فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

فرشته کوچولو

پيشرفتهاي فرنيا تا سه سالگي

عزيز دلم امروز كمي از كارهايي كه بلدي و چيزهايي كه يادگرفتي مينويسم كلمه هاي انگليسي كه بلدي اعداد تا 10 رنگها: سبز، قرمز، صورتي، آبي، زرد(به يلو ميگي للو )نارنجي ميوه ها: موز، سيب، پرتقال جديدا انگور را هم بهتون ياد داده اند اما هنوز كامل بلد نيستي اعضاي بدن: دست، سر، شانه، زانو، انگشت پا، چشم، گوش، دهان، بيني، گوش كلمات: دراز و كوتاه(long-short)، روشن و خاموش(off-on)، بزرگ و كوچك(big-small) يك عالمه شعر بلدي كه ديگه نميتونم بنويسم سوره حمد كه البته با كمك ميخواني توي قطار زمان برگشت از مشهد بخاطر بودن 2تااقاي ديگه توي كوپه ما مجبور شدم جا را عوض كنم و فقط من و شما بريم يك كوپه ديگه توي كوپه جديد سه تا خانم پرحرف بود...
28 آبان 1392

محرم 92درمهد گلشن

قرار بود روز سه شنبه 21ابان مراسم عزاداري توي مهد برگزار بشه و خواسته بودند هركس زنجير طبل يا هر وسيله اي مربوط به عزاداري داره بياره اما روز سه شنبه بخاطر الودگي هوا تعطيل شد و همه چيز به هم خورد و در كمال بي اطلاعي خانواده ها روز يكشنبه يعني 26آبان ماه براي بچه ها مراسم گرفته بودند ديروز كه رفتم فرنيا را بگيرم ديدم عكسهاي مراسم عزاداري روي اسكرين سيور كامپيوتر مهد است بعد كه پرسيدم ديدم حداقل ميشه عكسها را گرفت و نتيجه اين عكسهاي زير است       بقيه عكسها ادامه مطلب     ...
28 آبان 1392

تولدت مبارك از طرف بابايي

دختر گلم سلام من سال يكي دوبار مي يام سراغ نوشتن شرمند مامانت جور منو مي كشه اين سه ساال نيز تموم شد و هر لحظه فقط فقط به اينده تو فكر مي كنم و غضه تنهايي تو بعد از ما هر روز اذيتم مي كنه . اي كاش تنها ......... اي كاش از اينده تو خبر داشتم و فكرم راحت بود ولي خوب نميشه در نتيجه تموم سعي خودم رو مي كنم اين لحظات خوش را به بهترين وجه اي سپري كني اگه بدوني با تو بودن چه حالي بهم مي ده كه نپرس . بعضي وقت ها واسه اينكه با هم باشيم بدون ماماني و يواشكي مي ريم بيرون كه فقط و فقط با هم باشيم .خوب شايد اسمش حسودي باشه يا بدجنسي و يا هر چيز ديگه ولي خوب منم نمي تونم با تو بودن رو با كسي تقسيم كنم حتي مامانت. بي صبرانه منتظر بزرگ شدنت هستم...
25 آبان 1392

عكسهاي تولد يك دوست 3آبان ماه

سوم ابان رفته بوديم تولد دختر و پسر دوست من يك دختر 5ساله ناز به اسم اوا جون و گل پسر سه ساله به اسم امير مهدي يك عالمه بچه دعوت بود سمت راست اوا و امير مهدي بالا سرش ايستاده و فرنيا كنارشون (ببخشيد عكسها بي كيفيت است اخه با موبايلم گرفتم) اواي معترض اخه نميگذاشتند شمعها را فوت كنه بعد از عكس بلاخره دور كيك خلوت شد و ما هم سوء استفاده كرديم و فرنيا تكي عكس گرفت ...
25 آبان 1392

فرنيا با موهاي بافته

عزيز دلم عاشق اين موهاتم بخصوص وقتي ميبافم برات تا ازش ميپرسيم بريم موهات را كوتاه كنيم ميگه دخترها بايد موهاشون بلند باشه ديشب داشتم موهاش را شانه ميزدم ميگم فرنيا ببين چقدر موهات بلند شده ميگه به پاهام رسيده؟!!!!! با هليا (دختر همسايه ) نميدونم چرا اينقدر زير اين ميز را دوست داري؟ ...
25 آبان 1392

