فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

فرشته کوچولو

كلاسهاي فوق برنامه

فرنيا از ديروز كلاسهاي زبان، موسيقي و از امروز كلاس باله را شروع كرده توي مهد تنها صبحها برنامه اموزشي دارند كلاسها شامل زبان، سفال نقاشي، خلاقيت و كاردستي است و عصرها برنامه هاي اموزشي دارند كه پوليه يعني اضافه بر شهريه مهد بايد پرداخت بشه از اين ماه فرنيا را باله و زبان ثبت نام كرديم ديروز اولين جلسه زبان بود فرنيا تا منو ديده ميگه مامان امروز گفتند ما نبايد بخوابيم بايد شيطوني كنيم بعد از مهد ساعت 6رفتيم كلاس موسيقي و با نظر مربي كلاس فرنيا فعلا بايد بره كلاس بازي موسيقي تا اماده كلاس بلز بشه بيرون كلاس نشستبه بوديم و صداي بچه ها و مربي را مي شنيديم من كه خيلي  از بازي موسيقي خوشم امد گفتم ايكاش ما را هم اين كلاس ثبت نام ميكر...
9 دی 1392

عكسهاي ان پنج شنبه (شب يلدا)

گفتم كه 5شنبه گذشته به مناسبت شب يلدا خانه عزيز( مادر بابايي ) جمع بوديم و بابايي عكس گرفت نميخواستم عكسها را بگدارم اما دايي فرنيا وقتي تماس گرفت و به شوخي گفت عكسها يلدا را هم كه ديديم چقدر شلوغ بود و .... نتيجه اين شد كه من بلاخره از بين عكسها چندتا انتخاب كردم و اينجا ميگذارم همه منتظر درست بايستيد حالا محمدجواد اسپرررررررررررررررررررررري خوب حالا مرتب بايستيد عكس دسته جمعي اين هم فرنيا گلي با تصوير پس زمينه عمو داوود فرنيا داره شيريني مامان پز ميخوره(كيك اسفناج) و اين هم لطف بابايي به مامان و عكس از توپهاي هويج و نارگيل باز هم دست پخت مامان بسيار هنرمند و باز هم فرنيا و اش دست پخت مامان بايد...
7 دی 1392

عكسهاي پنج شبنه اين هفته

اين پنج شبنه رفتيم نمايش دريا پري و اينبار هليا (دختر همسايه را هم با خودمان برديم به فرنيا كه حسابي خوش گذشت و چون چندبار رفته بود فرهنگسراي  فردوس مثل يك راهنما براي هليابود به هليا ميگفتيم نرو بيرون تا باباي فرنيا ماشين را بياره و توي هواي بيرون سردتون نشه و فرنيا ميگفت بريم بيرون بازي كنيم فروشگاه اسباب بازي هم داره و.... به نظر شما هليا به حرف كي گوش ميداد؟ اين هم چندتا عكس از نمايش فرنيا از صداي زياد اصلا خوشش نمياد قبل از شروع نمايش موسيقي كودكانه گذاشته بودند تفاوت فرنيا و هليا در برخورد با موسيقي اين اقاي صياد نمايش بود و نميدونم چرا چشماش اينجوريه اين هم سرگرمي جديد فرنيا در خانه با روسريهاي ماما...
7 دی 1392

حضور بعد از يك مدتي غايب بودن

خوب بلاخره طلسم شكست و امروز امدم بنويسم اول از همه بگم يك هفته قبل از يلدا توي مهد عكاسي داشتند به مناسبت يلدا كه متاسفانه فرنيا مريض بود و نتونست بره مهدو امسال عكس آتليه اي يلدا نداره اولش خيلي دلم سوخت چون گفته بودند با لباس محلي كه عكاس مياره ميخواد عكس بگيره و من هم خيلي دوست داشتم فرنيا شب يلدا با لباس محلي عكس داشته باشه  اما وقتي عكسها را ديدم خيالم راحت شد عكسهاي بچه هاي مهد را ديدم بد نبود اما ان انتظاري كه من داشتم نبود واسه همين خيلي دلم نسوخت البته اگه فرنيا پسر بود خيلي دلم ميسوخت اخه عكس پسرها خيلي قشنگ و بامزه بود و لباسشون خيييييييييييييلي زيبا بود اما اشكال نداره خوب شب يلداي ما هم با فاميلهاي همسري دو شب زودت...
4 دی 1392

ماجراي يك عصر تا شب با فرنيا

اول از همه بگم اين پست يكم طولاني ميشه ببخشيد ديروز خانم طلاي ما موقع برگشت از مهد شروع كرد به حرف زدن از ان حرف زدنهايي كه نميدونم بگم شيرين زباني يا.....خلاصه ماجرايي داشتيم تا شب وقت خواب من هر روز فرنيارا با ماشين ميبرم مهد و برميگردونم مگر روزهايي كه بابايي جايي كار داشته باشه و ماشين را باخودش ببره  و موقع برگشت اگر هوا خوب باشه و حس و حالش باشه پياده برميگرديم مثل ديروز فرنيا: مامان چرا ماشين نداريم؟ - بابايي كار داشت ماشين را برده - اصلا چرا بابايي ماشين ما را ميبره؟ بره براي خودش يك ماشين بخره - شروع كرديم به پياده روي نزديك مهد يك پارك هست تا چشمش به پارك خورده ميگه: مامان بيا بع بعي بازي؟ - چجوري؟ - تو بشو...
13 آذر 1392

