فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

خدايا لطف ومهربونيت را شكر

بعد از چند روز نگراني بابت بيماري فرنيا گلي بلاخره خانمي حالش خوب شد و خدا لطفش را به ما باز هم نشان داد خدايا هيچ بچه اي را به بيماري دچار نكنه و هيچ مادري را غصه دار نكنه ديروز از مهد خبر دادن كه دوباره فرنيا حالش بهم خورده و بيحال است سريع رفتم خانه و دختري را از مهد گرفتم خدا را شكر خيلي خوب بود حتي اشتهاش هم داره برمي گرده و كمي بهتر شده اما بدنش دونه ها ريز زده بود تا بابايي امد برديمش دكتر و خان دكتر مهربون گفت دختري چيزيش نيست و فقط يك بيماري ويروسي بوده كه هيچ داوريي هم نياز نداشته و اين دونه ها هم مربوط به همان بيماري ويروسي است و تا 7روز ممكنه باقي بمونن و دختري هم انگار از قضايا با خبر شده بود و خيالش راحت شده بود چيزيش نيست ...
23 مهر 1391

گل دختر مامان مريض شده

عزيز مامان نميدونم چيكار كنم چند روزه مريضي و من دارم ديونه ميشم از سه شنبه شب كه تب كردي و هر روز بجاي اينكه بهتر بشي مشكلاتت بيشتر شد اول فقط تب داشتي بردمت دكتر اون هم گفت چيزيت نيست ويروسيه و فقط استامينوفن اما از بعد از اينكه از دكتر امديم  هر چي ميخوردي بالا مياوردي از چهار شنبه صبح هم اسهال شروع شد بعد يكدفعه همه چيز از 5شنبه عصر خوب شد يعني نه اسهال نه استفراغ و نه تب اما شما ديگه اصلا غذا نميخوري و اين باعث ميشه كه همش بيحال باشي ديروز فقط چند لقمه نان و پنير خوردي و شب هم بزور بازي و پارك چند قاشق سوپ عزيزم مامان سعي ميكنه بهت هله هوله نده اما چون ديروز چيزي نميخوردي گفتم بهت پفك بدم شايد اشتهات باز شه ام...
22 مهر 1391

كودك قشنگم روزت مبارك

عزيزم ديروز به مناسبت روز جهاني كودك برديمت نمايشگاه بهترينها براي غنچه هاي شهر بنظرم از پارسال كيفيتش پايين تر امده بود پارسال شركتهايي كه انجا غرفه داشتند براي بازي بچه ها غرفه هايي را تدارك ديده بودند اما امسال فقط غرفه هاي نقاشي بود و پوشاك هم يكي دو غرفه بيشتر نيود كه بيشتر براي بچه هاي زير دوسال لباس داشتند چندتا عكس هم گرفتيم كه ايشالله به زودي عكساش را اينجا ميگذارم خلاصه كه فرنياجون حسابي انجا نقاشي كشيدي و بدو بدو كردي و شب وقتي رسيديم خانه موقع خواب بابايي بهت ميگفت بازي ميگفتي  نه لالا بعد من بهت گفتم برات قصه بگم گفتي نه لالا و راحت سرت را گذاشتي روي بالش و خيلي زود خوابت برد  ايكاش ميشد هميشه اينقدر با...
18 مهر 1391

سي دي بلاگ

اين پست را فقط براي تشكر از مديريت ني ني وبلاگ مينويسم واقعا از كار قشنگشون يعني تهيه سي دي بلاگ تشكر ميكنم ديروز سي دي بلاگ فرنيا را تحويل گرفتم واقعا خوشمون امد و كار بسيار زيبايي تحويل دادند دوست دارم تند تند بنويسم تا سي دي بلاگ 2 را هم بگيرم اميدوارم هر روز كارهاي جديدتري به كاربران ارائه بدن و دوست داشتم نظرات دوستان هم توي سي دي بلاگ قابل دسترسي بود مدير عزيز خيلي ممنون
16 مهر 1391

