فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

فرشته کوچولو

حرف زدنها و مهربانیهای دخترم

سلام عزیز دلم این بار ساعت سه عصر است و دوباره خوابی تا مامان بتونه برات کمی بنویسه شیرین زبونیهات هر روز دل مامان را بیشتر از قبل میبره چندتا از کارهات را برات مینویسم تا بدونی مامان چرا اینقدر قربون صدقه ات میره و دلش میخواد وبت را آپ کنه تا برات این چیزها یادگاری بمونه اخه معلوم نیست وقتی بزرگ بشی حافظه مامان توی چه وضعی باشه یک روز توی ماشین بودیم پشت سر یک اتوبوس و ترافیک هم خیلی سنگین بود بابا سپر به سپر جلو میرفت من گفتم اخه نمیگی این اتوبوسه اگه یک ذره بیاد عقب ما را له میکنه یکدفعه فرنیا خانم مامان گفت ما له نمیشیم ماشین له میشه مامان می خندید و بابا یک نگاهی کرد و کمی فاصله را رعایت کرد .........................................
8 دی 1391

ادامه عکسها

  فرنیا برای بار اول بود که با یک بچه الاکلنگ سواری میکرد و تا ان روز یک طرف بازی من یا بابایی بودیم خلی کیف میکرد که با سینا بازی میکنه و بالا و پایین میره میخواستیم بریم که گفت یکبار دیگه و وقتی امدیم توی کشتی گفت مامان رانندگی کنه توی فروشگاه با ان سبد خرید خودش یک قطار اسباب بازی برداشت توی خانه حسابی باهاش بازی کرد و ذوقش را کرد بهش گفتیم دست نزن بگذار خودش حرکت کنه خیلی سعی میکرد به حرفمون گوش بده دستاش را ببینید که سفت پاهاش را گرفته اما حالا دیگه خبری از ان حرف گوش کردن نیست بیچاره قطاره یک روز هم خاله گفت بریم کوه صفه رفتیم اما حسابی یخ زدیم و زود برگشتیم موقع رفتن فرنیا خواب بود   ...
8 دی 1391

سلام عزیزم

سلام گل مامان هماانطور که بابایی گفت اینترنت اداره شرکت مامان قطع شده و از انجا نمیتونم هر روز برات اپ کنم وقتی هم می رسم خانه دیگه دلم نمیاد باز برم سراغ لب تاب و به نظرم پیش دختر گلی بودن و بازی کردن خیلی واجب تر از اپ کردن وبلاگت است الان هم ساعت 7:30 صبح است و شما خوابی امدم برات بنویسم پس سریع میرم سراغ عکسها و شیرین زبونیهات اول عکسهای اصفهان در ادامه مطلب عکسها را ببینید اول عکسهای اصفهان اینجا خانه دایی مامان است پسردایی تازه بابا شده بود و از خوش شانسی ما اصفهان بودیم و تونستیم جز نفرات اولی باشیم که نی نی را میبینیم اما بخاطر یاداوری روزهای مشابه اصلا مامان یادش رفت از نی نی ناز عکس بگیره این عکس فرنیا هم کار بابایی اس...
8 دی 1391

سلام فرنيا گلي

سلام بابايي چند روز ميشه ماماني نمي تونه برايت بنويسه چونكه اينترنت سر كارشون رو قطع كردن و تو خونه هم ماه گلي خانم ما وقت نمي ده تا سايت رو بروز كنيم . بابايي هم كه كارش زياده وقت نمي كنه. انشاا... اخر اين هفته در مورد شب چله و غير مطالب جديد اضافه مي كنيم
4 دی 1391