ادامه عكسهاي سفر مشهد

اين هم از عكسهاي حرم كه دوستان گفتن چرا از حرم اصلا عكسي نيست اخه عكسها توي گوشي بابايي بلوكه شده بود تازه ديشب هم هر كاري كردم نشد از موبايل بابايي مستقيم بريزم توي كامپيوتر مجبور شدم اول به گوشي خودم بلوتوث كنم بعد به كامپيوتر صحن جامع رضوي بعد از نماز ظهر   اين هم توي قطار موقع برگشتن كه چندتا دوست پيدا كرد و حسابي با سروصداشون صداي مردم را دراوردند   ...
25 آبان 1392

بعد از الظهر عاشورا و روز جمعه

چون روز عاشورا همه عموها خانه عزيز جمع هستند عصر بچه ها توي حياط حسابي بازي كردند روز جمعه هم رفتيم قلعه سحراميز پارك ارم كيتي كوچولوي مامان با انگشت هويجي دم در موقع بيرون امدن از شهر بازي مامان عكس گرفتي؟ بريم؟ بابايي امد با كاپشن موقع برگشتن يك پارك و باز هم بازي ...
25 آبان 1392

عاشوراي 92

روز عاشورا مثل هرسال رفتيم خانه عزيز   روز تاسوعا بابا با فرنيا رفتن زنجير بخرن اما نبود فقط اين طبل را خريدند   پسر عموي فرنيا عليرضا فرنيا سردش شده بود اما كلاه با خودم نبرده بودم نتيجه اينكه يك شنل داشت تبديل شد به كلاه   ...
25 آبان 1392

فرشته كوچولوي زندگي من تولدت مبارك

عزيز دلم امروز روز تولد توست از ديشب به تو و تمام خاطرات اين سه سال فكر ميكنم ديشب خيلي بد خوابيدي و خوابت نميبرد و من ياد خودم شب بدنيا امدنت افتادم كه ان شب من نميتونستم بخوابم يعني مثل ديشب نميگذاشتي بخوابم تا اينكه صبح زود راهي بيمارستان شدم و تو شدي يك فرشته زميني امروز صبح زود هم وقتي ميخواستم برم سركار و تو را ببرم مهد بيدار شدي و پرسيدي كجا ميخوايم بريم؟ چرا لباس بپوشم؟ و من فقط ياد بدنيا امدنت افتادم يعني ان موقع هم از خدا و فرشته ها پرسيدي كجا ميخوايم بريم؟؟؟ به بهانه بدنيا امدنت ديشب رفتم سراغ موبايل بابايي و عكسهايي كه از مدتها قبل توي گوشي اش بود و نتونسته بودم اينجا بگذارم ازش گرفتم پارك روبروي سمرقند   ...
25 آبان 1392

مسافرت مشهد

سلام اين مدت كه نبوديم كمي درگير كارهاي جمع وجور كردن وسائل سفر بوديم چون خود سفر كه همش سه روز بود يعني 5شنبه رفتيم و دوشنبه تهران بوديم .كجا؟ خوب مشهد ديگه نگفته بودم؟ خوب ببخشيد اما حالا با دست پر امدم راستي مامان بزرگ و بابا بزرگ هم توي اين سفر با ما بودند البته بگم كه الان فرنيا خانم در خانه همراه بابايي است چون توي مسافرت مريض شد ديروز من پيشش موندم امروز بابايي خوب بريم سراغ عكسها اينقدر توي قطار از پله بالا و پايين رفت كه خسته شد و خوابيد وقتي رسيديم مشهد اول كمي براي هتل مشكل پيدا كرديم و صبح زود رفتيم خانه پسر عموي من و از خواب بيدارشون كرديم اما از بس خسته بوديم اصلا نشد يك عكس از فرنيا و گل پسرشون اقا ماهان ب...
15 آبان 1392