فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

فرشته کوچولو

روز جمعه و نمايشگاه گل و گياه

جمعه صبح دومين سالگرد عموي من بود عمويي كه هنوز بعد از گذشت دوسال رفتنش را باور ندارم و هنوز با ياد اوري خاطراتش اشكم سرازير ميشه و اينجا از صميم قلبم مگم عمو يوسف براي هميشه هميشه در قلب من زنده اي و دوستت دارم سر مزار فرنيا ميپرسيد عكس عمو كجاست وقتي نشانش دادم ميگه خيلي مهربونه من خيلي دوستش دارم  توي ماشين ميپرسه چرا عمو رفته پيش خدا اخه من دلم واسش تنگ ميشه بعد از برگشت از مراسم توي راه از يكسري مغازه هاي دوچرخه فروشي رد شديم و فرنيا بهانه گيريهاش شروع شد كه من ماشين كنترلي ندارم و بلاخره با صحبتهاي سياستمدارانه من رضايت به اسكوتر دادند توي راه خوابش برد خانه كه رسيديم بيدار شد و گفت اسكوترم كو نشانش دادم به اسكوترش دست ...
27 مهر 1392

بلال خوري

فرنيا گلي جديدا عاشق بلال شده يك روز كه رفته بوديم خانه عمو حسن عمو چندتا بلال داد به فرنيا بعد فرنيا خودش درستشون ميكنه و خودش هم ميخوره بقول بابايي جلوش را نگيريم تا هسته مركزي بلال هم پيش ميره ...
27 مهر 1392

روز 5شنبه 25 مهر

روز 5شنبه مصادف با 35ماهگيت صبح كه بيدار شدم بابا سوپرايزمون كرد و ما را برد يك رستوران واسه صبحانه (همه احتمالا ديگه ميدونن من چقدر عاشق صبحانه بيرون از خانه هستم ان هم از نوع بوفه ) هر چي ما اصرار كرديم بابايي نميخواد صبحانه را خودمان ببريم پارك بخوريم بابايي قبول نكرد و نتيجه اينكه ساعت 8:30تازه راه افتاديم بريم بيرون و فرنيا كه عادت داره ان ساعت صبحانه بخوره طفلكي دم رستوران ديگه ميگفت دلم درد ميكنه مجبور شدم قبل از پياده شدن يك بيسكويت بدم  دستش ميگفت انجا چايي هم داره؟ اين هم نماي رستوران اينجا شكم خانم سير شده بود و رفت سراغ شيطنت كه اجازه نده ما چيزي بخوريم رستوران مقابل پارك ساعي بود نتيجه چي ميشه ؟ اين كه...
27 مهر 1392

هديه هاي تولد

عزيزم اين پست را براي هديه هاي تولدت گذاشتم كه فعلا فقط عكس كي از هديه هات را كه بسيار زيبا و اموزشي بود و حسابي سر تو را گرم ميكنه دارم بعدا عكسها به اين پست اضافه ميشه اما اول گيفت تولدت كه به بچه ها داديم همراه گيفت تولد دوسالگيت اين جعبه صورتي كه خودم درست كردم مثلا لباس پرنسسي است كه نميدونم چقدر شبيه ان چيزي شده كه ميخواستم بشه و محتواش هم يك ماسك صورت  و يك قاشق شكلاتي بود كه خودم  درست كرده بودم و يك عروسك كوچولو كه براي دخترها يك پرنسس كوچولو بود و براي پسرها شكلهاي متنوع بودند آن پاييني هم گيفت دو سالگي است وقتي ديدمش خيلي ناراحت شدم كه امسال حواسم نبود يك متن كوچولو هم روي اين جعبه ها بنويسم حالا هديه دوستت ...
27 مهر 1392

