روز جمعه و نمايشگاه گل و گياه
جمعه صبح دومين سالگرد عموي من بود عمويي كه هنوز بعد از گذشت دوسال رفتنش را باور ندارم و هنوز با ياد اوري خاطراتش اشكم سرازير ميشه و اينجا از صميم قلبم مگم عمو يوسف براي هميشه هميشه در قلب من زنده اي و دوستت دارم سر مزار فرنيا ميپرسيد عكس عمو كجاست وقتي نشانش دادم ميگه خيلي مهربونه من خيلي دوستش دارم توي ماشين ميپرسه چرا عمو رفته پيش خدا اخه من دلم واسش تنگ ميشه بعد از برگشت از مراسم توي راه از يكسري مغازه هاي دوچرخه فروشي رد شديم و فرنيا بهانه گيريهاش شروع شد كه من ماشين كنترلي ندارم و بلاخره با صحبتهاي سياستمدارانه من رضايت به اسكوتر دادند توي راه خوابش برد خانه كه رسيديم بيدار شد و گفت اسكوترم كو نشانش دادم به اسكوترش دست ...












