فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

فرشته کوچولو

عكسهاي تولد يك دوست 3آبان ماه

سوم ابان رفته بوديم تولد دختر و پسر دوست من يك دختر 5ساله ناز به اسم اوا جون و گل پسر سه ساله به اسم امير مهدي يك عالمه بچه دعوت بود سمت راست اوا و امير مهدي بالا سرش ايستاده و فرنيا كنارشون (ببخشيد عكسها بي كيفيت است اخه با موبايلم گرفتم) اواي معترض اخه نميگذاشتند شمعها را فوت كنه بعد از عكس بلاخره دور كيك خلوت شد و ما هم سوء استفاده كرديم و فرنيا تكي عكس گرفت ...
25 آبان 1392

فرنيا با موهاي بافته

عزيز دلم عاشق اين موهاتم بخصوص وقتي ميبافم برات تا ازش ميپرسيم بريم موهات را كوتاه كنيم ميگه دخترها بايد موهاشون بلند باشه ديشب داشتم موهاش را شانه ميزدم ميگم فرنيا ببين چقدر موهات بلند شده ميگه به پاهام رسيده؟!!!!! با هليا (دختر همسايه ) نميدونم چرا اينقدر زير اين ميز را دوست داري؟ ...
25 آبان 1392

ادامه عكسهاي سفر مشهد

اين هم از عكسهاي حرم كه دوستان گفتن چرا از حرم اصلا عكسي نيست اخه عكسها توي گوشي بابايي بلوكه شده بود تازه ديشب هم هر كاري كردم نشد از موبايل بابايي مستقيم بريزم توي كامپيوتر مجبور شدم اول به گوشي خودم بلوتوث كنم بعد به كامپيوتر صحن جامع رضوي بعد از نماز ظهر   اين هم توي قطار موقع برگشتن كه چندتا دوست پيدا كرد و حسابي با سروصداشون صداي مردم را دراوردند   ...
25 آبان 1392

بعد از الظهر عاشورا و روز جمعه

چون روز عاشورا همه عموها خانه عزيز جمع هستند عصر بچه ها توي حياط حسابي بازي كردند روز جمعه هم رفتيم قلعه سحراميز پارك ارم كيتي كوچولوي مامان با انگشت هويجي دم در موقع بيرون امدن از شهر بازي مامان عكس گرفتي؟ بريم؟ بابايي امد با كاپشن موقع برگشتن يك پارك و باز هم بازي ...
25 آبان 1392

عاشوراي 92

روز عاشورا مثل هرسال رفتيم خانه عزيز   روز تاسوعا بابا با فرنيا رفتن زنجير بخرن اما نبود فقط اين طبل را خريدند   پسر عموي فرنيا عليرضا فرنيا سردش شده بود اما كلاه با خودم نبرده بودم نتيجه اينكه يك شنل داشت تبديل شد به كلاه   ...
25 آبان 1392

فرشته كوچولوي زندگي من تولدت مبارك

عزيز دلم امروز روز تولد توست از ديشب به تو و تمام خاطرات اين سه سال فكر ميكنم ديشب خيلي بد خوابيدي و خوابت نميبرد و من ياد خودم شب بدنيا امدنت افتادم كه ان شب من نميتونستم بخوابم يعني مثل ديشب نميگذاشتي بخوابم تا اينكه صبح زود راهي بيمارستان شدم و تو شدي يك فرشته زميني امروز صبح زود هم وقتي ميخواستم برم سركار و تو را ببرم مهد بيدار شدي و پرسيدي كجا ميخوايم بريم؟ چرا لباس بپوشم؟ و من فقط ياد بدنيا امدنت افتادم يعني ان موقع هم از خدا و فرشته ها پرسيدي كجا ميخوايم بريم؟؟؟ به بهانه بدنيا امدنت ديشب رفتم سراغ موبايل بابايي و عكسهايي كه از مدتها قبل توي گوشي اش بود و نتونسته بودم اينجا بگذارم ازش گرفتم پارك روبروي سمرقند   ...
25 آبان 1392

