فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

فرشته کوچولو

يك پيشرفت جديد

دختر قشنگم چند وقتي است كه ميخوام بيام برات بنويسم اما توي شركت كارم زياد شده بود و توي خانه هم كه تا ميرسيدم بايد اول با شما بازي ميكردم بعدش هم افطاري اماده ميكردم خلاصه اينكه امروز بلاخره اخر وقت اداري به بهانه تبريك عيد فطر  ميتونم چند خطي بنويسم و ازت تعريف كنم خوب اول از همه عيد فطر را پيشاپيش به همه دوستان تبريك ميگم و اميدوارم عبادات همه توي اين ماه رمضان قبول باشه اما بريم سراغ خانم گلي خودم چند روزه شروع كرديم به اموزش جدا خوابيدن البته شما از همان سه چهار ماهگي جدا توي اتاق خودت ميخوابيدي اما هميشه من تا خوابت ببره توي اتاقت ميماندم اما الان ديگه بايد يك قصه برات تعريف كنم بعد يك شب بخير ومامان بره اتاق خودش دخترخانم گل...
16 مرداد 1392

فقط عكس

ادامه مطلب يادته نره دختري با تل عروس و بلوز عروس (البته اين نظر خودش است) روز 5شبنه يكي ديگه از دوستاي بابايي را دعوت كرده بوديم دخترشون ياسي جون سمت راست فرنيا نشسته و هليا دختر همسايه كه وقتي ديد مهمان داريم امد با بچه ها بازي كنه ببينيد چه بلايي سر اتاق فرنيا اورده اند   همه براي عكس همكاري ميكردند بجز فرنيا ديشب داشتم نماز ميخوندم دخترم امد كنارم و خواست كنار من نماز بخونه داشت الله اكبر ميگفت خنده بعد از نماز حالا نوبت خرگوشه است كه نماز بخونه فرنيا ميگفت افرين خرگوشه سجده كن ...
7 مرداد 1392

مهمانی چهارشنبه

یکشنبه رفتیم خانه همکار بابایی  افطاری انجا حسابی فرنیا بازی کرد  یکی دوتا عکس هم از بچه ها گرفتیم اما توی گوشی بابایی است بکی از مهمانها مهرسا خانم 10 ماهه بود وقتی شیر میخورد شما هم امدی سراغم و میگی مامان من هم شیر میخوام  با خنده وتعجب نگاهت کردم میگی خوب شیر پاکتی بده  عزیزم از اینکه درک کرده بودی واسه چی میخندم  خوشحالم و باز هم متعجب تر شدم آخه نشون میده داری بزرگ میشی و عاقل   روز چهار شنبه  ما دوتا از همکارهای بابایی را عوت کرده بودیم  خانواده زهرا خانم و خانواده بهار کوچولو حسابی به بچه ها خوش گذشت اینقدر بازی کردند شب فرنیا خوابش میامد به بابایی گفتم تخت فرنیا را مرتب کنه  بابای...
3 مرداد 1392

عكسهاي 5شنبه و جمعه 27و 28تيرماه

هر وقت ميشينيم پاي لب تاب سريع فرنيا مياد و ميگه نقاشي كنم اخه يك CD نقاشي و رنگ اميزي داره كه بابايي براش خريده خلاصه كه نميگذاره كار كنيم بعد بابا امد يك كار جديد نشان فرنيا بده كه شد يك دردسر بزرگتر بابايي بازيهاي انلاين اينترنتي را نشان فرنيا داد حالا فرنيا فهميده توي دنياي كامپيوتر(يعني دنياي اينترنت) هر بازي كه اراده كني هست و تا لب تاب را بياريم زود ميگه امروز بازي تام و جري يا فوتباليستها يا حتي  بازي حيوانات اهلي جنگل اين هم صبح جمعه قبل از بيدار شدن از خواب روز جمعه هم رفتيم پارك ملت ( باغ وحش) فرنيا اينجا ميگفت مامان عكس نگير بيا بدو بدو كنيم ديگه عكس بسه بريم باغ وحش ولي قبل از باغ وح...
1 مرداد 1392

مهماني افطاري محل كار بابايي

هر سال شركت بابا يك مهماني افطاري ميده و امسال مثل سالهاي قبل با فرنيا گلي بوديم اين سومين ساليه كه با دختر عزيزم به اين مهماني ميروم و امسال مهمترين واقعه انجا ديدار با مريم جان مامان بهار كوچولو بود كه حيف بهار كوچولو را با خودشون نياورده بودن و جالبترين قسمتش اين بود كه من همش از بابايي قبل رفتن ميپرسيدم بابا مامان بهار هم ميان و مشتاق ديدارشون بودم و مريم جون هم درملاقاتمون همينو گفتن فرنيا زودتر از ما روزه اش را افطار كرد(اخه توي مهد گفتن ان روز نهار نخورده) و بعدش كمي بازي و .... عزيز دلم بيشتر بازي با بچه هاي بزرگتر علاقه داره و اين بچه هاي خوب هم خيلي حرف گوش كن بودند هر چي فرنيا ميگفت گوش ميكردند نشد عكس واضحتري...
26 تير 1392

