فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

فرشته کوچولو

مهماني افطاري محل كار بابايي

هر سال شركت بابا يك مهماني افطاري ميده و امسال مثل سالهاي قبل با فرنيا گلي بوديم اين سومين ساليه كه با دختر عزيزم به اين مهماني ميروم و امسال مهمترين واقعه انجا ديدار با مريم جان مامان بهار كوچولو بود كه حيف بهار كوچولو را با خودشون نياورده بودن و جالبترين قسمتش اين بود كه من همش از بابايي قبل رفتن ميپرسيدم بابا مامان بهار هم ميان و مشتاق ديدارشون بودم و مريم جون هم درملاقاتمون همينو گفتن فرنيا زودتر از ما روزه اش را افطار كرد(اخه توي مهد گفتن ان روز نهار نخورده) و بعدش كمي بازي و .... عزيز دلم بيشتر بازي با بچه هاي بزرگتر علاقه داره و اين بچه هاي خوب هم خيلي حرف گوش كن بودند هر چي فرنيا ميگفت گوش ميكردند نشد عكس واضحتري...
26 تير 1392

ورود به 33ماهگي و كمي حرفهاي گذشته

اين مدت كه توي شركت نت نداشتم و از خانه هم وقت نبود اپ كنم توي برگه مينوشتم تا مطالب يادم نره الان دو سه روز است كه نت شركت وصل شده اما اينقدر سرم شلوغ بود كه وقت نشده بود بيام تا امروز اول از همه اين كه روز شنبه اولين كاري كه كردم به دوستاي وبلاگي سرزدم و بعد هم تا امروز كه امدم وب خانم خانما را آپ كنم عزيز دلم ورودت به 33ماهگي را تبريك ميگم حالا مجبوري كمي مطالب طولاني بخوني با اينكه سعي ميكنم خيلي خلاصه بنويسم - ان دانه ها روي پاها و دستات خوب شد ولي اين نگراني همراهم مونده كه به چه چيزي حساسيت داشتي و نكنه دوباره بهت چيزي بدم و دوباره ان بلا سرت بياد اخه ان دفعه يك شب از شدت خارش بيدار شدي و گريه كردي به حدي كه برديمت دك...
26 تير 1392

عكسهاي فرنيا گلي

اين روش جديد فرنيا براي بازي بعنوان ني ني اين پتوي نوزادي فرنيا كه حالا شده لباس فرنيا   اين عكس تار شده اما خواستم ببينيد چجوري پتو را ميپوشه اين هم فرنيا خانم وقتي بقول خودش لباس ورزش پوشيده با شال گردن زمستانه !!!!! در حال انگور خوردن فرنيا عاشق انگور و كشمش است اين هم نحوه جديد بازي فرنيا ميگه ماشين بازي پسرانه است اما من هم ماشين بازي دوست دارم يك روز گير داد كه روسري ميخواد ما هم برديمش بيرون و به انتخاب خودش روسري خريد ببينيد چه رنگي هم انتخاب كرده دختر گلي چند وقتي است حسابي عاشق رنگ صورتي شده يك روز با يك هديه ازمهد امد ميگه به خاله بهاره(مربي مهد)كمك كردم بهم هديه داده بعد كه پرسيديم فهميديم ت...
26 تير 1392

باز هم نگرانی جدید واسه مامان

گل دختر مامان دوباره مامان را نگران کردی پنجشنبه رفتیم خانه دختر عموت که خیلی از شما بزرگتره و یک گل پسر داره که همبازی شما بود شب با هم رفتیم پارک و شب خانه انها ماندیم تا صبح از انجا بریم خانه عزیز تا صبح چندین بار بیدار شدی و خیلی اذیت کردی صبح با دختر عمو و حسین پسرش رفتیم خانه عزیز که فهمیدیم خانه نیست و رفتیم خانه عمو رسول توی راه مریم جون گفت پای فرنیا چرا اینجوری شده و من فکر کردم پشه نیشت زده که انقدر شب اذیت میکردی اما وقتی پات را دیدم فهمیدم  مشکل تنها یک پشه نیش زدگی نیست همان موقع به خاله زنگ زدم و بعدش هم به دایی خلاصه اینکه یا حساسیت غذایی یاحساسیت به یک  گیاه خاص یا یک مشکل ویروسی اما از همه مهمتر اینکه دارویی ...
14 تير 1392

