فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه سن داره

فرشته کوچولو

چندتا مطلب كوچولو

دختر گلم بخاطر اينكه شير را گذاشته كنا ر شبها با قصه ميخوابه اگه گفتيد واسه اينكه قصه ها تكراري نباشه و فرنيا هم خوشش بياد چه قصه اي ميگم؟ خوب معلومه قصه فرنيا گلي، تمام انچه در طي روز واسه فرنيا اتفاق افتاده را براش تعريف ميكنم و گاهي هم فرنيا توي قصه گفتن كمك ميكنه  خوب اخه مامان كه نميدونه فرنيا توي مهد چه كارهايي انجام داده اما خود فرنيا ميدونه  و خيلي خوب وقتي به اخرهاي قصه ميرسيم فرنيا به خواب ميره ديشب كه داشتم واسش قصه را تعريف ميكردم خوابم برد يكدفعه ديدم دخترم داره انگشت ميكنه توي چشمم و ميگه ننيا دولي(فرنيا گلي) يعني مامان قصه را ادامه بده من هميشه فرنيا را با كالسكه ميبرم مهد و برميگردونم صبحها كه خوابه و خي...
16 مهر 1391

ماجراي ديشب فرنيا

فرنيا ساعت 10:30 : مامان بريم تخت بخوابم فرنيا روي تختش دراز ميكشه يكدفعه يادش امد  آنا را بياريم بخوابه انا رابهش دادم - اسب كوچولو هم بياريم اسب كوچولو را هم براش اوردم - اب ميكام - موهام شلخته است ببندش - پتو بنداز روم - نو نو ميكام (شير پاستوريزه براش اوردم) از اينا نميكام -پيش مامان بخوابم - بالش بيار - پتو خوشكل بيار - بغل مامان بخوابم -دست گردن(دست بندازم گردن مامان) و بلاخره خوابش برد   ...
11 مهر 1391

5شب گذشت

عزيز دلم امروز روز 6 است كه از شير مامان جدا شدي 3روز اول اصلا طرفم نميومدي و برام خيلي عجيب بود اما خوشحال بودم چقدر خوب با اين قضيه كنار امدي تا دو شب پيش كه توي خواب عميق بودي يكدفعه صدات را شنيدم فكر كردم بيدار شدي اما ديدم نه توي خواب حرف ميزني ميگفتي مامان نو نو بده. خيلي دلم واست سوخت اما خودمو كنترل كردم كه بهت شير ندم اما ديشب حسابي گير داده بودي و نو نو مي خواستي جوري كه بابايي ميگفت بيخيال بشم و دوباره شيرت بدم وقتي ديد گفتم نه گفت خوب حداقل بهش شير خشك بده كه من باز قبول نكردم و بالاخره شما ساعت 11.30خوابت برد عزيز دلم اميدوارم زودتر اين مرحله را هم پشت سر بگذاري ...
10 مهر 1391

چند مكالمه با فرنيا

مامان:فرنيا بريم لباس بخريم فرنيا: نه دودم(خودم) دارم نميكام(نميخوام) مامان: بريم واسه مامان لباس بخريم فرنيا: لباست زشته؟ چون در حال از شير گرفتن فرنيا هستم شبها دير ميخوابه و هزارتا بهانه مياره مامان داشت توي اشپزخانه اب ميخورد فرنيا امده با اداي مريضي دست روي پيشونيش گذاشته ميگه ميضم دارو بده مامان:  دخترم از چند ماه پيش اسم باباش را ياد گرفته بود اما اسم مامان را بسختي ميگفت و يادش نمي موند ديشب كنارش خوابيده بودم يكدفعه نگاهم كرد و گفت ببشته يادم امد دخترم اسم من را سخت ميگفت يهش گفتم اسم مامان؟ با سر تاييد كرد بعد بهش  گفتم فرشته با خنده تكرار كرد فِ اِشته توي اتاق دراز كشيده بودم دخترم امد مامان ...
8 مهر 1391

