فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

فرشته کوچولو

اين هم چندتا عكس ديگه

يادتونه فرنيا خيلي وقت پيش توي نمايشگاه نقاشي اداره بابايي شركت كرده بود تا الان وقت نشده بود عكسهاش را بگذارم تازه تونستم از موبايل بابايي عكسها را بردارم البته هنر فرنيا رنگ اميزي نقاشي بود اين هم قيافه فرنيا وقتي حمام ميره اما سر شانه زدن موها مشكل ايجاد ميشه اين شما و اين فرنيا جنگلي فرنيا اشپزي را خيلي دوست داره و زياد هم به مامان كمك ميكنه و اين هم خاطره يك روز در يك مركز خريد يا بهتره بگيم يك تفريح ديگه واسه فرنيا   ...
18 ارديبهشت 1392

عكسهاي 25فروردين خانه دايي بابايي

نزديك خانه دايي بابايي جايي هست به اسم چشمه علي رفتيم يك كمي هم انجا بازي كرديم عاشق اين عكس هستم نميدونم چرا ولي خيلي دوستش دارم بعد يك دوست انجا پيداكرد بعد هم رفت تني به اب زد اينقدر دردسر داشت لباس نبرده بوديم و فرنيا ميخواست اب بازي كنه مثل بچه ها بره توي اب   ...
18 ارديبهشت 1392

فرنیا گلی ابله مرغان گرفته

سلام دوستان خوبم میخواستم عکسهای این چند وقت را بعد از مدتها که مشکل داشتم بگذارم که متاسفانه فرنیا ابله مرغان کرفته و فعلا مرخصی هستم امروز عکسهای دختری ابله مرغانی را میگذارم فقط دعا کنیدبه حرفم گوش بده و  دست به جوشها نزند وقتی به دختری گفتم میخوام ازت عکس بگیرم پیرهنش را هم زده  با بالا تا جوشهای شکمش را هم عکس بگیرم   ...
17 ارديبهشت 1392

ماجرای کفش خریدن

عسل مامان دیروز عصر رفتیم برات کفش بخریم توی اولین مغازه یک کفش انتخاب کردیم که خواستی رنگش سفید باشه  اقای مغازه دار سایز اشتباهی داد تا پوشیدی گفتی این بزرگه اندازه نیست بعد سایز درست را که پوشیدی زود گفتی ان یکیش را بده حالا هر چی اصرار میکنیم بریم یک مغازه دیگه شاید کفشهای خوشگلتری باشه یا رنگ دیگه اصلا قبول نکردی و جلوی اینه باباکفشهات را که توی پات بود نشونت داد گفتی کفش خانومها را پوشیدم عروس شدم بعد توی راه برگشت از من سوال کردی چرا بابا برای مامان چیزی نخرید من هم گفتم خودت از بابا بپرس بابا هم گفت خوب کفشهای تو را خریدیم پولمون تمام شد گفتی نه من میگم چرا برای مامان نخریدی؟ خانه هم که رسیدیم میگی مامان من عروسم تو چی ...
11 ارديبهشت 1392

روز مادر مبارک

روز مادر را به همه مادرهای مهربان تبریک میگم امسال دومین سالیه که بابایی از طرف تو بهم روز مادر را تبریک میگه یادمه پارسال این روز را با بابایی رفتید بیرون و موقع برگشتن بابایی یک هدیه دستش بود که کاغذ کادوی بچهگانه داشت و اولش هم گفت برای فرنیا اسباب بازی خریده اما گلی که توی دستش بود نمیگذاشت من این شوخی را باور کنم و فهمیدم هدیه مال منه از طرف دختر گلم و امسال یک روز زودتر یعنی امروز یک امیل فرستاد با این عنوان مامان جون روزت مبارک از طرف فرنيا و متنی که این اولین قسمتش بود برام فرستاده بود مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری مادر یعنی به تعداد همه روزهای   آینده   تو ، دلواپسی مادر یعنی به تعداد ...
10 ارديبهشت 1392

تعریفهای هفته گذشته

دختر گلم کمتر وقت میکنم بیام و برات بنویسم ببخشید اما بدون عاشقانه دوستت دارم و هر لحظه با تو بودن دنیایی برای مامان ارزش داره قبلا فکر میکردم هر چی بزرگتر بشی چیزهایی که بشه از شما تعریف کرد کمتر میشه اما حالا میبینم بیشتر برای نوشتن موضوع دارم ولی وقت کمتری دارم - چند روز پیش توی خیابان دوتا پیرمرد را دیدی یکدفعه گفتی اِ اِ ببین بابابزرگ من هم کچله مثل اینا - چند وقت پیش مامان برات یک جوجه خرید از توی سبدی که براش تهیه کرده بودیم میاوردیش بیرون گفتم مامانی بهش دست نزن بگذار از سبد نیارش بیرون جواب دادی اخه میخوام بگذارم برای خودش بچرخه - وقتی سوالی از ما میپرسی که جوابی براش نداریم سوال را بخودت برمیگردونیم شاید جوابی براش پیدا ...
9 ارديبهشت 1392