آخرین خبرها و عکسها از فرنیا گلی

یک روز که مهمان داشتیم و بعد از نهار همه داشتند استراحت میکردند فرنیا رفته سراغ بابا و با سروصدا و جیغ و فریاد میگه بابا پاشو بابا پاشو بلاخره بابایی رضایت دادند و بیدار شدند فرنیا بدو بدو امده میگه بابا را پا کردم!!!  آهان فهمیدم یعنی بابا را بیدار کردم شب موقع خواب میگم فرنیا زود باش بجنب مسواکت داره دیر میشه  فرنیا یک نگاهی به مامان کرد وگفت بجنبم (دقیقا با یک همچین لبخندی) و شروع کرد به تکان دادن خودش ای شیطون بلا متوجه شدی مامان میگه زود باش اما با شیطنت فراوان معنی دیگه برای کلمه مامان پیدا کردی و سر به سر مامان گذاشتی یک روز هم رفته بودیم فروشگاه خانه کودک فراز یک عروسک بزرگ نشانت میدم و میگم فرنیا ببین میکی موس...
13 تير 1392

چند تا تعریف کوچولو

سلام اول  یک توضیح کوچولو  متاسفانه اینترنت شرکت تا مدتی قطع خواهد بود و این یعنی وقت کمتر من برای امدن به اینترنت و معنی بیشتر این که کمتر میتونم به دوستان خوبم سر بزنم البته سر میزنم اما  نوشتن کامنت کمی زمان بر است برای همین هر وقت بیام نت به چندتا از دوستای مهربونم بیشتر نمیتونم سر بزنم  اما به یاد همتون هستم  و کلی دلم واسه خواندن نوشته  هاتون  تنگ میشه ا اما کمی تعریف از فرنیا گلی نمیدونم بیماری فرنیا چی بود که گلاب به روتون رنگ مدفوع فرنیا عوض شده بوددکتر گفت فرنیا چربی نخوره و همانطور که میدانید بخاطر مشکل گوارشی فرنیا من همیشه در غذاهای فرنیا روغن زیتون میریزم توی ان چند روز هر وقت میخواست غذ...
8 تير 1392

جمعه 31خرداد

جمعه عمو جواد امد خانه ما و تو با محمد حسابی خوش گذروندید جوری که موقع خداحافظی گریه میکردی و بهانه میاوردی حتی با ما خداحافظی میکردی که با انها بری انجا اینقدر بازی کردی که حسابی گرسنه ات میشه و بابا برات کاپ کیک میخره و کلا اشتهای نهار نداشتی وقتی شیطنتهات خسته ام  میکنه بیاد میارم چقدر بیحال بودنت ناراحتم میکنه اینه که دیگه عصبانی نمیشم عاشق شیطونی کردنت هستم این هم فرنیا ی خسته درحال برگشت ببینید چه اروم شده وقتی رسید خانه باز هم سروصدا ولی بعد از کمی رفت پیش خاله بزرگه که داشت استراحت میکرد و گفت خوابم میاد و سریع و راحت کنار خاله خوابید تا حالا  ندیده بودم این جوری بخوابه فرنیا با م...
6 تير 1392

باز امدیم

سلام دوستان عزیز ببخشید نگرانتون کردم  بعد از برگشت از مسافرت شمال فکر میکردم فرنیا خوب شده و دیگه جای نگرانی نیست اما دوباره فرنیا مریض شد این دفعه مریضی سختی نبود اما نگرانی من زیاد بود روز چهارشنبه 22تیر بعد الظهر به پیشنهاد بابایی رفتیم برای فرنیا مایو  بخریم که 5شنبه ببریمش استخر اما موقع برگشت فرنیا شکایت دل درد داشت و توی راه حالش بهم خورد پیش خودم گفتم حتما توی مهد زیاد خورده و  روی دلش مونده این هم فرنیا با لباس شنا به گفته فرنیا پتوها دریا هستند یک قطار بازی در دریای پتویی اما دیگه تا شب هیچی نمیتونست بخورده و حتی اب را هم بالا میاورد بردیمش درمانگاه دکتر یک امپول ضد تهوع داد و یک سرم که فرنیا سرم ر...
6 تير 1392
1