فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

فرشته کوچولو

ادامه عکسها (مسافرت عکسها)

بعد از اینکه اردها را ریخت زمین و بهش گفتم چرا دختر بدی شدی؟ اینجوری رفت عقب و گفت ببخشید بعدش هم مثلا تمیز میکرد اخرش هم با اردهای باقیمانده توی کاسه خودش این تصویر را کشید و گفت این غوله!!!! شما غول میبینید؟   این هم زمان کیک دوم با همکاری فرنیا   ...
19 بهمن 1391

ما برگشتیم

قشنگ مامان سلام جمعه شب از خانه مامان بزرگ برگشتیم و تاحالا مامان وقت نکرده بیاد برات بنویسه امیدوارم 5شنبه بتونم کامل از خجالتت در بیام خیلی عکس گرفتیم و خیلی خوش گذشت و از همه مهمتر حالت خوب شده و اشتهات هم یواش یواش داره بهتر میشه بقول معروف هر روز بهتر از دیروز و یک خبر که مال اول ماه هستش از اول ماه برگشتی همان مهد قبلیت یعنی مهد گلشن اینجا چون با مربیها اشنا بودی اصلا نگران نبودم و شما هم که حسابی انجا بازی میکنی و خوش میگذرونی فقط نمیدونم چرا اصلا از مهد و اتفاقاتی که میافته تعریف نمیکنی مامانهای دیگه میگن بچه ها خیلی از مهد حرف میزنند مثلا دیروز مامان نیکان میگفت نیکان توی خانه اخم کرده و وقتی ازش پرسیده چرا اخم میکنی گفته خال...
16 بهمن 1391

گل مامان

عزیز دلم خیلی وقته برات ننوشتم اما تاخیر ایندفعه فقط بخاطر نداشتن اینترنت نبود گل مامان از 4شنبه هفته گذشته مریض شدی و واسه من حوصله ای نمونده که برات بنویسم امشب داریم میریم اهواز خانه مامان بزرگ و گفتم برات بنویسم تا ایشالله وقت برگشت حسابی سرحال و سلامت شده باشی و بیام خبر خوب شدنت را اینجا بنویسم خیلی با این وضعت حوصله مسافرت ندارم اما بابایی میگه هوای اهواز بهتره و دور وبرت شلوغ میشه و تازه مامان بزرگ انجا حسابی بهت میرسه و غذاهای مقوی بهت میده و ایشالله زودتر خوب میشی و برمیگردی این چند روز همش دکتر بودیم و همه دکترها از گلی شما تعریف میکردند مطب اول: خانم چی شده؟ فرنیا: مریض شدم دکتر: گوشی را گذاشت معاینه کنه به فرنیا گفت...
9 بهمن 1391

26ماهگی

عزیز مامان سلام مامان این روزها خیلی سرش شلوغه امروز هم فقط وفقط امدم بگم عزیزم 26ماهگیت مبارک توی این سن شما 20دندانت کامل شده(البته بیستمی فقط یک کوچولو سرش پیداس)و کامل و قشنگ حرف میزنی عسل مامان 26ماهگیت مبارک ...
25 دی 1391

ماجرای داندانپزشکی

٥شنبه مامان نوبت داندانپزشکی داشت (بله تعجب نکنید روز اربعین، دکتر روز چهارشنبه نتونست بیاد نوبتها را به 5شنبه منتقل کرد) با فرنیا و بابایی رفتیم اینقدر این خانم خانما انجا زبان  ریخت که دستیارهای دکتر و منشی عاشق فرنیا شدند و بیچاره مامان درد داندانپزشکی راکشید و فرنیا جایزه هاش را دریافت کرد فرنیا و گوشواره و النگو   یک روز که بچه همسایه امده بود خانه ما مادرشون زحمت کشیدن و برای بچه ها کلم بروکلی و سیب زمینی اب پز و کاهو اوردن و مامان انجا کشف کرد که فرنیا عاشق کلم بروکلی است واسه همین فرداش رفت خرید و حالا دیگه هر روز واسش میپزه و فرنیا هم کاهو میخوره هم کلم اینجاداره تلویزیون نگاه میکنه و سبزیجات میخوره و النگو و گ...
15 دی 1391

ماجراهای چند روز گذشته

عسل مامان توی هر هرحله از زندگی شما فکر میکنم این مرحله شیرین ترین زمان است و وقتی بزرگتر بشی دیگه به این جالبی نیست و ممکنه برام خسته کننده بشی اما هر روز شیرین تر از روز قبل هستی اولین لبخندی که برام زدی اولین کلمه(اقو) که گفتی و بعد بزرگتر شدی اولین قدمهات اولین کلمات با مفهوم اولین بار که مامان گفتی و یادمه توی آتلیه عکاسی بود برخلاف بچه های دیگه اول مامان گفتی بعد بابا را یاد گرفتی و اولین جملاتی که بکاربردی بعد دویدنهات و شیطونیهات و حالا این روزها مهربونیهات و اصطلاحات قشنگ نمیدون برای روزهای اینده چی توی استین داری تا مامان را غافلکیر کنی از کارتونها و شخصیتهای کارتونی عاشق میکی موس شدی یک روز رفتیم بیرون و توی راه از جلوی...
15 دی 1391

شب یلدا

مثل هرسال شب یلدا با عموها و عمه خانه عزیز جمع شدیم امسال به مناسبت تولد فرنیا شام را من تهیه کردم و قرار شد عصر بریم اما از ساعت 5تا 8:30شب توی ترافیک بودیم و تا رسیدیم فقط غذاها را گرم کردیم و شام خوردیم و از بس خسته بودیم عکس گرفتن یادمون رفت و تنها بعد از شام بود که بابایی چندتا عکس گرفت که خوب چون دسته جمعی و از سفره خالی بود نمیشه عکسهاشو اینجا گذاشت یعنی عکس تکی از فرنیا نداشتیم اما شب قبلش رفتیم اتلیه و چندتا با دکور یلدا گرفتیم این هم عکسهاش این سه چرخ را فرنیا خیلی دوست داره و ان سطل هم که هدیه زندایی و دایی برای تولد فرنیا بود که چون خوشگل و رنگی بود بردیم دکور خوشگلی باشه قبل از اینکه بریم عکاسی رفتیم بیرون و فرنیا یک...
8 دی 1391