فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

فرشته کوچولو

برف بازي سه شنبه و چهارشنبه

روز سه شنبه 15بهمن سرويس كار بابايي زنگ زد كه بخاطر برف نميتونه بياد بابايي هم گفت دير ميره سركار اما بخاطر برف نتونست بره و خانه ماند نتيجه شد ماندن فرنيا در خانه و برف بازي مدل بابايي بابايي دوتا تشت پر برف ميكنه و مياره توي خانه و فرنيا را سورپرايز ميكنه از پف چشمهاي فرنيا معلومه دست و صورت نشسته رفته سراغ برف بازي بعد صبحانه ميخوره و لباس عوض ميكنه و رسما مشغول بازي ميشه و بعد از كلي بازي  عصر كه از سركار برگشتم ديدم دختري از خستگي خوابه عصر دوباره بابايي بساط برف بازي راه انداخت و اينبار هليا هم امد پيشمون و بعد هم برامون تعريف كرد باباش را مجبور كرده ايشون هم روش باباي فرنيا را در پيش بگيره از دست...
19 بهمن 1392

فرنيا عروس ميشود

جمعه 11بهمن عقد پسرعموي فرنيا بود و دوتا عكس بالا گيفتهايي است كه من درست كردم و به مهمانها دادند اما از همه مهمتر گل دختري بود كه براي اولين بار رفت آرايشگاه اصلا فكر نميكردم راحت بشينه تا موهاش را درست كنند اين هم عروس كوچولوي من موهاش را اول سشوار كشيدند فرنيا گفت من كه عروس نشدم بعد براش تل گذاشت گفت نه هنوز عروس نشدم بلاخره خانم آرايشگر براش تور اورد و فرنيا چنان ذوقي زد كه حتي خان ارايشگر هم خنده اش گرفت اين هم فرنيا و لباسش كه خانم خياط دوختند. خودم كه خيلي لباسش را دوست دارم دختر قشنگم فداي ژست گرفتنت بشم اخ كه وقتي صداي خنده هات توي خانه ميپيچه تمام شادي دنيا را مال خودم مي...
13 بهمن 1392

باز هم شيرين زباني

اين مدتي كه وقت نبود بيام بنويسم سعي كردم تا فرنيا حرفي ميزنه يا كاري ميكنه يادداشت كنم يادم نره و بعد بيام بنويسم اين هم يادداشتهاي من توي مهد از خدا و مهربانيهاش و نعمتهاش براي بچه ها حرف زده بودند و فرنيا ياد گرفته بود يك روز گفت مامان خدا تو و بابايي را به من داده خدا خيلي مهربونه من هم گفتم افرين درسته بايد خدا را شكر كنيم كمي فكر كرد بعد گفت مامان تو خدايي من: چرا؟!! فرنيا: اخه خيلي مهربوني و من را هم تو درست كردي(به جاي اينكه بگه بدنيا اوردي) پس خدايي ديگه و دراخر هم حالا چجوري اين اشتباه را درست كنم؟ چه توضيحي بدم؟ خلاصه كه خيلي وقت برد تا يك چيزي بگم و توضيحي بدم كه مطمئن هم نيستم درست فهميده باشه هر وقت يك كار ا...
12 بهمن 1392

دليل نبودن اين مدت

عزيز دلم اين مدتي كه برات ننوشتم بخاطر مراسم نامزدي و عقد پسرعمو بود داداش سعيد دوهفته پيش نامزد كرد و ديروز جمعه 11بهمن هم عقدش بود توي اين پست عكسهاي شما را در نامزدي ميگذارم و در پست بعدي عكسهاي روز عقد اين مدت مامان مشغول درست كردن گيفتهاي عقد بود من چون به درست كردن اين جور چيزها علاقه دارم پيشنهاد دادم من گيفتها را درست كنم بدون اينكه فكر كنم چقدر اين كار وقت گير است نتيجه اين شد كه يك هفته كار من اين بود كه تا ميرسم خانه بعد از كمي كار،  شما و بابايي بريد بيرون تا من هم سريع شروع به هنرنمايي كنم و بدون كمكهاي جنابعالي به كارم برسم اخه تا شروع ميكردم ميگفتي من هم ميخوام كمك كنم و ان وقت بود كه تور و روبان و مقوا بود كه ري...
12 بهمن 1392

