فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

فرشته کوچولو

مسافرت مشهد

سلام اين مدت كه نبوديم كمي درگير كارهاي جمع وجور كردن وسائل سفر بوديم چون خود سفر كه همش سه روز بود يعني 5شنبه رفتيم و دوشنبه تهران بوديم .كجا؟ خوب مشهد ديگه نگفته بودم؟ خوب ببخشيد اما حالا با دست پر امدم راستي مامان بزرگ و بابا بزرگ هم توي اين سفر با ما بودند البته بگم كه الان فرنيا خانم در خانه همراه بابايي است چون توي مسافرت مريض شد ديروز من پيشش موندم امروز بابايي خوب بريم سراغ عكسها اينقدر توي قطار از پله بالا و پايين رفت كه خسته شد و خوابيد وقتي رسيديم مشهد اول كمي براي هتل مشكل پيدا كرديم و صبح زود رفتيم خانه پسر عموي من و از خواب بيدارشون كرديم اما از بس خسته بوديم اصلا نشد يك عكس از فرنيا و گل پسرشون اقا ماهان ب...
15 آبان 1392

نمايش عروسكي ماه مهربان ناز نكن

عصر روز 5شنبه رفتيم يك نمايش و اين هم گزارش تصويري توي راه فرنيا هم سردش بود هم ميخواست مثل مامانها باشه و روسري بپوشه توي سالن نمايش اولين بار بود كه توي سالن نمايش فرنيا جدا از ما مي نشست توي فرهنگسراي فردوس رديف اول شماره صندلي نداره و ويژه بچه هاست موقع نمايش توي نمايش دوتا دختر كوچولو بودند كه با هم دعوا ميكردند فرنيا يكدفعه داد زد دعوا نكنيد همه خيلي خوششون امده بود كه اينقدر خوب با نمايش ارتباط برقرار كرده و باورش شده بعد از نمايش هم بازيگران سراغ فرنيا را گرفتند و باهاش عكس گرفتند عكسهاي يادگاري بعد از نمايش اين هم فرنيا و ماه مهربان اين هم فرنيا و دوتا دختري كه توي نمايش مثلا با هم دعوا ميكردن...
7 آبان 1392

محاوره پدر و دختر

شب قبل از خواب توي اتاق ما پيش بابا بودي يكدفعه يكي از عكسهاي من و بابايي را ديدي فرنيا: بابايي عكس مامان و بابايي بيا ببين بابايي: اين عكس جونياي ماست الان پير شديم فرنيا : الان پير شديد بابايي: بله فرنيا: نه نميخوام پير بشيد اصلا نبايد پير بشيد از بابايي اصرار و از فرنيا انكار بلاخره بابايي كوتاه امد و گفت باشه ما پير نيستيم جونيم فرنيا: اما يكي پير شديد بابايي: نه پير نيستيم و اينبار قضيه برعكس بود فرنيا اصرار ميكرد يكدونه پير شديد و بابايي كه ميگفت نه ما پير نشديم و باز هم بابايي كوتاه امد فرنيا بدو بدو امده عكس را به من نشان ميده ماماني بيا عكس تو و بابا كه جوون بوديد الان يكدونه پير شديد ميگم فرنيا مامان الان قشنگتر...
29 مهر 1392

روز جمعه و نمايشگاه گل و گياه

جمعه صبح دومين سالگرد عموي من بود عمويي كه هنوز بعد از گذشت دوسال رفتنش را باور ندارم و هنوز با ياد اوري خاطراتش اشكم سرازير ميشه و اينجا از صميم قلبم مگم عمو يوسف براي هميشه هميشه در قلب من زنده اي و دوستت دارم سر مزار فرنيا ميپرسيد عكس عمو كجاست وقتي نشانش دادم ميگه خيلي مهربونه من خيلي دوستش دارم  توي ماشين ميپرسه چرا عمو رفته پيش خدا اخه من دلم واسش تنگ ميشه بعد از برگشت از مراسم توي راه از يكسري مغازه هاي دوچرخه فروشي رد شديم و فرنيا بهانه گيريهاش شروع شد كه من ماشين كنترلي ندارم و بلاخره با صحبتهاي سياستمدارانه من رضايت به اسكوتر دادند توي راه خوابش برد خانه كه رسيديم بيدار شد و گفت اسكوترم كو نشانش دادم به اسكوترش دست ...
27 مهر 1392

بلال خوري

فرنيا گلي جديدا عاشق بلال شده يك روز كه رفته بوديم خانه عمو حسن عمو چندتا بلال داد به فرنيا بعد فرنيا خودش درستشون ميكنه و خودش هم ميخوره بقول بابايي جلوش را نگيريم تا هسته مركزي بلال هم پيش ميره ...
27 مهر 1392

روز 5شنبه 25 مهر

روز 5شنبه مصادف با 35ماهگيت صبح كه بيدار شدم بابا سوپرايزمون كرد و ما را برد يك رستوران واسه صبحانه (همه احتمالا ديگه ميدونن من چقدر عاشق صبحانه بيرون از خانه هستم ان هم از نوع بوفه ) هر چي ما اصرار كرديم بابايي نميخواد صبحانه را خودمان ببريم پارك بخوريم بابايي قبول نكرد و نتيجه اينكه ساعت 8:30تازه راه افتاديم بريم بيرون و فرنيا كه عادت داره ان ساعت صبحانه بخوره طفلكي دم رستوران ديگه ميگفت دلم درد ميكنه مجبور شدم قبل از پياده شدن يك بيسكويت بدم  دستش ميگفت انجا چايي هم داره؟ اين هم نماي رستوران اينجا شكم خانم سير شده بود و رفت سراغ شيطنت كه اجازه نده ما چيزي بخوريم رستوران مقابل پارك ساعي بود نتيجه چي ميشه ؟ اين كه...
27 مهر 1392

هديه هاي تولد

عزيزم اين پست را براي هديه هاي تولدت گذاشتم كه فعلا فقط عكس كي از هديه هات را كه بسيار زيبا و اموزشي بود و حسابي سر تو را گرم ميكنه دارم بعدا عكسها به اين پست اضافه ميشه اما اول گيفت تولدت كه به بچه ها داديم همراه گيفت تولد دوسالگيت اين جعبه صورتي كه خودم درست كردم مثلا لباس پرنسسي است كه نميدونم چقدر شبيه ان چيزي شده كه ميخواستم بشه و محتواش هم يك ماسك صورت  و يك قاشق شكلاتي بود كه خودم  درست كرده بودم و يك عروسك كوچولو كه براي دخترها يك پرنسس كوچولو بود و براي پسرها شكلهاي متنوع بودند آن پاييني هم گيفت دو سالگي است وقتي ديدمش خيلي ناراحت شدم كه امسال حواسم نبود يك متن كوچولو هم روي اين جعبه ها بنويسم حالا هديه دوستت ...
27 مهر 1392