فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

فرشته کوچولو

بازگشت از مسافرت

توي مدتي كه مسافرت بوديم جوجه را داديم دوست بابايي مواظبش باشه وقتي از مسافرت برگشتيم بابايي رفت جوجه را اورد و اين هم گزارش تصويري ديدار فرنيا و جوجه اردك اصرار داشت دستاش بال است و چون مامان جوجه است بايد بالش را بگذاره روي جوجه ديدم پاي گل دختري اينطوري تا باشه درد ميگيره جوجه را از روي پاهاش برداشتم گذاشتم توي بغلش  چه لذتي ميبرد از اينكه مامان جوجه باشه بعدش هم فرنيا حاضر نبود بچه اش را رها كنه يك مامان جديد براي جوجه پيدا كردم يك روز داشت بازي ميكرد منو صدا كرد و اين نقش فرش را نشانم داد گفت اين قلعه خانه شاهزاده و دورا  است(شخصيتهاي يك كارتون) ...
17 شهريور 1392

مسافرت اصفهان- روز جمعه

روز جمعه رفتيم باغ گلها خيلي زيبا بود هركس تاحال نرفته حتما حتما بره ببينه واقعا زيباست اين فرنيا گلي درحال دويدن سمت درب ورودي اينقدر مناظر زيبا بود كه ما توي عكس بهانه بوديم هميشه كنار دايي اين بازي را نميدونم اسمش چيه اما راهروهايي است كه ميتوني بينشون قايم بشي و يا بايد راهتو به بيرون پيدا كني توي اين عكس من مثلا دنبال فرنيا ميگردم اين قسمت شمشادها هنوز خيلي بلند نبودند فرنيا را ميبينيد؟ اين هم فرنيا گلي اين قسمت شمشادها بلندتر بودند و حتي من هم ميتونستم قايم بشم اينجا بابايي و دايي شده بودند غول و اقا گرگه فرنيا از ترس آقا گرگه(بابايي) پريده توي بغل من اق...
17 شهريور 1392

مسافرت اصفهان

خوب حالا بريم سراغ عكسهاي مسافرت اصفهان اول بگم كه خيلي خوش گذشت خيلي هم خسته شديم اخه چهارشنبه ظهر 30مرداد راه افتاديم تا رسيديم حسابي گرما كلافه مان كرده بود و جمعه 1مرداد عصر ساعت 6عصر راه افتاديم كه ساعت 12و نيم شب رسيديم خانه كه خدا را شكر جنابعالي خواب تشريف داشتيد روز اول باغ پرندگان و پروانه ها     اولين بار كه با عينك سه بعدي تلويزيون نگاه كردي كنار دايي كه يك جور  ديگه متفاوت از همه فاميل و دوستان دوستش داري صبح 5شبنه با بابايي و دايي و زندايي رفتيد باغ پرندگان من خانه پيش خاله و مامان بزرگ موندم يك قسمتي از باغ پرندگان باغ پروانه ها بوده كه متاسفانه بدليل سمپاشي و ... حالا شده موزه پ...
17 شهريور 1392

روز تولد حضرت معصومه و روز دختر مبارك

امروز بعد از يك مدت تقريبا طولاني امدم و خدا را شكر كه يك مناسبت خوب بهانه اين بار نوشتن شده روز دختر يگانه دختر عزيزم دوستت دارم و هر روز براي من روز توست ولي خوشحالم يك روز به نام تمامي دختران كشورمان نامگذاري شده عزيز دلم وقتي امروز برات كيك خريديم و اين روز را برات جشن گرفتيم يك سوال كردي پس روز پسرا كي است؟ يعني روز پسر نداريم؟ ولي همين سوال تو نشانه و علت داشتن روز دختر در تقويم مان است فكر نميكنم اگر روز پسر داشتيم هيچ پسري چنين سوالي ميكرد و اين تفاوت يك دختر، زن و يك مادر با يك پسر و يك آقا است   خيلي وقته ننوشتم و بايد از سفر اصفهان شروع كنم اما اين روز و عكسهاي ان مهمتر است بقول جمله معروف اين روزهاي گل دخترم: بزن...
17 شهريور 1392

شعرهاي فرنيا

گل دختري از اصفهان برگشتيم اما سيم دروبين توي ماشين مونده و هنوز نتونستم عكسهاي دوربين را توي لب تاب بريزم اما ديشب اينقدر قشنگ برام شعرهايي را كه ياد گرفتي خواندي كه دلم نيومد صبر كنم تا اول مطالب سفر را بنويسم متن شعرهات را مينويسم با اينكه شعرهاي كوچولويي هستند اما براي ماماني يك سورپرايز بود اخه نميدونستم شعر هم حفظ كردي تازه يواش يواش هم ميخوندي تا من بتونم بنويسم بعد هم گفتي حالا بخون ببينم ياد گرفتي البته از مربي مهد اسم كتابهاي شعر را كه بهتون ياد ميده گرفتم تا بتونم ببينم داري درست ميخوني يا نصفه نيمه ميخوني عسل مامان وقتي كه راه زياده نميشه رفت پياده انوقت ميشه با ماشين بري سريع و ساده ماشين پليس تو جاده هميشه هس...
3 شهريور 1392