از شیر گرفتن فرنیا

امشب شب سوم است که دختری از شیر مامان جدا شده خیلی خوب با این قضیه کنار امده فقط حسابی خوابش بهم خورده اخه با شیر مامان میخوابید حالا که نو نو نیست خانم گلی هم نمیخوابه نتیجه اینکه بجای خواب ظهر ؛ عصر حدود 5و 6 بیهوش میشه و این باعث میشه شبها تا 12بیدار باشه البته این را هم بگم فعلا تا تمام شدن اخرین قوطی شیر خشک در مهد هنوز یک وعده در روز شیر خشک میخوره خیلی نگران بودم اما بدون اینکه  نیازی باشه نو نو تلخ بشه یا زخم بشه با ندادن شیر دیگه بعد از دو شب حتی اسمش را هم نمیاره منتظرم بره مهد و خواب ظهرش هم با مهد درست بشه تا شبها دیگه راحت بخوابه اینو بگم شب اول ساعت 2نصفه شب بیدار شد و اب خواست تا لیوان را دادم به عادت همیشه خواست ...
7 مهر 1391

عكسهاي روز جمعه

فرنيا خانم ديگه اسباب بازيها واسش جالب نيست با وسايل خانه بازي ميكنه اما نميدونم چرا فرنيا دوست داره هرچيزي را با قاشق بخوره حتي چايي و اب قربون كتاب خوندنت برم در حال توضيح دادن كتابي كه خونده بود!!!! اينجا هم داره عكس بابايي را نگاه ميكنه و بعد هم بوسش كرد اما نتونستم از اين كارش عكس بگيرم اين عكسها هم مال روز جمعه است كه رفته بوديم خانه عزيز ميخواستم عوضش كنم كه ديگه برگرديم خانه اينقدر عميق خوابيده بود كه دلم نيامد تكانش بدم   ...
3 مهر 1391

عكسهاي طلا خانمي 1

سه شنبه خانه خواهر زندايي كه زندايي را پاگشا كرده بودند دعوت بوديم چون دفعه اول بود ميرفتيم خانه آنها راه را بلد نبوديم ترسيديم ترافيك باشه و خيلي زود راه افتاديم و در نتيجه خيلي زود رسيديم در نتيجه رفتيم پارك نزديك خانه شون اين هم عكساش اولين عكس العمل فرنيا در مقابل پارك اين هم بقيه عكسها فرنيا بعد از ماشين سواري ديگه هيچ بازي واسش جالب نبود اينجا از مرغ باغي (مرغابي) پياده شديم چشمش دنبال ماشين هاست بعد هم رفتيم مهماني و فرنيا شام كنار دايي نشسته بود چهار شنبه گذشته رفتيم عروسي  اين هم فرنيا خانمي با شال ماماني اينجا بغل عمو داوود نشسته فرنيا از سروصدا ا...
3 مهر 1391

بابايي مريض شده

چند هفته پيش بابايي مريض شده بود  و رفتيم درمانگاه از انجايي كه بابايي ميترسيد سرماخوردگيش به دختري سرايت كنه به دكتر گفت دارويي بديد كه زود خوب بشم بخاطر اين دختر كوچولو  دكتر هم براي بابا هم امپول نوشت هم سرم و بعد از اينكه بابايي روي تخت خوابيد سرم بزنه گريه هاي فرنيا شروع شد:بابايي مريض شده بريم  لونه ببيستان نه و من با اينكه فرنيا را از اتاق اوردم بيرون و بردمش پارك نزديك اما ساكت نميشد و پارك براش جذابيتي نداشت و فقط گريه ميكرد بابايي بابااااااااااايي بعد بلاخره سرم بابا تمام شد وامد توي پارك فرنيا رضايت به بازي داد و تا يك لحظه باباش را نميديد ميپرسيد بابايي ببيستان، امول(امپول) و دست از بازي ميكشيد خلاصه تا ال...
25 شهريور 1391

دوباره با عكس امدم

عاشق دخترم هستم با اين نوع خوابيدن و تلويزيون نگاه كردنش هميشه اينجوري جلوي تلويزيون ميخوابه گل دختر خوشگل مامان با دهن سفيد از بستني و انا(عروسك مورد علاقه فرنيا) كه باهم تلويزيون نگاه ميكنن يك روز كه خاله بزرگه خانه ما مهمان بود رفتيم سمت امامزاده داود اما از2-3كيلومتر به امامزاده ترافيك بود و ما مجبور شديم برگرديم وقتي راه افتاديم فرنيا خواب بود و توي راه بيدار شد اين عكس تازه از خواب بيدار شده بود و توي اين عكس بيدار شده و مامان موهاش را شونه كرده و براش بسته سالگرد ازدواج مامان و بابايي رفتيم يك رستوران توي جاده سولقان هفته قبل كه رفته بوديم امامزاده داود ديديمش و خوشمون امد و براي سالگرد ازدواج تصميم گرفتيم ب...
25 شهريور 1391