زندگي با فرنيا

يك شب شام نخورد يعني هله هوله خورد و ديگه اشتهاش به شام نكشيد خلاصه كه ساعت 4صبح از خواب بيدار شده ميگه ماماني گرسنه امه شكمم باهام حرف ميزنه اما نميفهمم چي ميگه؟ بعد خانم طلا  صداهاي نامفهومي را بيان ميكنه و ميگه مامان اينجوري شكمم حرف ميزنه اين عكس فرنيا با لباسهايي كه هديه هاي خاله بزرگه و خاله مامان پارسا سينا(اين اسمي است كه فرنيا به خاله وسطي داده )دادن لباس را خاله بزرگه داده و شلوار را خاله مامان پارسا سينا ديشب رفتيم بيرون توي ماشين اداي اردك در مياورد و كواك كواك ميكرد به من هم گفت تو هم مامان اردكه اي يكدفعه بابايي هم شروع به كواك كواك كرد فرنيا با اعتراض گفت بابا تو نگو بابايي گفت: اخه من هم بابا اردكه...
12 آذر 1392

عكسهاي آتليه سه سالگي

روز 25آبان ماه رفتيم آتليه اول از همه بگم كه من از 6ماهگي تا تقريبا 2سالگي فرنيا ميرفتم آتليه سها و خيلي راضي بودم بعدش دوتا از عكاساشون يك آتليه جدا براي خودشون برپا كردند و چون نزديك ما بود ميرفتيم انجا تا اينكه واسه سه سالگي فرنيا فهميديم اين آتليه هم رفته سمت ميرداماد و از ما دور شده نتيجه اينكه دربدر دنبال يك آتليه خوب ميگشتيم اما جايي پيدا نكرديم و دوباره رفتيم سراغ همان آتليه سها اما ايندفعه واقعا ازشون ناراضي شديم و ديگه نه تنها خودمان نميريم كه بهركسي كه ميشناسيم ميگيم ديگه انجا كيفيت قبل را نداره اما بهرحال 9تا عكس انتخاب كرديم و اين هم عكسهاي فرنيا و يك عكس خانوادگي ...
6 آذر 1392

پيشرفتهاي فرنيا تا سه سالگي

عزيز دلم امروز كمي از كارهايي كه بلدي و چيزهايي كه يادگرفتي مينويسم كلمه هاي انگليسي كه بلدي اعداد تا 10 رنگها: سبز، قرمز، صورتي، آبي، زرد(به يلو ميگي للو )نارنجي ميوه ها: موز، سيب، پرتقال جديدا انگور را هم بهتون ياد داده اند اما هنوز كامل بلد نيستي اعضاي بدن: دست، سر، شانه، زانو، انگشت پا، چشم، گوش، دهان، بيني، گوش كلمات: دراز و كوتاه(long-short)، روشن و خاموش(off-on)، بزرگ و كوچك(big-small) يك عالمه شعر بلدي كه ديگه نميتونم بنويسم سوره حمد كه البته با كمك ميخواني توي قطار زمان برگشت از مشهد بخاطر بودن 2تااقاي ديگه توي كوپه ما مجبور شدم جا را عوض كنم و فقط من و شما بريم يك كوپه ديگه توي كوپه جديد سه تا خانم پرحرف بود...
28 آبان 1392

محرم 92درمهد گلشن

قرار بود روز سه شنبه 21ابان مراسم عزاداري توي مهد برگزار بشه و خواسته بودند هركس زنجير طبل يا هر وسيله اي مربوط به عزاداري داره بياره اما روز سه شنبه بخاطر الودگي هوا تعطيل شد و همه چيز به هم خورد و در كمال بي اطلاعي خانواده ها روز يكشنبه يعني 26آبان ماه براي بچه ها مراسم گرفته بودند ديروز كه رفتم فرنيا را بگيرم ديدم عكسهاي مراسم عزاداري روي اسكرين سيور كامپيوتر مهد است بعد كه پرسيدم ديدم حداقل ميشه عكسها را گرفت و نتيجه اين عكسهاي زير است       بقيه عكسها ادامه مطلب     ...
28 آبان 1392

تولدت مبارك از طرف بابايي

دختر گلم سلام من سال يكي دوبار مي يام سراغ نوشتن شرمند مامانت جور منو مي كشه اين سه ساال نيز تموم شد و هر لحظه فقط فقط به اينده تو فكر مي كنم و غضه تنهايي تو بعد از ما هر روز اذيتم مي كنه . اي كاش تنها ......... اي كاش از اينده تو خبر داشتم و فكرم راحت بود ولي خوب نميشه در نتيجه تموم سعي خودم رو مي كنم اين لحظات خوش را به بهترين وجه اي سپري كني اگه بدوني با تو بودن چه حالي بهم مي ده كه نپرس . بعضي وقت ها واسه اينكه با هم باشيم بدون ماماني و يواشكي مي ريم بيرون كه فقط و فقط با هم باشيم .خوب شايد اسمش حسودي باشه يا بدجنسي و يا هر چيز ديگه ولي خوب منم نمي تونم با تو بودن رو با كسي تقسيم كنم حتي مامانت. بي صبرانه منتظر بزرگ شدنت هستم...
25 آبان 1392