فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

فرشته کوچولو

چندتا عكس از موبايل بابايي

توي فرودگاه موقع رفتن به اهواز داره ساز دهني ميزنه توي حياط مهد با دوستش باز هم درحال بازي كامپيوتري البته بگم در راستاي مطالبي كه در سايت مدرسه مامانها ميخوانم بازي كامپيوتري فرنيا تبديل شده به روزي نيم تا يكساعت انهم حتما اموزشي و از سايتهاي متناسب با فرهنگ خودمان استفاده ميكنم بعد از حمام و سرسفره شام عاشق دخترم هستم كه تقريبا همه چيز دوست داره توي سالاد شلغم و كدو ريز ميكنم دوست داره و ميخوره   ...
14 اسفند 1392

جمعه 9 اسفند ماه

جمعه رفتيم خانه عزيز برگها خيلي توي حياط ريخته بود بابايي و عمو حسن حياط را با كمك فرنيا تميز كردند و برگها را جمع كردند بسوزونند كه بارون گرفت و اتيش خاموش شد   اين هم تميز كاري و جمع كردن برگها با كمك فرنيا دخترم واقعا تلاش ميكرد برگها را جمع كنه بعد از اينكه برگها جمع شد حالا بايد اتيش روشن ميكردند ببينيد فرنيا بعد از روشن شدن اتيش چجوري خودش را از اتيش دور كرده و ميترسه دست بابايي را هم گرفته كه مواظب دست بابايي هم باشه از انطرف هم شعله را روشن كنيم تا برگها زودتر بسوزند و باز هم احتياط فرنيا در نزديك نشدن به اتش بعد باد و باران شروع شد و ... مسابقه باد و چتر و فرنيا  ...
10 اسفند 1392

يك روز در خانه

صبح درحال صبحانه خوردن و تلويزيون نگاه كردن بعد از صبحانه يك كمي نزديكتر و نزديكتر اين عروسك نوه منه و دختره اسمش هم نازنين، شقايق و.... حالا چرا لخته  نميدونم معمولا توي پتو   مي پيچدش تا گرمش بشه و توي ماشين هم كه بايد بخاري روشن كنيم ...
10 اسفند 1392

دوم اسفند نمايشگاه بوستان گفتگو

2اسفند ماه رفتيم نمايشگاه زنان و توليد ملي توي بوستان گفتگو بجز يكي دوتا غرفه ميتونم بگم هيچ ربطي به نام نمايشگاه نداشت البته بيشتر مانتو داشت اما به توليد زنان هيچ ربطي نداشت و يك عالمه غرفه اسباب بازي و خوراكي مربوط به شب عيد هم بود خلاصه كه ما يك صبح جمعه انجا بوديم و اين هم چندتا عكس از دخملي  قبل از رفتن فرنيا عاشق موهاي بلندشه و دوست داره هميشه موهاش باز باشه اين هم توي نمايشگاه و ژستهاي دخترم و عكس گرفتنهاي بابايي ان عروسك دستش يك دايناسورره كه روز قبل كه رفته بوديم فروشگاه بوستان پونك براش خريديم خوبه با خودش اورده بود اخه تا توي نمايشگاه ميگفت اسباب بازي ميگفتيم ديروز اين دايناسور را خريدي ديگه نميشه ا...
10 اسفند 1392

يك روز برف بازي پس از پايان بارش

يك روز بعد از بارشها يعني روز جمعه رفتيم خيابان فردوسي بابايي جايي كار داشت خيلي ترافيك بود و حسابي طول كشيد توي ماشين حوصله ات سر رفته بود ونق ميزدي به بابايي پيشنهاد دادم بريم پارك توي مسير برگشت رفتيم بوستان پرديسان و بعد از كمي برف بازي و تخليه انرژي ديگه اثري از فرنيا بد اخلاق نبود عاقل اروم توي ماشين نشستي يك روز هم كه بابايي امد مهد دنبالت قبل از امدن به خانه رفتيد پارك سر چهارباغ و يك گلدان براي من درست كرديد و اورديد خانه گلداني متشكل از برف و خاك و شاخه هاي شكسته درختان ...
26 بهمن 1392