فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

ياد ان روزا بخير

دختر گلم سلام امروز 14ماهت تمام ميشه و وارد پانزدهمين ماه زندگيت ميشي حالا عكسهاي 14ماه پيش را ببين اتاقت را بابا خيلي قبل از امدنت اماده كرده بود اين عكس توي بيمارستان است فكر ميكرديم عكاس بيمارستان ازت عكس ميگيره و همينطور كه قبلا هم گفتم كمي عجول بودي و يك هفته زودتر امدي واسه همين عكس كمي از ساعتهاي اول تولدت داريم اينها هم با دوربين موبايل كه كيفيتش خوب نشده اما واسه يادگاري عاليه دختر مامان اينجا سه روزه است اولين روزي كه امدي خانه با چشماي قشنگت به مامان نگاه ميكني و دست مامان را محكم گرفتي اين عكس بعد از اولين حمام گرفته شده چقدر مامان بخاطر خواب زيادت گريه كرد و هرچي همه گفتن اين طبيعي است ماما...
25 دی 1390

خبر جديد

خانم طلا سه تا دندان با هم داره در مياره دوتا از اسياهاي بالا و يك دونه پايين  مي گم چرا چند وقتي است دوباره ياد شيشه شيرو پستونكهاي قديمت افتادي و از توي اسباب بازيهات كشيدي بيرون و به دهنت ميكني خوبه ازت نگرفتم و فقط شستم دادم دستت خيلي كلمه جديد ميگي اما هر وقت  خودت بخواهي وقت از ت ميخواهيم بگي فقط نگاهمون ميكني مثلا توي حمام شامپو راداده بودي دستم و ميگفتي باز تلويزيون نگاه ميكردي يكدفعه گفتي هاپ (سگ توي تلويزيون ديدي) اما بعدش هرچي گفتم بگو هاپو  تا بابا بشنوه هيچي نگفتي يكي از چيزهايي كه خيلي دوست داري و واست خوب هم هست شلغم است ديروز 1دانه شلغم را واست پوست كندم و خرد كردم و همش را خوردي توي بشقاب ديگه چيزي...
21 دی 1390

لباس هاي جديد

جمعه رفتيم پارك ملت و باغ وحش و عكسهاش را ديدي بعد از پارك رفتيم واست لباس خريديم و اين هم عكسهاش اين لباسها را هم بابايي ديروز از سركار اورد گفت دوستش اقا رضا برام خريده اقا رضا يك روز بيا خانه ما تا از ت تشكر كنم خيلي لباسهاي خوشگلي ان اندازه اندازه هم هست ...
18 دی 1390

فرنيا در باغ وحش پارك ملت

انجا همه جور حيواني بود اما بع بعيها خيلي خوب بودند بهشون غذا هم دادم بع بعي اينو هم بخور ديگه ميخواهيم بريم اين هم من و بابايي (بابايي همش از من و مامان عكس گرفت موقع برگشتن مامان چندتا عكس از من و بابايي گرفت بابايي ميگه اين كلاه پيرمردهاست نميدونم چرا خودش ميپوشه يعني پيرمرد شده؟!!!) ...
17 دی 1390

فرنيا در پارك ملت

اخ جون امديم پارك  چقدر اينجا قشنگه بگذاريد وايسم نگاه كنم اينقدر تندتند نريد حالا سوار ماشين بشيم (قربون ان خنده هاي بانمكت برم عزيز مامان وقتي خيلي ذوق ميكني اينجوري چشمات را ريز ميكني) ...
17 دی 1390

با كلي عكس امدم

روز 3شنبه مهد گفت توي مهد مشكل داشتي و حالت خوب نبوده و من كلي نگران شدم و باز 4شنبه را مرخصي   گرفتم  ولي خدا را شكر هيچ مشكلي نداشتي نميدونم چرا مهد اينجوري گفت يا شايد بقول خاله فهميدي تا  كمي حالت بد باشه مامان پيشت ميمونه واسه همين خودت را به مريضي ميزني تا مامان مرخصي بگيره و با مامان بمونيد خانه اما با اينحال امروز امدم كلي عكس برات بگذارم و چون نمي خوام خيلي توضيح بدم عكس هر جايي را كه رفتيم مثل رفتن به باغ وحش پارك ملت را توي يك موضوع مي گذارم اول يك عكس از كوچولوييهات كه خيلي دوستش دارم رفتيم خيابان بهار اين لباس را واست خريديم و زود تنت كرديم و ازت عكس گرفتيم تا دايي كه داشت ميرفت پيش مامان بزرگ عكست را...
17 دی 1390

در فروشگاه هايپر استار

توي اين روزهاي سرد با سرماخوردگي و خستگي از ماندن در خانه يك جا مشناختيم كه گرم باشه و خوشت بياد ان هم فروشگاه هايپر استار بود رفتيم و چون خريد نداشتيم برات ماشين گرفتيم اولش ماشين سواري را دوست داشتي اما بعدش راه رفتن و دست زدن به وسايل فروشگاه واست جالبتر بود اين هم مال يكدفعه ديگه است كه براي خريد رفته بوديم و جنابعالي دوست داشتي گاري خريد را هل بدي ...
17 دی 1390

برگشت فرنيا به مهد

سلام گل خانمي بالاخره مامان و بابا برگشتند سركار و شما هم رفتي مهد ديروز كه زنگ زدم مهد گفتند سرفه داري و خيلي ابريزش بيني من همش نگران تا رسيدم خانه و گفتم بايد دوباره خانه نشين بشيم تا كسي را پيدا كنم از طلا خانم توي خانه نگهداري كنه از فاميل كه كسي خريدار نشد اما وقتي از مهد   گرفتمت ديدم خيلي خوب هستي و سرفه هات خيلي كم شده يعني ديگه تك و توك سرفه داري ابريزش بيني هم كه مال حساسيتت است كه هميشگيه امروز صبح هم كه از مربيت سوال كردم كه اون هم گفت نه سرفه ها خيلي كم بوده خدا را شكر اين چند روز كه مهد نرفته بودي ارام تر شده بودي ديروز كه از مهد گرفتمت اينقدر سرحال و شلوغ شده بودي كه نگو و نپرس مامان ديگه كم اورده بود&...
13 دی 1390