مهمانی سه شنبه شب

از وقتی دایی عروسی کرده هر دفعه میاد تهران یک نفر مهمانی پاگشا برگزار میکنه و ما را هم دعوت میکنند  این دفعه هم رفتیم خانه خواهر کوچیکه زندایی و از انجایی که خواهر و برادرهای زندایی بچه های همسن فرنیا دارند خیلی به فرنیا خوش میگذره توی پست قبلی نوشته بودم عکسهای مسافرت اصفهان را میگذارم اما چون این مهمانی تازه بود بهتر دیدم اول  این عکسها را بگذارم البته اینو هم بگم این هفته وهفته قبل سرکار حسابی سرمون شلوغ است واسه همین به دوستان وبلاگی کمتر سرزدم و اینجا هم کمتر نوشتم ایشالله بعد از برگزاری جلسه شرکت و کمتر شدن کار بیشتر مینوسم خوب بریم سراغ عکسها اینجا اماده شدیم بریم مهمانی تمیز و مرتب و شانه کرده ...
24 آذر 1391

سفر به اصفهان

چند روز تعطيلي هواي الوده را از تهران فرار كرديم رفتيم يك شهر الوده ديگه يعني اصفهان اما خيلي خوش گذشت خونه خاله جون بوديم و فرنيا حسابي با پارسا و سينا بازي كرد عسهاش را توي پست بعدي ميگذارم اما امدم يك خاطره كوچولو بگم اخه حافظه خوبي ندارم و ترسيدم يادم بره وقتي پارسا وسينا كوچيك بودند هميشه بابايي ميگفت پارسا وسينا اصطلاحات جالبي بكار ميبرند مثلا پارسا به اسپري حشره كش ميگفت عطر مردني  يا سينا وقتي ميخواست بگه ميزنم له و لورده تون ميكنم ميگفت له پورتون ميكنم خلاصه كه اصطلاحات جالبي داشتند تا ايندفعه كه رفتيم اصفهان و فرنيا خانم از خودشان يك اصطلاح جالب ساختند با عرض معذرت  فرنيا توي بغل من بود كه باد معده اش دفع شد بهش گفتم...
20 آذر 1391

فرنيا و شغلهاي مختلف

فرنيا خانم خواننده ميشود اين راديو سفري است كه فرنيا تبديلش كرده به ميكروفون اينجا هم دختر من شده فوتباليست البته كمي كه دقت كنيد توپهاي حبابي را خواهيد ديد چه ذوقي هم ميكنه خوب يك خواننده خوب معمولا خوب هم مينوازد درسته؟ فرنيا واسه عروسكا قصه ميگه البته واسه جمع كردن عروسكها بابايي كمك كرده اما بعدش خود فرنيا براشون قصه ميگفته و يك هنرپيشه عالي كه صد البته همه بچه ها هنرپيشه هاي درجه يكي هستند اينجا داشت با دستكشهاي فر كه شكل پيرمرد و پيرزن هستند بازي ميكرد من انها را دستم كرده بودم و فرنيا باهاشون حرف ميزد (با عرض معذرت باز بابايي عكس گرفته و عروسكها معلوم نيستند) ولي اينقدر ذوق ميكرد كه دلم نيو...
20 آذر 1391

مهد جديد فرنيا

٥شنبه بلاخره فرنيا را بردم مهد جديد براي يك هفته ثبت نام كردم تا ببينم چجوريه 5شنبه كه خيلي خوب با مهد كنار امد و حسابي هم بهش خوش گذشته بود اماديروز كه بردمش مهد ازش راضي بود و ميگفت خيلي راحت با همه بچه ها حرف ميزده و بازي ميكرده حتي خودش از مربي كه داشته به بچه ها چوب شور ميداده درخواست چوب شور كرده اما خوب غذا نخورده و وقتي هم كه امديم خانه كمي بد اخلاقي ميكرد نميدونم ربطي به مهد داره يا نه فقط موندم تا اخر هفته چه تصميمي بگيرم مهدش بد نيست اما توي همين دو روز 2مورد به چشمم امد اول اينكه اصلا موهاي فرنيا را شونه نميكنند و ديگه اينكه صبحها مربي بچه ها را تحويل نميگيره و يكي از نيروهاي خدماتي انجا فقط حضور داره و خودمان بچ...
7 آذر 1391