فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

فرشته کوچولو

عكسهاي فرنيا گلي

اين روش جديد فرنيا براي بازي بعنوان ني ني اين پتوي نوزادي فرنيا كه حالا شده لباس فرنيا   اين عكس تار شده اما خواستم ببينيد چجوري پتو را ميپوشه اين هم فرنيا خانم وقتي بقول خودش لباس ورزش پوشيده با شال گردن زمستانه !!!!! در حال انگور خوردن فرنيا عاشق انگور و كشمش است اين هم نحوه جديد بازي فرنيا ميگه ماشين بازي پسرانه است اما من هم ماشين بازي دوست دارم يك روز گير داد كه روسري ميخواد ما هم برديمش بيرون و به انتخاب خودش روسري خريد ببينيد چه رنگي هم انتخاب كرده دختر گلي چند وقتي است حسابي عاشق رنگ صورتي شده يك روز با يك هديه ازمهد امد ميگه به خاله بهاره(مربي مهد)كمك كردم بهم هديه داده بعد كه پرسيديم فهميديم ت...
26 تير 1392

باز هم نگرانی جدید واسه مامان

گل دختر مامان دوباره مامان را نگران کردی پنجشنبه رفتیم خانه دختر عموت که خیلی از شما بزرگتره و یک گل پسر داره که همبازی شما بود شب با هم رفتیم پارک و شب خانه انها ماندیم تا صبح از انجا بریم خانه عزیز تا صبح چندین بار بیدار شدی و خیلی اذیت کردی صبح با دختر عمو و حسین پسرش رفتیم خانه عزیز که فهمیدیم خانه نیست و رفتیم خانه عمو رسول توی راه مریم جون گفت پای فرنیا چرا اینجوری شده و من فکر کردم پشه نیشت زده که انقدر شب اذیت میکردی اما وقتی پات را دیدم فهمیدم  مشکل تنها یک پشه نیش زدگی نیست همان موقع به خاله زنگ زدم و بعدش هم به دایی خلاصه اینکه یا حساسیت غذایی یاحساسیت به یک  گیاه خاص یا یک مشکل ویروسی اما از همه مهمتر اینکه دارویی ...
14 تير 1392

آخرین خبرها و عکسها از فرنیا گلی

یک روز که مهمان داشتیم و بعد از نهار همه داشتند استراحت میکردند فرنیا رفته سراغ بابا و با سروصدا و جیغ و فریاد میگه بابا پاشو بابا پاشو بلاخره بابایی رضایت دادند و بیدار شدند فرنیا بدو بدو امده میگه بابا را پا کردم!!!  آهان فهمیدم یعنی بابا را بیدار کردم شب موقع خواب میگم فرنیا زود باش بجنب مسواکت داره دیر میشه  فرنیا یک نگاهی به مامان کرد وگفت بجنبم (دقیقا با یک همچین لبخندی) و شروع کرد به تکان دادن خودش ای شیطون بلا متوجه شدی مامان میگه زود باش اما با شیطنت فراوان معنی دیگه برای کلمه مامان پیدا کردی و سر به سر مامان گذاشتی یک روز هم رفته بودیم فروشگاه خانه کودک فراز یک عروسک بزرگ نشانت میدم و میگم فرنیا ببین میکی موس...
13 تير 1392

جمعه 31خرداد

جمعه عمو جواد امد خانه ما و تو با محمد حسابی خوش گذروندید جوری که موقع خداحافظی گریه میکردی و بهانه میاوردی حتی با ما خداحافظی میکردی که با انها بری انجا اینقدر بازی کردی که حسابی گرسنه ات میشه و بابا برات کاپ کیک میخره و کلا اشتهای نهار نداشتی وقتی شیطنتهات خسته ام  میکنه بیاد میارم چقدر بیحال بودنت ناراحتم میکنه اینه که دیگه عصبانی نمیشم عاشق شیطونی کردنت هستم این هم فرنیا ی خسته درحال برگشت ببینید چه اروم شده وقتی رسید خانه باز هم سروصدا ولی بعد از کمی رفت پیش خاله بزرگه که داشت استراحت میکرد و گفت خوابم میاد و سریع و راحت کنار خاله خوابید تا حالا  ندیده بودم این جوری بخوابه فرنیا با م...
6 تير 1392

