فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

فرشته کوچولو

يك مشاوره رفتن و يك نتيجه عالي

سلام من خيلي وقت بود دنبال يك مشاور و روانشناس عالي ميگشتم و اسه سوالهام در ارتباط با برخورد با بعضي كارهاي شما گل دختري تا بالاخره از طريق وبلاگ مدرسه مامانها با يك خانم دكتر خوب اشنا شدم اولين بار فقط سوالم را در وبلاگ مدرسه مينوشتم و جوابهاي خانم دكتر را دريافت ميكردم تا اينكه بلاخره بعد از كلي انتظار 4اسفند اولين جلسه مشاوره را رفتم خوب توقع نداشتم توي جلسه اول چيز خاصي رخ بدهد اما در كمال ناباوري من يك پيشنهاد يا در واقع راه حلي كه خانم دكتر داد نتيجه اش واسه خود من كه خيلي جالب بود بگذار برات تعريف كنم شما چند وقتي بود كه همش دلت ميخواست ني ني باشي و حتي ميامدي پيش من و در خواست شير ميكردي و وقتي من تعجب ميكردم ميگفتي الكي بعد تو...
18 اسفند 1392

چندتا عكس از موبايل بابايي

توي فرودگاه موقع رفتن به اهواز داره ساز دهني ميزنه توي حياط مهد با دوستش باز هم درحال بازي كامپيوتري البته بگم در راستاي مطالبي كه در سايت مدرسه مامانها ميخوانم بازي كامپيوتري فرنيا تبديل شده به روزي نيم تا يكساعت انهم حتما اموزشي و از سايتهاي متناسب با فرهنگ خودمان استفاده ميكنم بعد از حمام و سرسفره شام عاشق دخترم هستم كه تقريبا همه چيز دوست داره توي سالاد شلغم و كدو ريز ميكنم دوست داره و ميخوره   ...
14 اسفند 1392

جمعه 9 اسفند ماه

جمعه رفتيم خانه عزيز برگها خيلي توي حياط ريخته بود بابايي و عمو حسن حياط را با كمك فرنيا تميز كردند و برگها را جمع كردند بسوزونند كه بارون گرفت و اتيش خاموش شد   اين هم تميز كاري و جمع كردن برگها با كمك فرنيا دخترم واقعا تلاش ميكرد برگها را جمع كنه بعد از اينكه برگها جمع شد حالا بايد اتيش روشن ميكردند ببينيد فرنيا بعد از روشن شدن اتيش چجوري خودش را از اتيش دور كرده و ميترسه دست بابايي را هم گرفته كه مواظب دست بابايي هم باشه از انطرف هم شعله را روشن كنيم تا برگها زودتر بسوزند و باز هم احتياط فرنيا در نزديك نشدن به اتش بعد باد و باران شروع شد و ... مسابقه باد و چتر و فرنيا  ...
10 اسفند 1392

يك روز در خانه

صبح درحال صبحانه خوردن و تلويزيون نگاه كردن بعد از صبحانه يك كمي نزديكتر و نزديكتر اين عروسك نوه منه و دختره اسمش هم نازنين، شقايق و.... حالا چرا لخته  نميدونم معمولا توي پتو   مي پيچدش تا گرمش بشه و توي ماشين هم كه بايد بخاري روشن كنيم ...
10 اسفند 1392

دوم اسفند نمايشگاه بوستان گفتگو

2اسفند ماه رفتيم نمايشگاه زنان و توليد ملي توي بوستان گفتگو بجز يكي دوتا غرفه ميتونم بگم هيچ ربطي به نام نمايشگاه نداشت البته بيشتر مانتو داشت اما به توليد زنان هيچ ربطي نداشت و يك عالمه غرفه اسباب بازي و خوراكي مربوط به شب عيد هم بود خلاصه كه ما يك صبح جمعه انجا بوديم و اين هم چندتا عكس از دخملي  قبل از رفتن فرنيا عاشق موهاي بلندشه و دوست داره هميشه موهاش باز باشه اين هم توي نمايشگاه و ژستهاي دخترم و عكس گرفتنهاي بابايي ان عروسك دستش يك دايناسورره كه روز قبل كه رفته بوديم فروشگاه بوستان پونك براش خريديم خوبه با خودش اورده بود اخه تا توي نمايشگاه ميگفت اسباب بازي ميگفتيم ديروز اين دايناسور را خريدي ديگه نميشه ا...
10 اسفند 1392

يك روز برف بازي پس از پايان بارش

يك روز بعد از بارشها يعني روز جمعه رفتيم خيابان فردوسي بابايي جايي كار داشت خيلي ترافيك بود و حسابي طول كشيد توي ماشين حوصله ات سر رفته بود ونق ميزدي به بابايي پيشنهاد دادم بريم پارك توي مسير برگشت رفتيم بوستان پرديسان و بعد از كمي برف بازي و تخليه انرژي ديگه اثري از فرنيا بد اخلاق نبود عاقل اروم توي ماشين نشستي يك روز هم كه بابايي امد مهد دنبالت قبل از امدن به خانه رفتيد پارك سر چهارباغ و يك گلدان براي من درست كرديد و اورديد خانه گلداني متشكل از برف و خاك و شاخه هاي شكسته درختان ...
26 بهمن 1392

25بهمن

عزيز دلم 25بهمن ماه 39ماه گذشت و وارد 40ماه زندگيت شدي و چقدر زود گذشت عزيزم عاشق تمام لحظه هاي با تو بودن هستم بزرگترين ويژگي تو در اين روزها ابراز احساسات است كه نميدونم از كجا ياد گرفتي به شيرين ترين صورت بيان كني ديشب وقتي توي هواپيما ساعت 11شب ميگفتي مامان صداي من يكجوري شده گفتم اخه خوابت مياد گفتي نه دلش واسه بابايي تنگ شده كه اينطوري شده بعد گفتي گوشام هم ميخواد بابا را ببينه گفتم مگه با گوش مي بينن با گوش ميشنون و تو گفتي نه اخه گوشم دلش واسه بابايي تنگ شده ميخواد بابا را ببينه و ادامه دادي چشمام هم ميسوزه خوابم نمياد دل چشمم هم واسه بابايي تنگ شده و وقتي براي برداشت چرخ دستي بيرون سالن رفتم مثل جوجه دنبالم راه افتادي و وقتي...
26 بهمن 1392

ديداربا دوستان وبلاگي در اهواز

سلام دوستان خوبم اين چند روز كه نبودم رفته بودم اهواز خانه پدربزرگ و مادر بزرگ فرنيا وقتي ميخواستم برم با يكي از دوستان وبلاگي يعني مامان پريسا جون هماهنگ كردم كه اگه شد ايشون زحمت برگزاري و دور هم جمع شدن دوستان را بدهند تا من هم دوستان را هم از نزديك ببينم و هم هروقت از جمع شدنهاشون خبر بدهند اينقدر حسوديم نشه روز سه شنبه كه تازه رسيده بوديم و خسته بوديم و تازه راهپيمايي هم بود قرار را همان روز رسيدن واسه 5شنبه عصر گذاشته بوديم روز چهارشنبه هم رفتم دنبال كارهاي خودم و  ولي خوب دايي فرنيا هم ساكن شوشتر است و اگه نميرفتيم خيلي دلمون ميسوخت كه نتونستيم ببينيمشون براي همين صبح 5شنبه رفتيم پيش انها و با عجله برگشتيم تا قرار وبلاگيمو...
26 بهمن 1392