چندتا مطلب كوچولو

دختر گلم بخاطر اينكه شير را گذاشته كنا ر شبها با قصه ميخوابه اگه گفتيد واسه اينكه قصه ها تكراري نباشه و فرنيا هم خوشش بياد چه قصه اي ميگم؟ خوب معلومه قصه فرنيا گلي، تمام انچه در طي روز واسه فرنيا اتفاق افتاده را براش تعريف ميكنم و گاهي هم فرنيا توي قصه گفتن كمك ميكنه  خوب اخه مامان كه نميدونه فرنيا توي مهد چه كارهايي انجام داده اما خود فرنيا ميدونه  و خيلي خوب وقتي به اخرهاي قصه ميرسيم فرنيا به خواب ميره ديشب كه داشتم واسش قصه را تعريف ميكردم خوابم برد يكدفعه ديدم دخترم داره انگشت ميكنه توي چشمم و ميگه ننيا دولي(فرنيا گلي) يعني مامان قصه را ادامه بده من هميشه فرنيا را با كالسكه ميبرم مهد و برميگردونم صبحها كه خوابه و خي...
16 مهر 1391

ماجراي ديشب فرنيا

فرنيا ساعت 10:30 : مامان بريم تخت بخوابم فرنيا روي تختش دراز ميكشه يكدفعه يادش امد  آنا را بياريم بخوابه انا رابهش دادم - اسب كوچولو هم بياريم اسب كوچولو را هم براش اوردم - اب ميكام - موهام شلخته است ببندش - پتو بنداز روم - نو نو ميكام (شير پاستوريزه براش اوردم) از اينا نميكام -پيش مامان بخوابم - بالش بيار - پتو خوشكل بيار - بغل مامان بخوابم -دست گردن(دست بندازم گردن مامان) و بلاخره خوابش برد   ...
11 مهر 1391

5شب گذشت

عزيز دلم امروز روز 6 است كه از شير مامان جدا شدي 3روز اول اصلا طرفم نميومدي و برام خيلي عجيب بود اما خوشحال بودم چقدر خوب با اين قضيه كنار امدي تا دو شب پيش كه توي خواب عميق بودي يكدفعه صدات را شنيدم فكر كردم بيدار شدي اما ديدم نه توي خواب حرف ميزني ميگفتي مامان نو نو بده. خيلي دلم واست سوخت اما خودمو كنترل كردم كه بهت شير ندم اما ديشب حسابي گير داده بودي و نو نو مي خواستي جوري كه بابايي ميگفت بيخيال بشم و دوباره شيرت بدم وقتي ديد گفتم نه گفت خوب حداقل بهش شير خشك بده كه من باز قبول نكردم و بالاخره شما ساعت 11.30خوابت برد عزيز دلم اميدوارم زودتر اين مرحله را هم پشت سر بگذاري ...
10 مهر 1391

چند مكالمه با فرنيا

مامان:فرنيا بريم لباس بخريم فرنيا: نه دودم(خودم) دارم نميكام(نميخوام) مامان: بريم واسه مامان لباس بخريم فرنيا: لباست زشته؟ چون در حال از شير گرفتن فرنيا هستم شبها دير ميخوابه و هزارتا بهانه مياره مامان داشت توي اشپزخانه اب ميخورد فرنيا امده با اداي مريضي دست روي پيشونيش گذاشته ميگه ميضم دارو بده مامان:  دخترم از چند ماه پيش اسم باباش را ياد گرفته بود اما اسم مامان را بسختي ميگفت و يادش نمي موند ديشب كنارش خوابيده بودم يكدفعه نگاهم كرد و گفت ببشته يادم امد دخترم اسم من را سخت ميگفت يهش گفتم اسم مامان؟ با سر تاييد كرد بعد بهش  گفتم فرشته با خنده تكرار كرد فِ اِشته توي اتاق دراز كشيده بودم دخترم امد مامان ...
8 مهر 1391