داريم ميريم اصفهان

سلام ايشالله چهارشنبه داريم ميريم اصفهان و براي همين بايد هر چي تا حالا هست بنويسم كه بعد از برگشت از صفهان عكسها و گشت وگذارهاي انجا را برات بنويسم بابايي جديدا يكسري كارت بازي اموزش زبان برات خريده با اينكه من زياد با اموزش انگليسي موافق نيستم اما شما حسابي استقبال ميكني و الان اسم چندين حيوان را ياد گرفتي هفته گذشته سه شنبه يك دفعه گفت بريم پارك شام بخوريم  من هم سريع وسايل اماده كردم و رفتيم بوستان جوانمردان امادقيقا رفتيم جايي از پارك نشستيم كه چراغ نداشت مجبور شديم بخاطر تاريكي زود  برگرديم بابايي هم گفت بايد يك روز ديگه بريم پارك و نتيجه اين شد كه دوباره 5شبنه رفتيم بوستان جوانمردان ايندفعه خاله كوچيكه هم باما امد ا...
28 مرداد 1392

فرنيا دخترم

امروز بابايي يك ايميل برام فرستاد با اين عنوان فرنيا دخترم و با باز كردنش عكس زيبايي از يك سالگي ات را ديدم كلي خوشحال شدم و امدم اينجا تا اينو برات بنويسم و عكسي را هم كه بابايي برام فرستاده بگذارم عكس گل خانم خانه ما با لباسي كه خاله كوچيكه واسش خريده بود ...
27 مرداد 1392

روز شنبه 19مرداد

روز جمعه ساعت 10 راه افتاديم توي جاده البته خيلي دور از تهران نرفتيم هر جاده فرعي كه بابايي ميديد ميرفت ميگفت ببينيم اين جاده اخرش كجاست؟ وقتي به اينجا رسيديم فرنيا خيلي پرسيد اينجا كجاست و اين سنگها چيه و اين عكسها را وقتي گرفتم كه داشت به توضيحات من گوش ميداد ببينيد چقدر قيافه اش متفكر و ساكت است براي اولين بار بود كه با واژه شهيد آشنا ميشد اينقدر سوال كرد و صد در صد كه توضيحات من قانعش نميكرد كه سوالاتش تمامي نداشت بلاخره بعد از كلي جاده پيمايي رسيديم روستاي ورديج نميدونم چرا ان روز اينقدر عاشق تفنگ شده بود به هركدوم از ما يك تفنگ داده بود و صد البته تفنگ بزرگه مال خودش بود بابايي عاشق اين جور روستاهاي قديمي است ب...
21 مرداد 1392

روز جمعه عيد فطر

روز عيد فطر رفتيم خانه عزيز چون ساعت 7:30 صبح راه افتاديم رفتيم بيرون صبحانه خورديم پارك درياچه اكباتان اولش كسي نبود فرنيا حوصله بازي نداشت اما يواش يواش بچه ها كه امدن فرنيا رفت سراغ بازي اين هم دسته گل عروس غوله(از ديد فرنيا) فرنيا با لباس جديد و با عروسكها در ماشين توي مسير خانه عزيز عروسكها را مرتب چيده تا از همه شون با هم عكس بگيرم عاشق اين عكست هستم عصر روز جمعه رفتيم باغ دوست بابايي(آقا ناصر) توي راه فرنيا توجهش به لانه مورچه ها جلب شده بود ان بطري مايع ظرفشويي را هم از خانه عزيز اورده بود تا باهاش خاك بازي كنه!!!! اين هم آقا ناصر دوست مهربون بابايي كه يك عالمه ميوه بهمون داد ا...
21 مرداد 1392

1000روز با هم بودن

سلام عزيزم امروز 1000روزگي تو است گلي كه هر روز بخاطر داشتنش خدا را شاكرم 1000روزه كه خدا نوع ديگه اي از زندگي را برامون رقم زده هزار روزه روزهامون شيرين تر و شلوغتر است اين هزاره را ميخواستم برات جشن بگيرم چقدر توي ذهنم برنامه چيده بودم حتي ميدونستم چي بايد براي پذيرايي اماده كنم از غذاها و تنقلات و حتي رنگ ظروف اما نشد و نميشه بخاطر خيلي دلائل نگفتني و بزرگترين دليل مشكل كمبود جا اما عزيزم بدون عاشقانه دوستت دارم و با اينكه بزرگ شدن تو يعني پير شدن من با اينحال مشتاق ديدن آينده تو و بزرگ شدنت  هستم تنها حسرت من اينه كه چرا نميتونم روزانه هاي با تو بودن را همانطور ي كه هست ثبت كنم نوشتن حق مطلب را ادا نميكنه عكسها جان ندارند و ...
21 مرداد 1392