ و كوچك(big-small) يك عالمه شعر بلدي كه ديگه نميتونم بنويسم سوره حمد كه البته با كمك ميخواني توي قطار زمان برگشت از مشهد بخاطر بودن 2تااقاي ديگه توي كوپه ما مجبور شدم جا را عوض كنم و فقط من و شما بريم يك كوپه ديگه توي كوپه جديد سه تا خانم پرحرف بود...
28 آبان 1392

تولدت مبارك از طرف بابايي

دختر گلم سلام من سال يكي دوبار مي يام سراغ نوشتن شرمند مامانت جور منو مي كشه اين سه ساال نيز تموم شد و هر لحظه فقط فقط به اينده تو فكر مي كنم و غضه تنهايي تو بعد از ما هر روز اذيتم مي كنه . اي كاش تنها ......... اي كاش از اينده تو خبر داشتم و فكرم راحت بود ولي خوب نميشه در نتيجه تموم سعي خودم رو مي كنم اين لحظات خوش را به بهترين وجه اي سپري كني اگه بدوني با تو بودن چه حالي بهم مي ده كه نپرس . بعضي وقت ها واسه اينكه با هم باشيم بدون ماماني و يواشكي مي ريم بيرون كه فقط و فقط با هم باشيم .خوب شايد اسمش حسودي باشه يا بدجنسي و يا هر چيز ديگه ولي خوب منم نمي تونم با تو بودن رو با كسي تقسيم كنم حتي مامانت. بي صبرانه منتظر بزرگ شدنت هستم...
25 آبان 1392