فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 15 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

فرشته کوچولو

واكسن يكسالگي

سلام دختر مامان ديروز رفتيم آتليه گل گل نبودي اما دختر بدي هم نبودي و اخراش كه شد ديگه از شيطون شدنت نمي شد ازت عكس گرفت فقط ميخواستي راه بري و به تزيينات آتليه دست بزني به عروسكها به برگهايي كه ريخته بودند روي زمين و .... بلاخره تونستيم عكس  بگيريم و فعلا ماماني 12تا عكس انتخاب كرده تا عكاسي برامون چاپ كنه ولي واقعا انتخاب خيلي سخت بود  اما امروز مامان يادش رفت CD را بياره سركار تا عكسها راتوي وبت بگذاره امروز هم صبح مامان دير امد سركار و خانم طلا را برد واكسن يكسالگيش را زد گل مامان فقط يك كوچولو گريه كرد و خانمي كه واكسن ميزد گفت اين واكسن تب نداره و فقط ممكنه بعد از يك هفته تا 10روز ديگه علائم سرما خوردگي نشان بده كه فقط بهش ...
29 آبان 1390

تولد فرنیا خانم مبارک

سلام کوچولوی ناز خاله. وبلاگت رو دیدم و حرفای مامانی و بابایی رو خوندم منم ذوق زده شدم. یاد اون روزهای اول افتادم که چقدر برات ترسیدیم. بابت اینکه با اولین شیر حالت بد شد و تو رو بردن و تا چند روز بهمون ندادن. مامانی رو که دیگه کسی نمیتونست آروم کنه. منم که بیمارستان بودم و همون اول خودم بغلت کردم، و چقدر هم ذوق میکردم. روز عرفه به دنیا اومدی و من توی بیمارستان بودم و دعای عرفه هم از تلویزیون اتاق پخش میشد. خوشحال بودیم از این هدیه آسمانی. بیشتر از هرچیزی برات آرزوی سلامتی میکنم خانم گل ما. امروز رفتم لباست رو از خیاط که دوستم بود گرفتم... به نظر من که لباس قشنگی شده... باید تنت کنیم انشالا که اندازه باشه... ...
25 آبان 1390

يادش بخير ا سال پيش همچين روزي

عزيزم امروز روز تولدت است اگه اسم وبلاگت را گذاشتم فرشته كوچولو چون واقعا معتقدم هر ني ني نازي كه توي اين دنيا پا ميگذاره يكي از فرشته هايي است كه خدا به بنده هاش هديه ميده بماند كه اين فرشته كوچولو در مسير زندگي و بزرگ شدنش تبديل به يك انسان ميشه امروز همه ان زمانهايي كه سال قبل با هم داشتيم از زماني كه يك جنين بودي تا بدنيا امدنت همه برام زنده شد از وقتي كه ماماني خودش فهميد كه يك نيني داره تا رفت دكتر و چند بار ازمايش خون انجام داد و مطمئن شد و بلاخره به بابايي گفت  احساس قشنگ مادر شدن كه مامان هر روز كه تو توي وجودش بزرگ ميشدي بيشتر و بيشتر حسش ميكرد اولين ضربه هايي به شكم مامان ميزدي كه به مامان ياد اوري ميكرد دا...
25 آبان 1390

سلام از طرف بابايي براي فرنيا گلي- تولدت مبارك

سلام گل بابايي شرمنده خيلي وقته كه برات چيزي ننوشتم اونقدر كمه كه بهتره بگم هيچي ننوشتم. عوضش ماماني زحمتشو ميكشه. خلاصه الان هم مزاحم شدم كه تولدتو تبريك بگم و باز بگم كه چقدر كيف مي كنم وقتي تو رو هر روز مي بينم و باهات بازي مي كنم تو از هر چي تو دنياست برام شيرين تري. تو يك سال گذشته هر چند زحمت كارمون بيشتر شده ولي شيريني در كنار تو بودن به من و ماماني انرژي مي داد اميدوارم هر سال باشيم و سالها تولدت را بهت تبريك بگيم و از خدا بخاطر فرشته كوچولوي ماماني تشكر كنيم فعلا خوش باش تا بعد   ...
25 آبان 1390

تولدت مبارك

              گل ماماني تولدت مبارك امروز يكسال شد گه زندگي مامان و بابا با امدنت تغيير كرد و رنگ زيباتري گرفت امسال نشد واست تولد بگيريم اما عزيزم ميدوني كه از داشتنت خيلي بخودمون مغروريم روز دوشنبه برات يك كيك كوچولو گرفتيم و با بابايي و زن عمو و مليسا كه پيشمون بودند يك تولد گرفتيم ميدوني كه مامان عجولي داري كه هديه  تولدت را زود گرفت كيكش را هم زود خريد البته بيشتر بخاطر اينكه مليسا پيشمون بود 2روز زودتر واست كيك خريديم مامان تعدادي بادكنك واست باد كردم و تو اينقدر باهاشون بازي كردي كمي هم بهت كيك داديم چند تا هم عكس گرفتيم كه بعدا برات ميگ...
25 آبان 1390

دلتنگی خاله

سلام فرنیای گل خاله دلم برات خیلی تنگ شده. وقتی فهمیدیم که بیمارستان بستری شدی خیلی ناراحت شدیم. وقتی مامانی میگه که با شنیدن خبر بیمارستان که گفته بود دوباره بیارید بستریش کنید، ده سال از عمرمون کم شد، واقعا تونستم درک کنم چی کشیدن. بیشتر از همه ناراحت بودم که چرا نمیتونم بیام کمک مامانت. نمیدونم چرا این اتفاق باید وقتی بیفته که من برای 20 روز سر کار هستم! اما از اینکه الان زنمو و ملیسا پیشت هستن و مواظبتن خوشحالم. نمیدونی این مامان و باباییت برای هر مشکل و مریضیت چقدر اشک میریزن و غصه میخورن و میترسن! البته به نظرم از طرفی هم برای داشتن یه نی نی خوب خدا رو شکر میکنند و شادتر از گذشته هستن. راستش دلم میخواست میشد ...
23 آبان 1390

از كارهاي جديدت بگم

عزيز مامان ديروز خيلي برات نوشتم اما نميدونم چرا يكدفعه نت قطع شد و پيغام Erorr داد و همه چي پريد امروز برات مختصر مينويسم اول از همه عيد غدير را به دختر گلم تبريك ميگم و از طرف دخترم به همه ني ني هاي ناز و مامان و باباهاشون تبريك ميگم بعد هم بريم سراغ شيرين كاريهاي عسل خانم خيلي زود همه چيز را ياد ميگيري مثلا چون مامان لباسهات را عوض كه ميكنه مياندازه توي لباسشوييت تو هم هر لباسي كه ببيني برميداري مياندازي توي ماشين و بغير از لباس همه چيز جاش توي سطل اشغال است و واي كه چقدر مواظبت ميخواهي اخه حتي ممكنه مامان كه حواسش نيست اسباب بازيت را بندازي سطل اشغال بعد پشيمون بشي و بخواهي درش بياري مامان بزرگ كه واسه مراسم عموي مامان امده بود ...
23 آبان 1390