فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

فرشته کوچولو

بلال خوري

فرنيا گلي جديدا عاشق بلال شده يك روز كه رفته بوديم خانه عمو حسن عمو چندتا بلال داد به فرنيا بعد فرنيا خودش درستشون ميكنه و خودش هم ميخوره بقول بابايي جلوش را نگيريم تا هسته مركزي بلال هم پيش ميره ...
27 مهر 1392

روز 5شنبه 25 مهر

روز 5شنبه مصادف با 35ماهگيت صبح كه بيدار شدم بابا سوپرايزمون كرد و ما را برد يك رستوران واسه صبحانه (همه احتمالا ديگه ميدونن من چقدر عاشق صبحانه بيرون از خانه هستم ان هم از نوع بوفه ) هر چي ما اصرار كرديم بابايي نميخواد صبحانه را خودمان ببريم پارك بخوريم بابايي قبول نكرد و نتيجه اينكه ساعت 8:30تازه راه افتاديم بريم بيرون و فرنيا كه عادت داره ان ساعت صبحانه بخوره طفلكي دم رستوران ديگه ميگفت دلم درد ميكنه مجبور شدم قبل از پياده شدن يك بيسكويت بدم  دستش ميگفت انجا چايي هم داره؟ اين هم نماي رستوران اينجا شكم خانم سير شده بود و رفت سراغ شيطنت كه اجازه نده ما چيزي بخوريم رستوران مقابل پارك ساعي بود نتيجه چي ميشه ؟ اين كه...
27 مهر 1392

هديه هاي تولد

عزيزم اين پست را براي هديه هاي تولدت گذاشتم كه فعلا فقط عكس كي از هديه هات را كه بسيار زيبا و اموزشي بود و حسابي سر تو را گرم ميكنه دارم بعدا عكسها به اين پست اضافه ميشه اما اول گيفت تولدت كه به بچه ها داديم همراه گيفت تولد دوسالگيت اين جعبه صورتي كه خودم درست كردم مثلا لباس پرنسسي است كه نميدونم چقدر شبيه ان چيزي شده كه ميخواستم بشه و محتواش هم يك ماسك صورت  و يك قاشق شكلاتي بود كه خودم  درست كرده بودم و يك عروسك كوچولو كه براي دخترها يك پرنسس كوچولو بود و براي پسرها شكلهاي متنوع بودند آن پاييني هم گيفت دو سالگي است وقتي ديدمش خيلي ناراحت شدم كه امسال حواسم نبود يك متن كوچولو هم روي اين جعبه ها بنويسم حالا هديه دوستت ...
27 مهر 1392

روز عيد قربان92

روز عيد قربان رفتيم خانه عزيز و انجا دوباره تولد گرفتيم يعني فقط از تولد خوردنش را اجرا كرديم و باعث شد همه عموها بيان و با بچه ها حسابي بازي كني و تلافي روز تولدت دربياد عصر توي حياط خانه عزيز يك لاك پشت پيدا كرديم اولش فرنيا ازش ميترسيد و بهش دست نميزد بعد كه من لاك پشت را بلند كردم و فرنيا فهميد لاك پشت خيلي سفت و سخته بلاخره ترسش را كنار گذاشت و بهش دست زد به محض اينه سوار ماشين شديم برگرديم خانه فرنيا خوابش برد از بس بازي كرده بود بيسكويت دستش است هنوز بيسكويت  را يك گاز نزده بود كه حتي گفتيم نكنه چيزي دهنش باشه و خوابش برده باشه     ...
27 مهر 1392

عکسهای تولد سه سالگی فرنیا

این هم عکسهای تولد همان تولدی که با فقط حضور 3تا از بچه های مهد که لطف کرده بودند و امده بودند و هلیا دختر همسایه برگزار شد البته دوتا از مربیهای مهد هم امده بودند مربی فرنیاخاله سارا و مربی بچه های امادگی خاله نغمه این از تزیینات خانه بعد هم شروع تولد و دوستای فرنیا این مراسم شمع فوت کردن خیلی طول کشید اخه بچه ها کم بودند برای هر کدام یکبار شمعها را روشن کردیم تا فوت کنند کیک برید اما چحوری و از ان بالای عروسک تا پایین فقط ترسیدیم کیک را با برش متلاشی کنه رقص فرنیا و رادمان تنها رقصنده ها فرنیا و رادمان بودند حالا تولد تمام شد نوبت عکس با بابایی خسته رسیده که 3ساعت توی خیابان سرگردان...
26 مهر 1392