باز امدیم

سلام دوستان عزیز ببخشید نگرانتون کردم  بعد از برگشت از مسافرت شمال فکر میکردم فرنیا خوب شده و دیگه جای نگرانی نیست اما دوباره فرنیا مریض شد این دفعه مریضی سختی نبود اما نگرانی من زیاد بود روز چهارشنبه 22تیر بعد الظهر به پیشنهاد بابایی رفتیم برای فرنیا مایو  بخریم که 5شنبه ببریمش استخر اما موقع برگشت فرنیا شکایت دل درد داشت و توی راه حالش بهم خورد پیش خودم گفتم حتما توی مهد زیاد خورده و  روی دلش مونده این هم فرنیا با لباس شنا به گفته فرنیا پتوها دریا هستند یک قطار بازی در دریای پتویی اما دیگه تا شب هیچی نمیتونست بخورده و حتی اب را هم بالا میاورد بردیمش درمانگاه دکتر یک امپول ضد تهوع داد و یک سرم که فرنیا سرم ر...
6 تير 1392

ادامه سفر به شمال

ادامه مطلب يادتون نره بعدش راه افتاديم سمت جاده اسالم به خلخال حدودهاي ظهر كه رسيديم فرنيا ديگه از بازي زياد خوابش برده بود و براي نهار خواب بود و با توجه به اينكه دير صبحانه خورده بود اگر هم بيدار بود نهار بخور نبود كه نبود واسه همين اجازه داديم خواب باشه و خودمان نهار خورديم مثلا نشسته روي تنه درخت تامامان ازش  عكس بگيره اخ جون بلاخره مامان موفق شد يك عكس بگيره بعدش هم رفتيم تالاب انزلي ولي گفتن ان تصاويري كه از تالاب انزلي ديده ايد مربوط به تابستان و بخصوص مرداد ماه است و الان فقط نيزار است براي شب از قبل جا رزرو نكرده بوديم واسه همين تا ساعت 10شب دنبال جا ميگشتيم و بلاخره هم يك خانه گرفتيم توي چم...
18 خرداد 1392

سفر به شمال

سلام دوستاي خوبم ممنون كه خيلي به فكر من بوديد و توي كامنتهاي پست قبل ديدم  كه خيلي نگرانم بوديد فرنيا خدا را شكر خوب شد با اينكه بلاخره هيچ تشخيصي هم  ندادند و هر دكتري يك چيزي گفت اما خدا را شكر همه چيز به خير و خوبي گذشت و فقط روحيه من بد شده بود كه به اصرار بابايي اين هفته تعطيلات را رفتيم شمال فقط مجبور شدم توي اين سفر اشپزي كنم كه فرنيا غذاي بيرون نخوره يك چمدان مواد اوليه اشپزي برده بودم اين هم عكسهاي اين سفر روز اول هتل جهانگردي بندر انزلي گل دختري هي بطري را پر اب ميكرد تا ميامد بلندش كنه وارونه برش ميداشت همه اب بطري خالي ميشد اين هم قلعه شني دختري با تزيين صدفها كه كار خودش بود اسب ...
18 خرداد 1392

خانه دوست بابايي 5شنبه شب و باغ پرندگان روز جمعه 3خرداد

  اين هم عكسهاي روز 5شنبه قبل از رفتن بابايي و فرنيا رفتن بيرون تا كمي خريد كنن برگشت ببينيد چي دست فرنياست اصلا با من اينچنين درخواستهايي نداره ها اما با بابايي كه ميره .....   ميخواستم توي خانه دوست بابايي كه بوديم ازش عكس بگيرم اما مگه يك لحظه ميايستاد من هم گفتم بره كنار اپن اشپزخانه بايسته تا بتونم ازش عكس بگيرم  هورا بلاخره تونستم ازش عكس بگيرم بسيار مرتب و مودب انجا كه رفتيم خيلي دير شام خورديم و نتيجه اين شد كه بچه ها اخر شب ساعت11خمار و خسته بودند اين دوست بابايي است با دوتا شازده پسرش و فرنيا گلي بغل عمو همانطور كه در پست روز پدر گفتم روز جمعه رفتيم باغ پرندگان ان روز هوا بسيار گرم بود و م...
5 خرداد 1392

روز میلاد با سعادت علی (ع) و روز پدر مبارک

میلاد امیر المومنین بر همه مسلمانان مبارک از دیشب فکر میکردم چی بنویسم تا مناسب باشه برای تبریک چنین روزی اما  دیدم من انشای خوبی ندارم حرف زدن هم فقط درحد تبریک میدونم توی اینترنت هم گشتم کلی عکس پیدا کردم ولی حرف من نبودند جمله هایی که خیلی زیبا بودند اما حرف دل من نبودند پس بهتر دیدم این پست بشه پست عکسهای فرنیا و بابایی از ان اول اولا که فرنیابدنیا امد تا همین امروز یعنی جمعه توی باغ پرندگان   این عکس بابایی که تازه لذت پدر شدن را چشیده بود پدری که روز اول توی بیمارستان حتی میترسید دختر تازه بدنیا امده اش را بغل بگیره و توی خانه فقط کنارش  مینشست و نگاهش میکرد من این چهره شاد پدرانه، این نگاههای شاد ...
3 خرداد 1392