فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

فرشته کوچولو

فرنیا غذای جدیدی را امتحان کرد

عزیز دلم مامان وقتی نبودی خیلی عاشق درست کردن غذاهای جدید بود و البته بخاطر اینکه بابایی از غذاهای جدید استقبال میکرد مامانی تشویق میشد اما با امدن گل دختری رفتم سراغ غذاهای ساده و بیشتر اش و سوپ که بابایی چندان دوست نداره و چند روز پیش که فرنیا خوب غذا نمیخورد  میگفت خوب معلومه دیگه غذاهای تکراری خسته اش کرده دوست نداره و این شد که  تصمیم گرفتم این بار یک پیتزا بپزم و نتیجه عالی بود دخترم خیلی دوست داشت و راحت نشست سرسفره و غذاش را خورد چون نون هم دوست داره بهش میگفت نون خوشمزه اما علت نوشتن این پست، گذاشتن این دستور غذا واسه مامان پریسا جون است تا امتحان کنه و توی وب اشپزی  بنویسه اخه نتونستم موقع درست کردن عکس بگیرم ...
13 اسفند 1391

فرنیا راننده

دختر گلم خیلی عاشق دقتت هستم یک روز با بابایی رفته بودیم بیرون بابایی دم یک مغازه نگه داشت و پیاده شد چیزی بخره   من نشستم پشت فرمان و به خانم گل خودم گفتم بریم بابایی را تنها بگذاریم خندیدی و گفتی باشه بریم من الکی فرمان را میچرخاندم که مثلا میخواهیم بریم ولی میدونی چی شد شما رو به من گفتی نه مامان اول اینو(ترمز دستی) را بیار پایین بعد اینو(دنده) را بگذار جلو بعد ماشین حرکت میکنه و من  این شکلی شدم و فهمیدم دیگه حتی یک ثانیه هم نمیشه توی ماشین تنها بمونی یک روز دیگه هم که با بابایی توی ماشین منتظر من بودین که گفتی بابایی بریم و وقتی بابا  به حرفت گوش نداد یکدفعه سوییچ را چرخوندی و ماشین را روشن کردی چندتا اصطلا...
11 اسفند 1391

موفقیت جدید فرنیا

این هفته زنمو و ملیسا( دختر عمو رسول)امده بودند خانه ما و برای همین یک هفته ای مهد نرفتی و با ملیسا حسابی خوش گذروندی و هر شب تا ساعت 12بیدار بودی و مامان را بیدار نگه میداشتی و چهار شنبه که بردیمشون خانه خاله ملیسا و شب خانم مامان تا 12:30بیدار بود و من کنارت چرت میزدم که خترم به مامانی که  بین خواب و بیداری بود گفت ببین تونستم حلقه ها را مرتب بچینم و با چنان غروری گفت مامان بهم بگو افرین عزیز دلم ان موقع شب لذت بردم که خودت هم متوجه پیشرفتهات میشی تونستی برای اولین بار حلقه ها را از کوچیک به بزرگ با گفتن رنگهاشون روی زمین نه توی پایه خودشون (پایه کمکی بود که اگه حلقه ای را اشتباه میگذاشتی بخاطر اینکه حلقه گیر میکرد زود متوجه اش...
10 اسفند 1391

عکسهای جدید

  گل مامان از حمام امده و اجازه ندادی موهات را شانه کنم انوقت این شکلی شدی مو فرفری داشتیم میرفتیم خانه عزیز فرنیا خواب بود و وقتی بیدار شد اینجوری گوفی را بغل کرد خانه عزیز توی حیاط با پسرعموها و  شمشیر بازی وقتی میرفتیم فرنیا از  بابایی قول گرفت ببعی نشانشون بده اما بابا توی راه برگشت به قولش عمل کرد وقتی برگشتی سمت ماشین یک سگ دیدی که شدید پارس میکرد و حسابی ترسیدی حتی بابایی هم  ترسید بعد تازه متوجه شدیم سگه توی یک خانه است و داره از پشت در پارس میکنه انوقت دیگه نمیخواستی بیایی و همش میخواستی بمونیم و سگه را نگاه کنی این گیره ها را همکار مامانی برات درست کرده وای که چقدر خوش...
10 اسفند 1391

