فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

فرشته کوچولو

دارم نقاش كوچولو ميشم

روز 5شبنه ديدم دختري نشسته نقاشي ميكنه ادم پيشم و گفت بابايي را كشيدم بعد يك كاغذ ديگه خواست و ماماني را كشيد بعد هم خودش متاسفانه يادم رفت از نقاشي خودش و بابايي عكس بگيرم اما اين نقاشي مامان مامان بيا ببين تو را كشيدم فرنيا براي كارهاي خوبش ستاره جايزه ميگيره و الان ستاره ها زياد شده بود و اين هم جايزه فرنيا ...
6 مهر 1392

جمعه 29شهريور

روز جمعه صبح رفتيم رستوران مانلي صبحانه من عاشق خوردن صبحانه در بيرون خانه هستم و به اين راحتيها كه نميشه اقاي پدر را راضي به بيرون رفتن كرد نتيجه اينكه با رزرو صبحانه  در رستوران بابايي را در برابر عمل انجام شده قرار دادم باز هم عكس هست برو ادامه   اين هم فرنيا با لقمه در دهان ببين چه لپهاش باد كرده نوش جانت دختر شيرينم بعد از صبحانه رفتيم پارك دانشجو بازي اولش تنها بود بعد يك پسر بچه كوچولو امد كه فرنيا زود باهاش دوست شد اين وسيله هم بود كه نفهميديم چجوري بايد باهاش بازي كنيم از انجا رفتيم پارك لاله روز جمعه تازه حالش بهتر شده بود و نميخواستيم زياد خودش را خسته كنه و از طرفي هم نميخواستيم...
2 مهر 1392

يك شعر زيبا

بابايي از همكارش خواسته بود به نام شما يك شعر بگه و نتيجه اين دوتا دوبيتي زيباست و انچه اين شعرها را زيباتر ميكنه اين كه از زبان بابايي گفته شده و اسم هرسه تايي مون هم توي شعر هست ممنون دوست بابايي من جمالم   ، فر من از روی تست آرزویم شانه ی گیسوی تست نام تو مانند چشمت دلرباست با توام زیبا !تو نامت فرنیاست ؟     دختری دارم که نامش فرنیاست با طراوت مثل شبنم با صفاست در نگاهش با دل من جمله هاست یک فرشته ناظر این ماجراست شاعر:محمد مصدق ...
31 شهريور 1392

با زهم با فرنيا

روز سه شنبه همانطوري كه گفتم از جشن مهد كه امدي خانه تب داشتي اما شب ديگه حسابي تبت رفت بالا و تا صبح بالاي سرت بودم و پاشويه ات ميكردم ميخواستم چهار شنبه برم سركار اما ديدم تب شما قطع نشد واسه همين با هم مونديم خانه خدا را شكر از جمعه ظهر ديگه تب نداشتي و فقط بيحال بودي و  ديشب براي اينكه غذا بخوري برات ماكاروني درست كردم چون توي اين يكي دو روز هر چي اش و سوپ و غذاهاي مناسب برات درست كردم اصلا حاضر نشدي لب بزني و فقط چند قاشق پلو ميخوردي فقط پلو سفيد اما ماكاروني را خوردي اما واسه اينكه كمي سرحال بيايي هر روز رفتيم بيرون گاهي با بابايي گاهي هر سه تايي با هم. روز جمعه هم خاله كوچيكه با ما بود يك كار بد كه ميكني اينه كه وقتي غذا...
30 شهريور 1392

جشن مهد کودک

 چند هفته پیش هلیا با مامان باباش داشتند میرفتند بیر ون و شما پرسیدی کجا میرید گفتند میخوان برن نمایش عروسکی  وقتی بابا امد و فهمید گفت خوب ما هم بریم و در تماس تلفنی بابایی با بابای هلیا فهمیدیم نمایش ساعت 6هرروز است خیلی خوب بود البته شما اولش از تاریک شدن صحنه و صدای زیاد بلندگوها ترسیدی ولی کم کم خوشت امد و نتیجه این شد که دیگه ما هرجا دنبال نمایش عروسکی ویژه خانم گلم میگردیم اینبار هم فرهنگ سرای نور یک نمایش داشت که روز دوشنبه رفتیم البته از نظر ما بزرگترها خیلی جالب نبود اما شما خیلی خوشت امد و خندیدی این بار ما به هلیا خبر دادیم و انها هم با ما امدند و من به مامان نیکان دوست مهدکودکی ات هم خبر دادم و نیکان هم با مامانش امد ...
28 شهريور 1392

