فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

شنبه روز خوبي نبود

گل مامان روز شنبه كه از سركار برگشتم مربي بهم گفت كه خانمي تب شديدي داره و اين تب از بعد از الظهر شروع شده با تب بالا زود برديمت دكتر و دكتر بعد از كلي معاينه گفت فقط يك بيماري ويروسي است و هيچ دارويي لازم نداري جز تب بر و پاشويه خلاصه كه ان شب مامان تا صبح بالاي سرت بيدار بود و .... خودت هم هر يكي دوساعتي بيدار ميشدي و بيتابي ميكردي مامان هم سعي ميكرد با اب بازي وادارت كنه كمي دست و پاهات رو بشوري تا تب بياد پايين دوباره ميخوابيدي و باز با بالا رفتن تب بيدار ميشدي هيچ دارويي هم تبت را پايين نمي اورد يكشنبه هم مامان و بابايي سركار نرفتند تا مواظب خانم طلا باشند بلاخره شب تب قطع شد و تونستي چندساعتي بخوابي شنبه و يكشنبه هم اصلا چيزي نخوردي بج...
30 خرداد 1391

19ماهگي

عزيز مامان امروز اخرين روز نوزدهمين ماه زندگيت است و فردا وارد 20ماه زندگيت ميشي هر روز از اين روزها بهترين روزهاي زندگيم بوده وهست وجودت خنده هات و حتي شيطنتهات شيرين است ديشب رفتيم نمايشگاه صنايع دستي عزيزم اصلا قابل كنترل نيستي فقط ميخواي بدو بدو كني اينقدر بابايي پا به پات امد كه ديگه خسته شد و بعد نوبت ماماني بود كه تو را بگيره بعد هم مامان و بابا خسته از اين همه دويدنها فقط با ديدن 2تا غرفه بازديد از نمايشگاه را تمام كرديم وبرگشتيم خانه عزيزم نميدونم اين همه انرژي را از كجا مياري؟ يا شايد هم من و بابايي ديگه پير شديم كه نميتونيم اينقدر پا به پات بيايم ديروز خوشحالم كه توي نمايشگاه با خودم غذات را برده بودم انجا خودت گفتي ا...
24 خرداد 1391

يك يادداشت كوتاه واسه دوستان بلاگفاو پرشين بلاگ

سلام خيلي از دوستان ميان به وب ما سرمي زدنند ما هم پيش اونها ميريم اما نميتونيم واسشون كامنت بگذاريم اين شامل دوستايي ميشه كه كد امنيتي قسمت نظراتشون به فارسي نوشته شده نميدونم مشكل از ني ني وبلاگ است يا بلاگفا و پرشين بلاگ اما خواستم اينجا بگم از اين دوستان ممنونم كه به ما سرميزنند و از من و دخترم ناراحت نشن و فك نكنن پيششون نميريم از همينجا به همه دوستان ميگم دوستشان داريم و هميشه سراغشون ميريم و نظر نگذاشتن تقصير ما نيست دوستدار همه ني نيهاي ناز و خوردني هستيم ...
24 خرداد 1391

مسافرت به روايت تصوير5

توي راه برگشت سري هم به ابيانه زديم روستايي قديمي با خانه هايي به رنگ قرمز و مردمي كه هنوز سنتها و لباسهاي قديميشون را حفظ كرده بودند( اين قسمتش را يواشكي ميگم اگه فكر ميكنيد بد است بگيد تا پاكش كنم )مردمش كمي بداخلاق و پولكي بودند توي مسير رفتيم پمپ بنزين ديگه بعد از ان هرجا پمپ بنزين ميديديم فرنيا ميگفت بنزين روستاي ابيانه تا رسيدن به روستا يعني حدود ساعت 10صبح فرنيا حاضر نشد ذره اي غذا يا ميوه يا بيسكويت بخوره اما انجا اش خريديم و تقريبا يك كاسه راخودش خورد هر بچه اي را هم كه ميديد ميخواست يا ان بچه با ما بياد يا فرنيا باهاشون بره اين هم عكس هنرنمايي بابا از ابيانه نزديكيهاي تهران فرني...
17 خرداد 1391

مسافرت به روايت تصوير4

روز يكشنبه هم با خانواده عموي ماماني رفتيم بيرون جاي همتون خالي نهار مهمانشون بوديم تا رسيديم فرنيا رفت سراغ جعبه شيريني قربون دخترم برم خيلي گله تا اجازه نديم دست نميزنه فرنيا و نيكي نوه عموي مامان نيكي هم خونشون تهران است و امده بود خانه مامان بزرگ و بابابزرگش و ماجرايي داشتيم با اين دوتا اين جا هم شاهد دعواي فرنيا و نيكي سرعروسك نيكي است كه بدون اين عروسك خوابش نميبره عصر هم رفتيم خانه دايي مامان دختر دايي مامان تازه يك فرشته كوچولو خدا بهش داده دقت كنيد واكنش فرنيا را وقتي من ني ني را بغل كردم (ببخشيد عكاسي بابايي خوب نيست ولي پاهاي فرنيا پيداس كه خانم خانما تا ديد ني ني بغل منه زود امد كه بغلش كنم)...
17 خرداد 1391