روز جهاني كودك مبارك

عزيزم امروز روز جهاني كودك است اين روز را به همه ني نيها بخصوص ني ني هاي وبلاگي تبريك ميگم با اينكه من همه روزها را روز تو ميدونم در واقع هر روز زندگي يك مادر روز فرزندش است مدتهاست وقتي از سركار برميگردم چون كارهاي خانه را بايد انجام بدم و از همه مهمتر شام را اماده كنم تا ساعت 8اماده باشه براي شما گل دختري يك راه حل خوب پيدا كردم همراه من كار ميكني يك روز كوكو سيب زميني درست كردي يك روز ظرفها را ميشوري و ديشب نوبت درست كردن سبزي پلو بود قربون دخترم برم كه بعد از اينكه همه كارها انجام شد و گاز روشن شد گفتي خوب حالا بيا بخوريمش فكر نمي كردي بايد براي پختش صبر كني با اينكه خيلي ميترسم از اشپزخانه و خطراتش اما اجازه ميدم كنارم باشي اينج...
16 مهر 1392

عكسهاي مطلب قبلي

بدون توضيح برم  سراغ عكسها كه مطلبش را ديروز گذاشتم نميدونم چرا وقتي ميخواد سي دي تماشا كنه بايد بقيه سي دي ها هم توي اتاق پخش باشه البته الان مثلا با سي دي ها خانه براي خودش درست كرده نشسته توي خانه خودش و داره كارتون تماشا ميكنه يك روز بابايي يكي از بنرهاي تبليغاتي شركت را اورده بود تا به مصرف كارهاش برسونه اما تا امد خانه فرنيا پرسيد براي من جايزه اوردي؟ اين چيه ؟ و خلاصه نتيجه اين شد كه بابا بنر را تبديل به پرده نمايش كرد اول من براي فرنيا نمايش دادم كه ياد بگيره بعد نوبت فرنيا شد اين هم خانه داري دخترم يازده مهر تولد خاله كوچيكه بود كيكش را فرنيا انتخاب كرد و تا شب كه خاله بياد اصلا سراغ ...
14 مهر 1392

باز هم فرنيا

عزيز دلم سلام يك مدته نيامدم برات بنويسم اخه ميخواستم پستم با عكس باشه اما امروز ديدم ديگه خيلي داره دير ميشه گفتم بيام كمي ازت تعريف كنم تا بعد كه بتونم عكسهات را بيارم سركار خيلي شيطون شدي و حسابي هم شيرين زبان ديگه همه چيز ميگي و ما خيلي خيلي بايد مراقب حرف زدنمان باشيم اخه جنابعالي ضبط صوت تشريف داريد اول از دوهفته قبل برات بگم كه كمي سرما خوردي و بعد از سه روز كه بهت دارو دادم متاسفانه اسهال شدي و خانم دكتر گفت به دارو حساسيت داري دارو را كه قطع كرديم روز 5شبنه جمعه هفته قبل خوب شدي اما دوباره از 5شبنه(دو روز پيش) باز ابريزش بيني ات شروع شد خيلي نگرانم  نكنه بدنت حساس شده و پشت سر هم سرما ميخوري با توجه به اينكه كمي مريض بو...
13 مهر 1392

تولد گل دختري

عزيز دل مامان امسال تولد شما توي ابان ماه مصادف ميشه با محرم و براي همين مامان تصميم گرفته توي اين ماه تولدت را بگيره هرجور كه فكرهاش را كردم ديدم با خانه كوچيكي كه ما داريم جايي واسه دعوت كردن تعداد زيادي مهمان نداريم از طرفي من دلم  ميخواد تولد بچه ها بچه گانه باشه و خواستم تولدت را مهد بگيرم اما شما اينقدر هر روز توي مهد تولد داريد كه برات تكراري شده  و گفتي نه توي خانه تولد بگيريم كه دوستام را دعوت كنيم همه جا را تزيين كنيم و لباس خوشگل عروس بپوشم حالا قرار دوستاي مهد كودك را دعوت كنيم خانه انشالله كه مادرها اجازه بدن بچه ها بيان البته من ميخوام بچه ها را با مامانهاشون بگم كه انشالله دعوتمون را قبول كنن و شما خوشحال بشي و با...
13 مهر 1392