فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

فرشته کوچولو

مهماني وليمه حاج خانم شدن دختر عموي فرنيا

فرنيا يك دختر عمو داره كه خيلي مهربونه و ما خيلي دوستش داريم اين دختر يك پسر گل هم به اسم حسين داره و تازگيها خانوادگي رفتن مكه چهارشنبه گذشته دعوت شديم به مهماني وليمه كه اينجا بهش ميگن حاجي خورون من اولين بار كه اين عنوان را شنيدم متوجه نشدم يعني چي؟ فكر ميكردم در مورد يك عده ادم خوار حرف ميزنن كه كارشون خوردن حاجيهاست بهرحال رفتيم همان وليمه خودمان وحاجي خورون اينجايي ها ما جز اولين نفرهايي بوديم كه رسيديم وهمان اول عكس گرفتيم كه تا شلوغ نشده و خوش امدگويي شروع نشده بتونيم با خانواده حاجيها عكس داشته باشيم ولي باز هم موفق نشديم باباي حسين را پيدا كنيم اين هم به روايت تصوير توي عكسها فقط دختر عموي فرنيا و گل پسرشون هستن فرنيا و ...
22 دی 1392

چندتا عكس از آخرهفته گذشته تا ديشب

بجز اين يك عكس بقيه عكسها مربوط به اخر هفته است وقتي ميريم فروشگاه فرنيا گل دختريه كلي اسباب بازي برميداره وقتي هم ميخواهيم بياييم بيرون همه چيز ميره سرجاش و اصلا بهانه نميگيره فقط يك مشكل هست كه ما بايد كلي بعد از تمام شدن خريدمون بچرخيم و وسايل اضافه را بگذاريم سرجاش پنج شنبه شب عمو رسول فرنيا مهمانمون بودن فرنيا مليسا دخترعموش را خيلي دوست داره اين هم هنر من براي شام كه مورد استقبال واقع نشد كيك مرغ و گردو جمعه همگي با هم رفتيم نمايشگاه اسباب بازي كه ايكاش نميرفتيم اينقدر شلوغ بود كه اصلا نمي شد نمايشگاه را درست بگرديم و خريد كنيم و برعكس هرسال غرفه ها جاي بازي براي بچه ها درست نكرده بودند يا شايد هم توي ان شلوغي نميشد ج...
22 دی 1392

عکس مطلب قبل

قرار شد به مطلب قبلی عکس  اضافه کنم اما دیدم اگه ویرایش کنم تاریخ مطلب بهم میخوره واسه همین بهتر دیدم این پست بشه عکس مطلب قبلی بفرمایید عکس فرنیا غرق در تماشای تلویزیون اولین روز کلاس موسیقی قبل ازاینکه کلاس شروع بشه وقتی فرنیا میره حمام اصلا ابی دیده نمیشود به نظر میاد فرنیا داره بجای اب اسباب بازی میریزه روی سرش ...
13 دی 1392

واكسن آنفولانزا

بلاخره روز دوشنبه عصر رفتيم دختري را واكسن سرماخوردگي زديم توي راه بهش گفتم داريم ميريم واكسن بزنيم گفت واكسن چيه گفتم دارويي كه دكتر ميده تا ديگه سرما نخوريم گفت يعني قرصه گفتم نه واكسن را توي جعبه اش نشانش دادم گفتم اينه اما بايد دكتر بازش كنه تا ببينيم چيه تا دكتر گفت استينش را بزنيد بالا فرنيا گفت نه درد مياره نميخوام واكسن نزنيد خلاصه با دردسر خوابانيدمش و توي پاش زديم فكر كنم درد نداشت يا شايد دكتر خيلي خوب تزريق كرد چون گريه نكرد فقط نق ميزد و نميخوام نميخوام ميگفت بعد از ما يك بچه ديگه را اوردند كه از فرنيا كوچيكتر بود و از همان دم در گريه ميكرد فرنيا ميگفت مامان چرا گريه ميكنه؟ گفتم ميخواد مثل تو واكسن بزنه رفت دم در اتاق تزري...
11 دی 1392

كلاسهاي فوق برنامه

فرنيا از ديروز كلاسهاي زبان، موسيقي و از امروز كلاس باله را شروع كرده توي مهد تنها صبحها برنامه اموزشي دارند كلاسها شامل زبان، سفال نقاشي، خلاقيت و كاردستي است و عصرها برنامه هاي اموزشي دارند كه پوليه يعني اضافه بر شهريه مهد بايد پرداخت بشه از اين ماه فرنيا را باله و زبان ثبت نام كرديم ديروز اولين جلسه زبان بود فرنيا تا منو ديده ميگه مامان امروز گفتند ما نبايد بخوابيم بايد شيطوني كنيم بعد از مهد ساعت 6رفتيم كلاس موسيقي و با نظر مربي كلاس فرنيا فعلا بايد بره كلاس بازي موسيقي تا اماده كلاس بلز بشه بيرون كلاس نشستبه بوديم و صداي بچه ها و مربي را مي شنيديم من كه خيلي  از بازي موسيقي خوشم امد گفتم ايكاش ما را هم اين كلاس ثبت نام ميكر...
9 دی 1392

عكسهاي ان پنج شنبه (شب يلدا)

گفتم كه 5شنبه گذشته به مناسبت شب يلدا خانه عزيز( مادر بابايي ) جمع بوديم و بابايي عكس گرفت نميخواستم عكسها را بگدارم اما دايي فرنيا وقتي تماس گرفت و به شوخي گفت عكسها يلدا را هم كه ديديم چقدر شلوغ بود و .... نتيجه اين شد كه من بلاخره از بين عكسها چندتا انتخاب كردم و اينجا ميگذارم همه منتظر درست بايستيد حالا محمدجواد اسپرررررررررررررررررررررري خوب حالا مرتب بايستيد عكس دسته جمعي اين هم فرنيا گلي با تصوير پس زمينه عمو داوود فرنيا داره شيريني مامان پز ميخوره(كيك اسفناج) و اين هم لطف بابايي به مامان و عكس از توپهاي هويج و نارگيل باز هم دست پخت مامان بسيار هنرمند و باز هم فرنيا و اش دست پخت مامان بايد...
7 دی 1392