ورود به 33ماهگي و كمي حرفهاي گذشته

اين مدت كه توي شركت نت نداشتم و از خانه هم وقت نبود اپ كنم توي برگه مينوشتم تا مطالب يادم نره الان دو سه روز است كه نت شركت وصل شده اما اينقدر سرم شلوغ بود كه وقت نشده بود بيام تا امروز اول از همه اين كه روز شنبه اولين كاري كه كردم به دوستاي وبلاگي سرزدم و بعد هم تا امروز كه امدم وب خانم خانما را آپ كنم عزيز دلم ورودت به 33ماهگي را تبريك ميگم حالا مجبوري كمي مطالب طولاني بخوني با اينكه سعي ميكنم خيلي خلاصه بنويسم - ان دانه ها روي پاها و دستات خوب شد ولي اين نگراني همراهم مونده كه به چه چيزي حساسيت داشتي و نكنه دوباره بهت چيزي بدم و دوباره ان بلا سرت بياد اخه ان دفعه يك شب از شدت خارش بيدار شدي و گريه كردي به حدي كه برديمت دك...
26 تير 1392

عكسهاي فرنيا گلي

اين روش جديد فرنيا براي بازي بعنوان ني ني اين پتوي نوزادي فرنيا كه حالا شده لباس فرنيا   اين عكس تار شده اما خواستم ببينيد چجوري پتو را ميپوشه اين هم فرنيا خانم وقتي بقول خودش لباس ورزش پوشيده با شال گردن زمستانه !!!!! در حال انگور خوردن فرنيا عاشق انگور و كشمش است اين هم نحوه جديد بازي فرنيا ميگه ماشين بازي پسرانه است اما من هم ماشين بازي دوست دارم يك روز گير داد كه روسري ميخواد ما هم برديمش بيرون و به انتخاب خودش روسري خريد ببينيد چه رنگي هم انتخاب كرده دختر گلي چند وقتي است حسابي عاشق رنگ صورتي شده يك روز با يك هديه ازمهد امد ميگه به خاله بهاره(مربي مهد)كمك كردم بهم هديه داده بعد كه پرسيديم فهميديم ت...
26 تير 1392

باز هم نگرانی جدید واسه مامان

گل دختر مامان دوباره مامان را نگران کردی پنجشنبه رفتیم خانه دختر عموت که خیلی از شما بزرگتره و یک گل پسر داره که همبازی شما بود شب با هم رفتیم پارک و شب خانه انها ماندیم تا صبح از انجا بریم خانه عزیز تا صبح چندین بار بیدار شدی و خیلی اذیت کردی صبح با دختر عمو و حسین پسرش رفتیم خانه عزیز که فهمیدیم خانه نیست و رفتیم خانه عمو رسول توی راه مریم جون گفت پای فرنیا چرا اینجوری شده و من فکر کردم پشه نیشت زده که انقدر شب اذیت میکردی اما وقتی پات را دیدم فهمیدم  مشکل تنها یک پشه نیش زدگی نیست همان موقع به خاله زنگ زدم و بعدش هم به دایی خلاصه اینکه یا حساسیت غذایی یاحساسیت به یک  گیاه خاص یا یک مشکل ویروسی اما از همه مهمتر اینکه دارویی ...
14 تير 1392

آخرین خبرها و عکسها از فرنیا گلی

یک روز که مهمان داشتیم و بعد از نهار همه داشتند استراحت میکردند فرنیا رفته سراغ بابا و با سروصدا و جیغ و فریاد میگه بابا پاشو بابا پاشو بلاخره بابایی رضایت دادند و بیدار شدند فرنیا بدو بدو امده میگه بابا را پا کردم!!!  آهان فهمیدم یعنی بابا را بیدار کردم شب موقع خواب میگم فرنیا زود باش بجنب مسواکت داره دیر میشه  فرنیا یک نگاهی به مامان کرد وگفت بجنبم (دقیقا با یک همچین لبخندی) و شروع کرد به تکان دادن خودش ای شیطون بلا متوجه شدی مامان میگه زود باش اما با شیطنت فراوان معنی دیگه برای کلمه مامان پیدا کردی و سر به سر مامان گذاشتی یک روز هم رفته بودیم فروشگاه خانه کودک فراز یک عروسک بزرگ نشانت میدم و میگم فرنیا ببین میکی موس...
13 تير 1392