روزانه هاي فرنيا

شنبه رفتيم رستوران پديده توي مركز خريد اريكه ايرانيان من كه اصلا خوشم نيامد فضاش قشنگ بود ولي نميدونم چرا خوشم نيامد البته با وجود گل دختري بهمون خوش گذشت يك موسيقي ارام گذاشته بودند و فرنيا بعد از غذا حسابي رقصيد انهم باله نميدونم از كجا ديده و ياد گرفته اما حركاتش جوري بود كه انگار جايي ديده خلاصه كه اگه از مهد بپرسم و بگن انجا هم اموزشي نبوده قطعا دختر من در زمينه رقص باله يك استعداد خدادادي داره من رفته بودم از سالاد بار سالاد بيارم ديدم فرنيا همه چيز را روي صندلي غذاي خودش گذاشته ترسيدم بريزه يكي از بشقابهاي سالاد را برداشتم اينجا داشت اعتراض ميكرد چرا برداشتم ميگفت ميخوام ميزم شلوغ باشه ديشب داشتم لوبيا خرد ميكردم فرن...
25 شهريور 1392

34ماهگي گل زندگيمون مبارك

عزيز دلم امروز 34ماهه ميشي ميدوني خيلي ارزوها توي دلم واست دارم و اميدوارم خدا تك تكشون را براورده كنه از كوچيكترينشون كه خريد خواسته هاي تو است تا بزرگترينشون يعني سعادتمندي و خوشبختي‌ات تا هميشه عزيزم هر روز كه به عقب نگاه ميكنم دلم براي روزهاي گذشته تنگ ميشه و نگاهم به اينده فقط ديدن بالندگي و بزرگي تو است اما در تمام اين زمانها يك چيز را خوب ميبينم ان هم شيريني هر لحظه زندگي با وجود تو است تفاوت زيادي است بين روزهاي قبل از دنيا امدنت و حالا كه كنارمون داري بزرگ ميشي اين تفاوت قابل بيان نيست يك دنيا تضاد كنار هم ميدوني مادر بودن تمامش استرس و نگراني است اما دركنارش يك عشق و شيريني خاصي كه فقط يك مادر ميتونه اين حس را لمس كنه و بچشه...
25 شهريور 1392

پنجشنبه 21شهريور

روز پنجشنبه من و فرنيا تنها خانه بوديم و هليا دختر همسايه كه همبازي فرنيا است خواب بود فرنيا هم همش بهانه ميگرفت بره خانه انها من هم ديدم نمياد داخل گفتم بيا بيرون بازي كن فرنيا كلي از اين پيشنهاد استقبال كردو بلاخره هم هليا بيدارشد و به فرنيا پيوست اينجا فرنيا جلوي در خانه ايستاده البته اينجا ديگه هليا هم بيدار شده بود و امده بود با فرنيا بازي كنه بعد عصري هم با بابايي رفتيم نمايشگاه مادر وكودك و نوزاد عكسها توي ادامه   وسايل بيشتر بدرد نوزاد ميخورد اما قسمت وسايل بازي خيلي خوب بود همه توليد كنندگان وسايل بازي قسمتي از غرفه هاشون را به بازي بچه ها اختصاص داده بودند اين غرفه خيلي بامزه بود جز سرويس ...
24 شهريور 1392

جمعه 22شهريور

روز جمعه هم رفتيم خانه عزيز كه جوجه اردك عزيز را ببريم انجا بگذاريم و بياييم تا رسيديم فرنيا و بابايي رفتن سراغ گل افتابگردان نمايشي چاقو را دادن دست فرنيا تا مثلا ساقه گل را ببره حتي خودش هم از اينكه چاقو دستش است تعجب كرده بلاخره هم دختر عمه معصومه جون گل را براي فرنيا بريدن فرنيا از بزرگيش تعجب كرده بود و همش ميگفت چقدر بزرگه من كوچولو ام  گل كوچولو ميخوام اخرين عكسها از جوجه اردك براش تخمه پوست ميكنم و ايشون هم ميل ميفرمودند از فرنيا خبر ندارم اما خودم اينقدر دلم واسه جوجه تنگ شده بعد فرنيا استعداد از خودشون نشون دادند و سوپ گلبرگ افتابگردان درست كردند و بعد هم دادن همه خوردن شجاعتش زياد شده بود چاقو ميخوا...
24 شهريور 1392

يك روز قشنگ با بابابزرگ و مامان بزرگ

اين اولين عكسي است كه با مامان بزرگ و بابابزرگ گرفته  خيلي غصه ميخوردم كه از اين عكسهاي فرنيا و مامان بزرگ و بابابزرگ تاحالا توي وب فرنيا نگذاشتم اما اين پارك رفتن كمك كرد اين خواسته من براورده بشه روز جمعه عمو جلال و زنمو و دختر عموي من با بچه هاش امدن خانه ما ديدن بابابزرگ دختر عموي من 3تا بچه داره دوتا دختر خانم خوب به اسم زينب خانم و  ريحانه خانم و يك گل پسر به اسم عباس جون كه چند ماهي از فرنيا كوچيكتره توي اين عكس زينب خانم نيست فرنيا و عباس خيلي با هم بازي ميكردند و موقع رفتن عباس دلش نميخواست بره و براي رفتن بهانه ميگرفت ...
17 شهريور 1392