مطالب قدیمی

این مطالبی که الان مینویسم مربوط به اول بهمن است وقتی کاری میکنی یا مطلبی را میخوام به وبلاگت اضافه کنم و ان موقع وقت ندارم واسه اینکه بعدا یادم نره  توی یک برگه یادداشت میکنم دیروز یکی از اون برگه ها را توی کیفم پیدا کردم حالا نمیدونم این دفعه چجوری فراموش نکنم یادداشتم را نگاه کنم حالا اشکال نداره 2مورد توی برگه بود که برات مینویسم اول از همه اینکه از اول بهمن شما گل دختری را دوباره برگردوندم مهد گلشن کمی راه دوره اما یکی از مامانهای مهد کمکون میکنه و توی مسیرش ما را هم باخودش میبره و برگشتن هم یا پیاده میاییم یا با ماشین یکی از مامانها که امده دنبال بچه اش البته چند روز اول را با آژانس رفتیم اولین روزی که رفتیم مهد چون با کالس...
25 بهمن 1391

عکسهایی که فکر میکردم از دست رفته

توی چندتا پست قبل گفتم که دوربین را بردیم عروسی و چون توی رم دروبین جا نبود عکسهای قبل را توی کامپیوتر انجا خالی کردیم و چون ویروسی بود عکسها را از دست دادیم اما خاله کوچیکه کمک کرد و عکسها برگشت این هم ان عکسها معاینه و از نظر فرنیا تعمیر ماهی تعادلی دقت میکنید توی عکسها سر ماهی روی بالش است بابایی یک جعبه یونولیتی از سرکار اورد خانه این هم عکس جعبه که تبدیل شده به خانه میکی موز (لطفا به جورابهای افتاده روی زمین توجه نکنید از مهد امده و سریع رفته سراغ خانه میکی موز) این هم ان شبهای مریضی و تب که مامان حسابی وقتی یاد ان روزها میافته دلش نمیخواد دیگه هیچوقت برای هیچ مامانی پیش بیاد خانه بهم ریخته و...
25 بهمن 1391

مسابقه

من به دعوت دوست خوبم مارال فرفری مینویسم از اینکه دیر این پست را نوشتم عذر میخواهم اخه متوجه مسابقه نبودم 6ماه بعد از تولد فرنیا وقتی به سرکار برگشتم همسرم ایمیلی را برام فرستاد و این وبلاگ را به من معرفی کرد و من از همان روز شروع به نوشتن کردم خیلی ناراحت شدم که از بدو تولد فرنیا با این وبلاگ اشنا نبودم اسم وبلاگ را گذاشتم فرشته کوچولو اخه واقعا فکر میکنم هر نی نی که به این دنیا پا میگذاره یکی از فرشته های خداست که به پدر و مادر هدیه میشه (بماند که این فرشته ها به مرور زمان رنگ دنیا میگیرن و یک انسان میشن) و برای همین هست که من تاحالا نوزادی ندیدم که زشت باشه بعضی بچه ها سفیدتر و یا تپلتر هستند اما هیچکدامشان زشت نیستند چون زیبایی ...
23 بهمن 1391

فرودگاه موقع برگشت

توی فرودگاه فرنیا رفت سراغ این صندلیها و گفت بریم صندلی خوابیدنی بشینیم فرنیا در حال تماشای هواپیما از داخل سالن پرواز داخل هواپیما قبل از سوار شدن یک عروسک گوفی دیدیم و خریدیم و همانطور که قبلا هم گفته بودم تا تهران فرنیا مشغول حرف زدن با گوفی بود   خوب رسیدیم تهران این هم فرنیا و بابایی فرنیا با هدایای بابا عروسکهای اسمورف و cd خوب در مدتی که ما نبودیم بابایی اتاق خودمان و فرنیا را عوض کرده بود (البته خواسته من بود) و فرنیا واقعا خوشش امده و از ان شب تا سه شنبه هر روز میرسیدیم خانه میگفت بابایی اتاق منو عوضی کرده و از ان روز خیلی دوست داره اتاق خودش بازی کنه اینجا توی اتاقش است داره با رنگ ...
19 بهمن 1391

عکسهای مسافرت اهواز

  عزیز دلم وقتی رفتیم اهواز رفتیم عروسی پسرخاله مامان و انجا با دوربین عکس گرفتیم بعدش رم دوربین پر شد وقتی خواستیم خالیش کنیم کامپیوتری که بهش متصل شدیم ویروسی بود و نتیچه اینکه تمام عکسهای قبلت را از دست دادم و شروع عکسها از روز عروسی است این عکس توی عروسی نمیدونم چرا انجا فقط به من میچسبیدی؟ روز چهارشنبه خانه مامان بزرگ با هوای افتابی کاملا مریضی و بیحالی دخترم معلومه بعد از یکمی بازی توی هوای افتابی اوضاع بهتر شد و دخترم سرحال امد بعدش رفتیم توی اتاق و بازی با اسباب بازیهای قدیمی پسرخاله ها شب شد و دوباره فرنیا کمی بیحال شد اینجا داشت تلویزیون تماشا میکرد فردا صبح مامان بزرگ پیشنها...
19 بهمن 1391