فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

فرشته کوچولو

ادامه سفر به شمال

ادامه مطلب يادتون نره بعدش راه افتاديم سمت جاده اسالم به خلخال حدودهاي ظهر كه رسيديم فرنيا ديگه از بازي زياد خوابش برده بود و براي نهار خواب بود و با توجه به اينكه دير صبحانه خورده بود اگر هم بيدار بود نهار بخور نبود كه نبود واسه همين اجازه داديم خواب باشه و خودمان نهار خورديم مثلا نشسته روي تنه درخت تامامان ازش  عكس بگيره اخ جون بلاخره مامان موفق شد يك عكس بگيره بعدش هم رفتيم تالاب انزلي ولي گفتن ان تصاويري كه از تالاب انزلي ديده ايد مربوط به تابستان و بخصوص مرداد ماه است و الان فقط نيزار است براي شب از قبل جا رزرو نكرده بوديم واسه همين تا ساعت 10شب دنبال جا ميگشتيم و بلاخره هم يك خانه گرفتيم توي چم...
18 خرداد 1392

سفر به شمال

سلام دوستاي خوبم ممنون كه خيلي به فكر من بوديد و توي كامنتهاي پست قبل ديدم  كه خيلي نگرانم بوديد فرنيا خدا را شكر خوب شد با اينكه بلاخره هيچ تشخيصي هم  ندادند و هر دكتري يك چيزي گفت اما خدا را شكر همه چيز به خير و خوبي گذشت و فقط روحيه من بد شده بود كه به اصرار بابايي اين هفته تعطيلات را رفتيم شمال فقط مجبور شدم توي اين سفر اشپزي كنم كه فرنيا غذاي بيرون نخوره يك چمدان مواد اوليه اشپزي برده بودم اين هم عكسهاي اين سفر روز اول هتل جهانگردي بندر انزلي گل دختري هي بطري را پر اب ميكرد تا ميامد بلندش كنه وارونه برش ميداشت همه اب بطري خالي ميشد اين هم قلعه شني دختري با تزيين صدفها كه كار خودش بود اسب ...
18 خرداد 1392

مریض شدن گل مامان و بستری شدن در بیمارستان

روز دوشنبه ساعت 3:30 از مهد تماس گرفتند فرنیا تب کرده و من هم با عجله رفتم مهد وقتی رسیدم دیدم گل دختری را چون خیلی بیحال بود توی بغل اوردند تحویل من دادندخیلی نگران شدم و با بابایی رفتیم دکتر اما چون هیچ علامت دیگه ای بجز تب نبود دکتر هم گفت حتما تب ویروسی است و هیچ داوریی نیاز نداره و فقط مواظب باشیم اگه علامت دیگه ای همراه تب داشت مثل اسهال یا استفراغ حتما به دکتر مراجعه کنیم تب گل دختری اصلا کنترل نمیشد تا 10شب که استفراغ هم شروع شد سریع رفتیم اورژانس بیمارستان انجا هم فقط یک ضد تهوع دادند وگفتندچیزی نیست امدیم خانه ظاهرا بهتر شدی اما تبت قطع نمی شد و متاسفانه اسهال شروع شد تا صبح بالای سرت بودم پا شویه میکردم و ثانیه شماری که 4ساعت تمام...
10 خرداد 1392

روزانه هاي فرنيا

يك روز ميگم فرنيا زندايي ميخواد بياد خونمون؟ با دايي مياد؟ نه پس خالي مياد؟ داشتي كيك وشير ميخوردي و تلويزيون نگاه ميكردي يكدفعه به بشقابت توجه كردي ديدي ديگه كيك نيست با اعتراض ميگي كيكم را كي خورد؟ميخوامش (عزيزم اصلا متوجه نشده بودي درحال تماشاي برنامه كيكت راخوردي و تمام شده) توي تاكسي نشستيم و مدام سوال ميكني اين چيه؟ چرا اين ماشينه تند ميره؟ چرا....كه يكدفعه داد زدي چرا راننده دستش را برده بيرون پنجره؟ راننده بيچاره سريع دستش را اورد داخل و با لحن جدي گفت ببخشيد كار خطرناكي كردم  فكر كنم پليس جريمه اش ميكرد اينقدر شرمنده نميشد رفته بوديم بيرون داشتيم قدم ميزديم كه گفتي بابايي من عروسم تو داماد بابايي...
5 خرداد 1392

خانه دوست بابايي 5شنبه شب و باغ پرندگان روز جمعه 3خرداد

  اين هم عكسهاي روز 5شنبه قبل از رفتن بابايي و فرنيا رفتن بيرون تا كمي خريد كنن برگشت ببينيد چي دست فرنياست اصلا با من اينچنين درخواستهايي نداره ها اما با بابايي كه ميره .....   ميخواستم توي خانه دوست بابايي كه بوديم ازش عكس بگيرم اما مگه يك لحظه ميايستاد من هم گفتم بره كنار اپن اشپزخانه بايسته تا بتونم ازش عكس بگيرم  هورا بلاخره تونستم ازش عكس بگيرم بسيار مرتب و مودب انجا كه رفتيم خيلي دير شام خورديم و نتيجه اين شد كه بچه ها اخر شب ساعت11خمار و خسته بودند اين دوست بابايي است با دوتا شازده پسرش و فرنيا گلي بغل عمو همانطور كه در پست روز پدر گفتم روز جمعه رفتيم باغ پرندگان ان روز هوا بسيار گرم بود و م...
5 خرداد 1392

روز میلاد با سعادت علی (ع) و روز پدر مبارک

میلاد امیر المومنین بر همه مسلمانان مبارک از دیشب فکر میکردم چی بنویسم تا مناسب باشه برای تبریک چنین روزی اما  دیدم من انشای خوبی ندارم حرف زدن هم فقط درحد تبریک میدونم توی اینترنت هم گشتم کلی عکس پیدا کردم ولی حرف من نبودند جمله هایی که خیلی زیبا بودند اما حرف دل من نبودند پس بهتر دیدم این پست بشه پست عکسهای فرنیا و بابایی از ان اول اولا که فرنیابدنیا امد تا همین امروز یعنی جمعه توی باغ پرندگان   این عکس بابایی که تازه لذت پدر شدن را چشیده بود پدری که روز اول توی بیمارستان حتی میترسید دختر تازه بدنیا امده اش را بغل بگیره و توی خانه فقط کنارش  مینشست و نگاهش میکرد من این چهره شاد پدرانه، این نگاههای شاد ...
3 خرداد 1392

عکسهای موبایل بابایی

پست قبلی گفتم توی برج میلاد شارژ دروبین تمام شد و بقیه عکسها با موبایل بابایی گرفتیم دیشب که رفتم سراغ موبایل بابایی دیدم اییییییییییییییییییییی یک عالمه عکس هست که من یادم نبوده موبایل بابایی داره حالا عکسهای ان روز ها و ادامه عکسهای برج میلاد را میگذارم در محوطه اطراف برج میلاد این پروانه ها بودن فرنیا سوارشون شد و چنان نگاه میکرد که میشد عمق تخیلش و پروازش در اسمان را دید قابل توجه مامان پریسا ببین فرنیا را با لباسهاش انوقت نگران لباسهای دخترت نباش وقتی فرنیا ابله مرغان داشت یک روز بابایی مرخصی گرفت و پیش فرنیا ماند اما چه ماندنی با هم رفته بودند استخر چیتگر ببین فرنیا را با چه وضعی برده یک روز جمعه بابای...
2 خرداد 1392