مسافرت به روايت تصوير3

روز شنبه رفتيم ميدان امام امان از دست فرنيا و بابايي كه فرنيا هرچي ببينه ميخواد و بابايي كه هرچي فرنيا بخواد ميخره اين هم همان اول بازار فرنيا اين عروسك را ديد و بابايي براش خريد خودش اين اسباب بازي را برداشت وقتي ديد من نميگذارم بابايي براش بخره ... داد به اقاي فروشنده و گفت اقا بازش(جملات فرنيا فعل نداره) بعد عصرش هم رفتيم خيابان ظفر اما توي راه يك پارك ديديم و رفتيم اب بازي فرنيا اب بازي را خيلي دوست داره اما اين مدل اب بازي را فقط توي بغل ماماني دوست داره     ...
17 خرداد 1391

مسافرت به روايت تصوير2

جمعه عصر رفتيم باغ خاله جون اولين عكس با شوهر خاله فرنيا به همه پسر بچه ها ميگه داداش و به مردها ميگه اقا اما هراقايي را دوست داشته باشه ميگه عمو به شوهر خاله مامان هم ميگفت عمو اين جا ميخواست ژيمناستيك كار كنه (كاري كه هروقت انجام ميده من كلي ميترسم)اما چون كفشهاي ماماني را پوشيده بود ديگه كنترل پاهاش را نداشت بعد هم رفت چوب اره كنه واسه اتيش كه باهاش چاي درست كنيم فرنيا به اره ميگفت چاقو داشتيم توي باغ ميچرخيديم ديديم فرنيارفت روي پتو دراز كشيده كلي بهش خنديديم فكر كنم خيلي خسته شده بود از بعد از رفتن ان تورهاي توي پارك هرجا بتونه درخواست بالا رفتن ميكنه اينجا هم كه درخت فراوان بود مخصوص بالا رفتن ...
17 خرداد 1391

مسافرت به روايت تصوير

شيطون ميخواست سوييچ ماشين را بندازه بيرون!!! اينجا ديگه حسابي خسته شده بود تا براي استراحت مي ايستاديم گريه ميكرد و حاضر نبود سوار ماشين بشه اين هم قابل توجه دوستاني كه همش ميگن چجوري فرنيا اينقدر اروم توي صندليش ميشينه فردا صبح اولين كاري كه كرديم رفتيم باغ پرندگان فرنيا به اين الاچيقها ميگفت خونه فرنيا توي خانه با بابايي و علي پسرخاله ماماني فرنيا هرجا اب ميديد ميخواست بره توش يا دستش را بزنه بهش ببينيد چه تلاشي هم ميكنه دستش به اب برسه از باغ تا پاركينگ را سوار كالسكه شديم و اين هم اسبه مهربون كالسكه است خوشحالم كه فرنيا از اسب يا بقول خودش ابس نمي ترسه اين هم چندتا عكس از هنرنمايي ب...
17 خرداد 1391

ماجراي تعطيلات

تولد حضرت علي (ع) برهمه مبارك باشد و بخصوص به پدرهاي مهربون اين چندروز تعطيلي را رفته بوديم اصفهان خانه خاله ماماني و حسابي با پسرخاله ها بازي كردي ان جا حسابي ازت عكس گرفتم و انشالله خيلي زود عكسها را برات ميگذارم اين پست را براي اين ميگذارم كه خبر برگشتنمون را بدم و علت تاخير در تبريك ميلاد پربركت حضرت اميرالمومنين را اطلاع بدم  و به بابايي و همه باباهاي خوب روز پدر را تبريك بگم بابايي مهربون كه خيلي واسه ماماني و فرشته كوچولومون زحمت ميكشي روزت مبارك ايشالله هزار سال با سلامتي زندگي كني و سايه ات هميشه بالاي سر ما باشه با اينكه هديه روز پدر را زودتر خريديدم اما متاسفانه نشد روز عيد برات كيك و گل بخريم و اين روز را جشن بگيريم ام...
16 خرداد 1391

جمعه گردي 5/4/91

از اين طنابها ميرفت بالا و من بيچاره داشتم از ترس ميمردم نيافته تازه خانم رفته بالا ميخواد از ميله اخري هم بره بالا و از انور بياد پايين كلي جيغ زده من اوردمش پايين شب هم رفتيم شهروند بوستان كلي منتظر مونديم تا از اين چرخ دستيها يكي پيدا كنيم تا خانم خانما سوار بشن اخه بچه اين چه وضع نشستن توي ماشين است؟! ...
10 خرداد 1391