روز عيد قربان92

روز عيد قربان رفتيم خانه عزيز و انجا دوباره تولد گرفتيم يعني فقط از تولد خوردنش را اجرا كرديم و باعث شد همه عموها بيان و با بچه ها حسابي بازي كني و تلافي روز تولدت دربياد عصر توي حياط خانه عزيز يك لاك پشت پيدا كرديم اولش فرنيا ازش ميترسيد و بهش دست نميزد بعد كه من لاك پشت را بلند كردم و فرنيا فهميد لاك پشت خيلي سفت و سخته بلاخره ترسش را كنار گذاشت و بهش دست زد به محض اينه سوار ماشين شديم برگرديم خانه فرنيا خوابش برد از بس بازي كرده بود بيسكويت دستش است هنوز بيسكويت  را يك گاز نزده بود كه حتي گفتيم نكنه چيزي دهنش باشه و خوابش برده باشه     ...
27 مهر 1392

عکسهای تولد سه سالگی فرنیا

این هم عکسهای تولد همان تولدی که با فقط حضور 3تا از بچه های مهد که لطف کرده بودند و امده بودند و هلیا دختر همسایه برگزار شد البته دوتا از مربیهای مهد هم امده بودند مربی فرنیاخاله سارا و مربی بچه های امادگی خاله نغمه این از تزیینات خانه بعد هم شروع تولد و دوستای فرنیا این مراسم شمع فوت کردن خیلی طول کشید اخه بچه ها کم بودند برای هر کدام یکبار شمعها را روشن کردیم تا فوت کنند کیک برید اما چحوری و از ان بالای عروسک تا پایین فقط ترسیدیم کیک را با برش متلاشی کنه رقص فرنیا و رادمان تنها رقصنده ها فرنیا و رادمان بودند حالا تولد تمام شد نوبت عکس با بابایی خسته رسیده که 3ساعت توی خیابان سرگردان...
26 مهر 1392

عكسهاي مطلب قبلي

بدون توضيح برم  سراغ عكسها كه مطلبش را ديروز گذاشتم نميدونم چرا وقتي ميخواد سي دي تماشا كنه بايد بقيه سي دي ها هم توي اتاق پخش باشه البته الان مثلا با سي دي ها خانه براي خودش درست كرده نشسته توي خانه خودش و داره كارتون تماشا ميكنه يك روز بابايي يكي از بنرهاي تبليغاتي شركت را اورده بود تا به مصرف كارهاش برسونه اما تا امد خانه فرنيا پرسيد براي من جايزه اوردي؟ اين چيه ؟ و خلاصه نتيجه اين شد كه بابا بنر را تبديل به پرده نمايش كرد اول من براي فرنيا نمايش دادم كه ياد بگيره بعد نوبت فرنيا شد اين هم خانه داري دخترم يازده مهر تولد خاله كوچيكه بود كيكش را فرنيا انتخاب كرد و تا شب كه خاله بياد اصلا سراغ ...
14 مهر 1392

دارم نقاش كوچولو ميشم

روز 5شبنه ديدم دختري نشسته نقاشي ميكنه ادم پيشم و گفت بابايي را كشيدم بعد يك كاغذ ديگه خواست و ماماني را كشيد بعد هم خودش متاسفانه يادم رفت از نقاشي خودش و بابايي عكس بگيرم اما اين نقاشي مامان مامان بيا ببين تو را كشيدم فرنيا براي كارهاي خوبش ستاره جايزه ميگيره و الان ستاره ها زياد شده بود و اين هم جايزه فرنيا ...
6 مهر 1392

جمعه 29شهريور

روز جمعه صبح رفتيم رستوران مانلي صبحانه من عاشق خوردن صبحانه در بيرون خانه هستم و به اين راحتيها كه نميشه اقاي پدر را راضي به بيرون رفتن كرد نتيجه اينكه با رزرو صبحانه  در رستوران بابايي را در برابر عمل انجام شده قرار دادم باز هم عكس هست برو ادامه   اين هم فرنيا با لقمه در دهان ببين چه لپهاش باد كرده نوش جانت دختر شيرينم بعد از صبحانه رفتيم پارك دانشجو بازي اولش تنها بود بعد يك پسر بچه كوچولو امد كه فرنيا زود باهاش دوست شد اين وسيله هم بود كه نفهميديم چجوري بايد باهاش بازي كنيم از انجا رفتيم پارك لاله روز جمعه تازه حالش بهتر شده بود و نميخواستيم زياد خودش را خسته كنه و از طرفي هم نميخواستيم...
2 مهر 1392