فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

مسافرت شمال(خزرشهر)

خوب بلاخره تونستم عكسها را اماده كنم ما 17شهريور يعني سالگرد عقدمون مسافرتمون را شروع كرديم كه از طرف محل كار بابايي واسمون توي خزرشهر ويلا گرفته بودند و از انچايي كه فكر ميكرديم چون وسط هفته است جاده ها شلوغ نيست ساعت8.5 راه افتاديم كه عجب اشتباهي اما خوب اشكالي نداشت و بهتر هم شد حالا بعد ميگم چرا بين راه ايستاديم واسه صبحانه و بيسكويتهايي كه واسه سالگرد ازدواج خريده بودم و قايم كرده بودم و حسابي اين قايم موشك بازي من همسري را كلافه كرده بود     حدوداي 12ظهر بود كه رسيديم به اولين دريا فكر كنم نوشهر بود يك ساحل شني خيلي خوب بود اخه ساحلهاي ماسه اي من دوست ندارم ادم خيلي كثيف ميشه ...
26 شهريور 1393

عكسهاي قبل از مسافرت شمال

سلام ميخواستم بعد از بازگشت از سفر اولين پستم عكسهاي سفر باشه اما خوب هنوز نتونستم عكسها را از رم دوربين به كامپيوتر انتقال بدم براي همين الان امدم تا يك خبري از گل دختري و برگشتمون بدم تا ببينم كي وقت ميشه عكسهاي سفر را اماده كنم اول يك عكس بازم از شركت بابايي   خوب يك روز خوب عمو حسن با خانواده امدن خانه ما و خواستيم با هم بريم پارك اما اينقدر گرم بود كه زود برگشتيم ولي شما بچه ها كه گرما نميشناسيد حسابي بازي كرديد           و بعد از رفتن مهمانها اتاق فرنيا ديدن داره و عكسهاي سالگرد ازدواج هرسال به دعوت شركت بابايي روز عقدمونt ما به ...
24 شهريور 1393

فرنيا رفت محل كار بابايي

سلام دختر قشنگم بلاخره بعد از چند بار امدن سركار مامان حس حسادت بابايي گل كرد و خواست دختري را ببره محل كارش و اينشد كه پيشنهاد داد من 5شنبه شما را ببرم تا 1ساعت اخر وقت را پيشش باشي و بعد سه تايي برگرديم توي ان يك ساعت هم من يك سري به يك بي بي مهربون كه همسايه قديم مامان بزرگ بود و الان ساكن كرج است زدم ديروز چون مهمان داشتيم وقت نشد عكسهات را آماده كنم انشالله فردا اين پست با عكسهاي زيباي گل دخترم تكميل ميشه تنها يك عكس را بابايي با ايميل برام فرستاده كه اينجا ميگذارم   اين پست با عكسها تكميل شد خوب اول از همه اينكه وقتي شما را بردم محل كار بابايي كلي تلفن بازي شد تا شما را راه بدن و من متعجب بودم چرا اين همه...
8 شهريور 1393

از آخرين مطلب تا ديروز چه خبر

سلام دوستان و دختر گلم بلاخره همت كردم و امدم بنويسم خوب اين مدت خيلي جاها رفتيم و دخترم خيلي شيرين زبوني كرده كه اين باعث ميشه اين پست يكخورده طولاني بشه اول يكمي از حرفهاي فرنيا يك روز پنج شنبه سرسفره صبحانه ميگه بابايي كجاست؟ ميگم خوب سركاره ديگه بعد ميگه ايكاش اينجا بود پاهاي منو ماساژ ميداد ميگم خوب بگذار من برات ماساژ بدم ميگه نه بابا بهتر بلده ******************************** فرنيا برنامه ميان وعده براي مهد دارند يك روز گردو تمام شده بود و قرار بود بريم هايپراستار به بابايي گفتم بريم گردو بخريم اما هايپر گرون ميده از خشكبار بخريم ارزونتره فرنيا سريع ميگه نه از هايپر بخريم بهتره درسته گرونه اما گردوهاش خوشمزه تره ...
5 شهريور 1393
1