فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

فرشته کوچولو

عکسهای اتلیه اسفند 91 به مناسبت فروردین 92

روز چهارشنبه 23اسفند توی مهد برنامه عکاسی داشتند من که فراموش کردم برای فرنیا لباس بگذارم اما توی مهد هم حسابی گریه کرده بود و حاضر نشده بود عکس بگیره من نگران بودم نکنه 5شنبه که واسش وقت عکاسی گرفتم همکاری نکنه روز 5شنبه همان روز برفی بود و فرنیا حسابی برف بازی کرد بعدش رفتیم نمایشگاه کتاب و اصلا فرنیا نخوابید و ساعت5عصر هم وقت اتلیه بود این عکسهای فرنیا در آتلیه اولش خواستیم دکور حباب را انتخاب کنیم که فرنیا حباب بازی کنه اما اقاهه گفت دستگاه حباب ساز خرابه و وسط زمستان دکور تابستان را انتخاب کردیم موهای فرنیا را مناسب فضای گرم کنار دریا نامرتب گذاشتم بمونه ادامه مطلب اگه دوست داشتید یک عالمه عکس هست بفرمایید من خودم ع...
22 اسفند 1391

در فروشگاه هایپرمی

روز سه شنبه مامان و بابا مرخصی گرفتند تا کمی خانه تکانی عید انجام بدن و بعد از کارهاشون از فرصت نبودن فرنیا(فرنیا مهد بود) استفاده کردن و رفتن خرید خانه اما بابایی انجا همش میگفت جای فرنیا خالی اصلا بدرد نمیخوره بدون دخترم و من هم وقتی چرخهای خرید ماشینی رادیدم خیلی دلم سوخت دخترم را نیاوردیم اما بخاطر تعویض لباسی که خریده بودیم مجبور شدیم دوباره بریم هایپرمی و اینبار با دخترم رفتیم ...
20 اسفند 1391

روز برفی

روز 5شنبه از خواب بیدار شدیم و دیدیم بله حیاط پر برف است و بارش برف ادامه داره همش میگفتم امیدوارم تا بیدار شدن فرنیا برف ادامه داشته باشه اخه امسال یکبار برف امد ان هم اصلا ننشست زود اب شد این بار هم چون خیلی بی موقع بود میگفتم شاید زود بارش قطع بشه و تا بیدارشدن دخترم برفها کمی اب بشه اما برف با شدت تمام بارید تا دخترم بیدار شد و با عجله صبحانه خورد و بعد هم به بابایی که از سرویس اداره جا ماند و سرکار نرفته بود میگفت زود بخور بریم برف بازی توی حیاط دم در توی کوچه کنار ادم برفی هنر دست بابا برف پاروووووووووووووووووو میکنیمممممممممممممممممممم البته با وسیله جایگزین!! خشک کن بعدش هم توی خانه و کتاب خوانی برا...
20 اسفند 1391

عکسهای جدید

  گل مامان از حمام امده و اجازه ندادی موهات را شانه کنم انوقت این شکلی شدی مو فرفری داشتیم میرفتیم خانه عزیز فرنیا خواب بود و وقتی بیدار شد اینجوری گوفی را بغل کرد خانه عزیز توی حیاط با پسرعموها و  شمشیر بازی وقتی میرفتیم فرنیا از  بابایی قول گرفت ببعی نشانشون بده اما بابا توی راه برگشت به قولش عمل کرد وقتی برگشتی سمت ماشین یک سگ دیدی که شدید پارس میکرد و حسابی ترسیدی حتی بابایی هم  ترسید بعد تازه متوجه شدیم سگه توی یک خانه است و داره از پشت در پارس میکنه انوقت دیگه نمیخواستی بیایی و همش میخواستی بمونیم و سگه را نگاه کنی این گیره ها را همکار مامانی برات درست کرده وای که چقدر خوش...
10 اسفند 1391

عکسهایی که فکر میکردم از دست رفته

توی چندتا پست قبل گفتم که دوربین را بردیم عروسی و چون توی رم دروبین جا نبود عکسهای قبل را توی کامپیوتر انجا خالی کردیم و چون ویروسی بود عکسها را از دست دادیم اما خاله کوچیکه کمک کرد و عکسها برگشت این هم ان عکسها معاینه و از نظر فرنیا تعمیر ماهی تعادلی دقت میکنید توی عکسها سر ماهی روی بالش است بابایی یک جعبه یونولیتی از سرکار اورد خانه این هم عکس جعبه که تبدیل شده به خانه میکی موز (لطفا به جورابهای افتاده روی زمین توجه نکنید از مهد امده و سریع رفته سراغ خانه میکی موز) این هم ان شبهای مریضی و تب که مامان حسابی وقتی یاد ان روزها میافته دلش نمیخواد دیگه هیچوقت برای هیچ مامانی پیش بیاد خانه بهم ریخته و...
25 بهمن 1391

فرودگاه موقع برگشت

توی فرودگاه فرنیا رفت سراغ این صندلیها و گفت بریم صندلی خوابیدنی بشینیم فرنیا در حال تماشای هواپیما از داخل سالن پرواز داخل هواپیما قبل از سوار شدن یک عروسک گوفی دیدیم و خریدیم و همانطور که قبلا هم گفته بودم تا تهران فرنیا مشغول حرف زدن با گوفی بود   خوب رسیدیم تهران این هم فرنیا و بابایی فرنیا با هدایای بابا عروسکهای اسمورف و cd خوب در مدتی که ما نبودیم بابایی اتاق خودمان و فرنیا را عوض کرده بود (البته خواسته من بود) و فرنیا واقعا خوشش امده و از ان شب تا سه شنبه هر روز میرسیدیم خانه میگفت بابایی اتاق منو عوضی کرده و از ان روز خیلی دوست داره اتاق خودش بازی کنه اینجا توی اتاقش است داره با رنگ ...
19 بهمن 1391

عکسهای مسافرت اهواز

  عزیز دلم وقتی رفتیم اهواز رفتیم عروسی پسرخاله مامان و انجا با دوربین عکس گرفتیم بعدش رم دوربین پر شد وقتی خواستیم خالیش کنیم کامپیوتری که بهش متصل شدیم ویروسی بود و نتیچه اینکه تمام عکسهای قبلت را از دست دادم و شروع عکسها از روز عروسی است این عکس توی عروسی نمیدونم چرا انجا فقط به من میچسبیدی؟ روز چهارشنبه خانه مامان بزرگ با هوای افتابی کاملا مریضی و بیحالی دخترم معلومه بعد از یکمی بازی توی هوای افتابی اوضاع بهتر شد و دخترم سرحال امد بعدش رفتیم توی اتاق و بازی با اسباب بازیهای قدیمی پسرخاله ها شب شد و دوباره فرنیا کمی بیحال شد اینجا داشت تلویزیون تماشا میکرد فردا صبح مامان بزرگ پیشنها...
19 بهمن 1391

ادامه عکسها (مسافرت عکسها)

بعد از اینکه اردها را ریخت زمین و بهش گفتم چرا دختر بدی شدی؟ اینجوری رفت عقب و گفت ببخشید بعدش هم مثلا تمیز میکرد اخرش هم با اردهای باقیمانده توی کاسه خودش این تصویر را کشید و گفت این غوله!!!! شما غول میبینید؟   این هم زمان کیک دوم با همکاری فرنیا   ...
19 بهمن 1391