فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

فرشته کوچولو

باز هم نگرانی جدید واسه مامان

گل دختر مامان دوباره مامان را نگران کردی پنجشنبه رفتیم خانه دختر عموت که خیلی از شما بزرگتره و یک گل پسر داره که همبازی شما بود شب با هم رفتیم پارک و شب خانه انها ماندیم تا صبح از انجا بریم خانه عزیز تا صبح چندین بار بیدار شدی و خیلی اذیت کردی صبح با دختر عمو و حسین پسرش رفتیم خانه عزیز که فهمیدیم خانه نیست و رفتیم خانه عمو رسول توی راه مریم جون گفت پای فرنیا چرا اینجوری شده و من فکر کردم پشه نیشت زده که انقدر شب اذیت میکردی اما وقتی پات را دیدم فهمیدم  مشکل تنها یک پشه نیش زدگی نیست همان موقع به خاله زنگ زدم و بعدش هم به دایی خلاصه اینکه یا حساسیت غذایی یاحساسیت به یک  گیاه خاص یا یک مشکل ویروسی اما از همه مهمتر اینکه دارویی ...
14 تير 1392

آخرین خبرها و عکسها از فرنیا گلی

یک روز که مهمان داشتیم و بعد از نهار همه داشتند استراحت میکردند فرنیا رفته سراغ بابا و با سروصدا و جیغ و فریاد میگه بابا پاشو بابا پاشو بلاخره بابایی رضایت دادند و بیدار شدند فرنیا بدو بدو امده میگه بابا را پا کردم!!!  آهان فهمیدم یعنی بابا را بیدار کردم شب موقع خواب میگم فرنیا زود باش بجنب مسواکت داره دیر میشه  فرنیا یک نگاهی به مامان کرد وگفت بجنبم (دقیقا با یک همچین لبخندی) و شروع کرد به تکان دادن خودش ای شیطون بلا متوجه شدی مامان میگه زود باش اما با شیطنت فراوان معنی دیگه برای کلمه مامان پیدا کردی و سر به سر مامان گذاشتی یک روز هم رفته بودیم فروشگاه خانه کودک فراز یک عروسک بزرگ نشانت میدم و میگم فرنیا ببین میکی موس...
13 تير 1392

چند تا تعریف کوچولو

سلام اول  یک توضیح کوچولو  متاسفانه اینترنت شرکت تا مدتی قطع خواهد بود و این یعنی وقت کمتر من برای امدن به اینترنت و معنی بیشتر این که کمتر میتونم به دوستان خوبم سر بزنم البته سر میزنم اما  نوشتن کامنت کمی زمان بر است برای همین هر وقت بیام نت به چندتا از دوستای مهربونم بیشتر نمیتونم سر بزنم  اما به یاد همتون هستم  و کلی دلم واسه خواندن نوشته  هاتون  تنگ میشه ا اما کمی تعریف از فرنیا گلی نمیدونم بیماری فرنیا چی بود که گلاب به روتون رنگ مدفوع فرنیا عوض شده بوددکتر گفت فرنیا چربی نخوره و همانطور که میدانید بخاطر مشکل گوارشی فرنیا من همیشه در غذاهای فرنیا روغن زیتون میریزم توی ان چند روز هر وقت میخواست غذ...
8 تير 1392

جمعه 31خرداد

جمعه عمو جواد امد خانه ما و تو با محمد حسابی خوش گذروندید جوری که موقع خداحافظی گریه میکردی و بهانه میاوردی حتی با ما خداحافظی میکردی که با انها بری انجا اینقدر بازی کردی که حسابی گرسنه ات میشه و بابا برات کاپ کیک میخره و کلا اشتهای نهار نداشتی وقتی شیطنتهات خسته ام  میکنه بیاد میارم چقدر بیحال بودنت ناراحتم میکنه اینه که دیگه عصبانی نمیشم عاشق شیطونی کردنت هستم این هم فرنیا ی خسته درحال برگشت ببینید چه اروم شده وقتی رسید خانه باز هم سروصدا ولی بعد از کمی رفت پیش خاله بزرگه که داشت استراحت میکرد و گفت خوابم میاد و سریع و راحت کنار خاله خوابید تا حالا  ندیده بودم این جوری بخوابه فرنیا با م...
6 تير 1392

باز امدیم

سلام دوستان عزیز ببخشید نگرانتون کردم  بعد از برگشت از مسافرت شمال فکر میکردم فرنیا خوب شده و دیگه جای نگرانی نیست اما دوباره فرنیا مریض شد این دفعه مریضی سختی نبود اما نگرانی من زیاد بود روز چهارشنبه 22تیر بعد الظهر به پیشنهاد بابایی رفتیم برای فرنیا مایو  بخریم که 5شنبه ببریمش استخر اما موقع برگشت فرنیا شکایت دل درد داشت و توی راه حالش بهم خورد پیش خودم گفتم حتما توی مهد زیاد خورده و  روی دلش مونده این هم فرنیا با لباس شنا به گفته فرنیا پتوها دریا هستند یک قطار بازی در دریای پتویی اما دیگه تا شب هیچی نمیتونست بخورده و حتی اب را هم بالا میاورد بردیمش درمانگاه دکتر یک امپول ضد تهوع داد و یک سرم که فرنیا سرم ر...
6 تير 1392

بازي وبلاگي

      خوب بلاخره ما هم به اين بازي دعوت شديم جواب ميدم خوب هرچي را هم بلد نبودم جواب نميدم فوقش اينه كه تجديد ميشم ديگه 1- بزرگترین ترس در زندگیت چیه؟ دنياي بعد از مرگ 2- اگر 24 ساعت نامرئی میشدی، چی کار میکردی؟ نميدونم فكر كنم اولش ميترسيدم اما شايد يك سري به محل كار همسري ميزدم اخه انجا كسي را راه نميدن فقط كاركنان و مراجعين كاري 3- اگر غول چراغ جادو، توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی 12 حرفت را داشته باشد،‌ آن آرزو چیست؟ يك جواب ديدم از مامان علي جون بنظرم بهترين جواب بود تقلب ميكنم منم همون را ميگم همه ارزوهامو براورده كن 4- از میان اسب، پلنگ، سگ، گربه و عقاب کدامیک را دوست داری؟...
21 خرداد 1392

فرنيا امتحان داره

ديشب ساعت 10 وقتي اماده ميشد براي خواب بعد از دستشويي داشت بيرون ميرفت كه ميگم ماماني وايسا بشورمت ميگه مامان زود باش عجله دارم امتحان دارم درس نخوندم بعد امده بيرون سريع ميز و صندليش را اورده ميگه بابا كتاب مدرسه و مداد بده ميخوام درس بخونم بعد از كمي خط خطي كردن كتابش ميگه خوب درسام را خوندم حالا بريم بخوابيم باباي يكي از بچه هاي مهد كودك كانديد شوراي شهر شده به هر بچه اي يك كارت دادند و كلي مربيها با بچه ها تمرين كردن كه وقتي مادرها و پدرها ميان بچه ها چي بگن. نوبت فرنيا كه شده فرنيا بدو بدو امده ميگه مامان بيا كارت دارم برات اين مال توئه. خانم مربي ميگه فرنيا بگو كارت چيه؟ و فرنيا گفت: مامان بيا اين عكس باباي احمدي نژاد...
20 خرداد 1392