مسافرت مشهد

سلام اين مدت كه نبوديم كمي درگير كارهاي جمع وجور كردن وسائل سفر بوديم چون خود سفر كه همش سه روز بود يعني 5شنبه رفتيم و دوشنبه تهران بوديم .كجا؟ خوب مشهد ديگه نگفته بودم؟ خوب ببخشيد اما حالا با دست پر امدم راستي مامان بزرگ و بابا بزرگ هم توي اين سفر با ما بودند البته بگم كه الان فرنيا خانم در خانه همراه بابايي است چون توي مسافرت مريض شد ديروز من پيشش موندم امروز بابايي خوب بريم سراغ عكسها اينقدر توي قطار از پله بالا و پايين رفت كه خسته شد و خوابيد وقتي رسيديم مشهد اول كمي براي هتل مشكل پيدا كرديم و صبح زود رفتيم خانه پسر عموي من و از خواب بيدارشون كرديم اما از بس خسته بوديم اصلا نشد يك عكس از فرنيا و گل پسرشون اقا ماهان ب...
15 آبان 1392

نمايش عروسكي ماه مهربان ناز نكن

عصر روز 5شنبه رفتيم يك نمايش و اين هم گزارش تصويري توي راه فرنيا هم سردش بود هم ميخواست مثل مامانها باشه و روسري بپوشه توي سالن نمايش اولين بار بود كه توي سالن نمايش فرنيا جدا از ما مي نشست توي فرهنگسراي فردوس رديف اول شماره صندلي نداره و ويژه بچه هاست موقع نمايش توي نمايش دوتا دختر كوچولو بودند كه با هم دعوا ميكردند فرنيا يكدفعه داد زد دعوا نكنيد همه خيلي خوششون امده بود كه اينقدر خوب با نمايش ارتباط برقرار كرده و باورش شده بعد از نمايش هم بازيگران سراغ فرنيا را گرفتند و باهاش عكس گرفتند عكسهاي يادگاري بعد از نمايش اين هم فرنيا و ماه مهربان اين هم فرنيا و دوتا دختري كه توي نمايش مثلا با هم دعوا ميكردن...
7 آبان 1392

محاوره پدر و دختر

شب قبل از خواب توي اتاق ما پيش بابا بودي يكدفعه يكي از عكسهاي من و بابايي را ديدي فرنيا: بابايي عكس مامان و بابايي بيا ببين بابايي: اين عكس جونياي ماست الان پير شديم فرنيا : الان پير شديد بابايي: بله فرنيا: نه نميخوام پير بشيد اصلا نبايد پير بشيد از بابايي اصرار و از فرنيا انكار بلاخره بابايي كوتاه امد و گفت باشه ما پير نيستيم جونيم فرنيا: اما يكي پير شديد بابايي: نه پير نيستيم و اينبار قضيه برعكس بود فرنيا اصرار ميكرد يكدونه پير شديد و بابايي كه ميگفت نه ما پير نشديم و باز هم بابايي كوتاه امد فرنيا بدو بدو امده عكس را به من نشان ميده ماماني بيا عكس تو و بابا كه جوون بوديد الان يكدونه پير شديد ميگم فرنيا مامان الان قشنگتر...
29 مهر 1392

روز جمعه و نمايشگاه گل و گياه

جمعه صبح دومين سالگرد عموي من بود عمويي كه هنوز بعد از گذشت دوسال رفتنش را باور ندارم و هنوز با ياد اوري خاطراتش اشكم سرازير ميشه و اينجا از صميم قلبم مگم عمو يوسف براي هميشه هميشه در قلب من زنده اي و دوستت دارم سر مزار فرنيا ميپرسيد عكس عمو كجاست وقتي نشانش دادم ميگه خيلي مهربونه من خيلي دوستش دارم  توي ماشين ميپرسه چرا عمو رفته پيش خدا اخه من دلم واسش تنگ ميشه بعد از برگشت از مراسم توي راه از يكسري مغازه هاي دوچرخه فروشي رد شديم و فرنيا بهانه گيريهاش شروع شد كه من ماشين كنترلي ندارم و بلاخره با صحبتهاي سياستمدارانه من رضايت به اسكوتر دادند توي راه خوابش برد خانه كه رسيديم بيدار شد و گفت اسكوترم كو نشانش دادم به اسكوترش دست ...
27 مهر 1392