شيريني زباني ديروز فرنيا در مهد

ديروز كه رفتم فرنيا را از مهد بگيرم مدير مهد گفت امروز كلي از دست فرنيا خنديديم و برام تعريف كرد مربي ميره سركلاس و يك بچه جديد را به بچه ها معرفي ميكنه مربي: اين دوست جديدتون است اسمش كاوه است ميره كنار طاها ميشينه فرنيا: گاوه همان كه ما ما ميكنه؟ طاها: نخيرم اصلا دوست من ما ما نميكنه فرنيا: چرا گاوا همشون ما ما ميكنند و خلاصه اين ميشه دعواي بين طاها و فرنيا و مربيها دخالت ميكنند و انها را از هم جدا ميكنند شب توي خانه من براي بابايي جريان را يواشكي تعريف كردم و بعد بلند گفتم بابايي امروز يك دوست جديد توي مهد براي بچه ها امده فرنيا اسمش چي بود؟ فرنيا كمي فكر كرد و گفت امممممممممممممممم نميدونم شبيه گاوه بود مامان اسمش چي بود؟...
23 دی 1392

مهماني وليمه حاج خانم شدن دختر عموي فرنيا

فرنيا يك دختر عمو داره كه خيلي مهربونه و ما خيلي دوستش داريم اين دختر يك پسر گل هم به اسم حسين داره و تازگيها خانوادگي رفتن مكه چهارشنبه گذشته دعوت شديم به مهماني وليمه كه اينجا بهش ميگن حاجي خورون من اولين بار كه اين عنوان را شنيدم متوجه نشدم يعني چي؟ فكر ميكردم در مورد يك عده ادم خوار حرف ميزنن كه كارشون خوردن حاجيهاست بهرحال رفتيم همان وليمه خودمان وحاجي خورون اينجايي ها ما جز اولين نفرهايي بوديم كه رسيديم وهمان اول عكس گرفتيم كه تا شلوغ نشده و خوش امدگويي شروع نشده بتونيم با خانواده حاجيها عكس داشته باشيم ولي باز هم موفق نشديم باباي حسين را پيدا كنيم اين هم به روايت تصوير توي عكسها فقط دختر عموي فرنيا و گل پسرشون هستن فرنيا و ...
22 دی 1392

چندتا عكس از آخرهفته گذشته تا ديشب

بجز اين يك عكس بقيه عكسها مربوط به اخر هفته است وقتي ميريم فروشگاه فرنيا گل دختريه كلي اسباب بازي برميداره وقتي هم ميخواهيم بياييم بيرون همه چيز ميره سرجاش و اصلا بهانه نميگيره فقط يك مشكل هست كه ما بايد كلي بعد از تمام شدن خريدمون بچرخيم و وسايل اضافه را بگذاريم سرجاش پنج شنبه شب عمو رسول فرنيا مهمانمون بودن فرنيا مليسا دخترعموش را خيلي دوست داره اين هم هنر من براي شام كه مورد استقبال واقع نشد كيك مرغ و گردو جمعه همگي با هم رفتيم نمايشگاه اسباب بازي كه ايكاش نميرفتيم اينقدر شلوغ بود كه اصلا نمي شد نمايشگاه را درست بگرديم و خريد كنيم و برعكس هرسال غرفه ها جاي بازي براي بچه ها درست نكرده بودند يا شايد هم توي ان شلوغي نميشد ج...
22 دی 1392

عکس مطلب قبل

قرار شد به مطلب قبلی عکس  اضافه کنم اما دیدم اگه ویرایش کنم تاریخ مطلب بهم میخوره واسه همین بهتر دیدم این پست بشه عکس مطلب قبلی بفرمایید عکس فرنیا غرق در تماشای تلویزیون اولین روز کلاس موسیقی قبل ازاینکه کلاس شروع بشه وقتی فرنیا میره حمام اصلا ابی دیده نمیشود به نظر میاد فرنیا داره بجای اب اسباب بازی میریزه روی سرش ...
13 دی 1392

واكسن آنفولانزا

بلاخره روز دوشنبه عصر رفتيم دختري را واكسن سرماخوردگي زديم توي راه بهش گفتم داريم ميريم واكسن بزنيم گفت واكسن چيه گفتم دارويي كه دكتر ميده تا ديگه سرما نخوريم گفت يعني قرصه گفتم نه واكسن را توي جعبه اش نشانش دادم گفتم اينه اما بايد دكتر بازش كنه تا ببينيم چيه تا دكتر گفت استينش را بزنيد بالا فرنيا گفت نه درد مياره نميخوام واكسن نزنيد خلاصه با دردسر خوابانيدمش و توي پاش زديم فكر كنم درد نداشت يا شايد دكتر خيلي خوب تزريق كرد چون گريه نكرد فقط نق ميزد و نميخوام نميخوام ميگفت بعد از ما يك بچه ديگه را اوردند كه از فرنيا كوچيكتر بود و از همان دم در گريه ميكرد فرنيا ميگفت مامان چرا گريه ميكنه؟ گفتم ميخواد مثل تو واكسن بزنه رفت دم در اتاق تزري...
11 دی 1392