فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

فرشته کوچولو

سلام فرنيا گلي

سلام بابايي چند روز ميشه ماماني نمي تونه برايت بنويسه چونكه اينترنت سر كارشون رو قطع كردن و تو خونه هم ماه گلي خانم ما وقت نمي ده تا سايت رو بروز كنيم . بابايي هم كه كارش زياده وقت نمي كنه. انشاا... اخر اين هفته در مورد شب چله و غير مطالب جديد اضافه مي كنيم
4 دی 1391

مهمانی سه شنبه شب

از وقتی دایی عروسی کرده هر دفعه میاد تهران یک نفر مهمانی پاگشا برگزار میکنه و ما را هم دعوت میکنند  این دفعه هم رفتیم خانه خواهر کوچیکه زندایی و از انجایی که خواهر و برادرهای زندایی بچه های همسن فرنیا دارند خیلی به فرنیا خوش میگذره توی پست قبلی نوشته بودم عکسهای مسافرت اصفهان را میگذارم اما چون این مهمانی تازه بود بهتر دیدم اول  این عکسها را بگذارم البته اینو هم بگم این هفته وهفته قبل سرکار حسابی سرمون شلوغ است واسه همین به دوستان وبلاگی کمتر سرزدم و اینجا هم کمتر نوشتم ایشالله بعد از برگزاری جلسه شرکت و کمتر شدن کار بیشتر مینوسم خوب بریم سراغ عکسها اینجا اماده شدیم بریم مهمانی تمیز و مرتب و شانه کرده ...
24 آذر 1391

سفر به اصفهان

چند روز تعطيلي هواي الوده را از تهران فرار كرديم رفتيم يك شهر الوده ديگه يعني اصفهان اما خيلي خوش گذشت خونه خاله جون بوديم و فرنيا حسابي با پارسا و سينا بازي كرد عسهاش را توي پست بعدي ميگذارم اما امدم يك خاطره كوچولو بگم اخه حافظه خوبي ندارم و ترسيدم يادم بره وقتي پارسا وسينا كوچيك بودند هميشه بابايي ميگفت پارسا وسينا اصطلاحات جالبي بكار ميبرند مثلا پارسا به اسپري حشره كش ميگفت عطر مردني  يا سينا وقتي ميخواست بگه ميزنم له و لورده تون ميكنم ميگفت له پورتون ميكنم خلاصه كه اصطلاحات جالبي داشتند تا ايندفعه كه رفتيم اصفهان و فرنيا خانم از خودشان يك اصطلاح جالب ساختند با عرض معذرت  فرنيا توي بغل من بود كه باد معده اش دفع شد بهش گفتم...
20 آذر 1391

فرنيا و شغلهاي مختلف

فرنيا خانم خواننده ميشود اين راديو سفري است كه فرنيا تبديلش كرده به ميكروفون اينجا هم دختر من شده فوتباليست البته كمي كه دقت كنيد توپهاي حبابي را خواهيد ديد چه ذوقي هم ميكنه خوب يك خواننده خوب معمولا خوب هم مينوازد درسته؟ فرنيا واسه عروسكا قصه ميگه البته واسه جمع كردن عروسكها بابايي كمك كرده اما بعدش خود فرنيا براشون قصه ميگفته و يك هنرپيشه عالي كه صد البته همه بچه ها هنرپيشه هاي درجه يكي هستند اينجا داشت با دستكشهاي فر كه شكل پيرمرد و پيرزن هستند بازي ميكرد من انها را دستم كرده بودم و فرنيا باهاشون حرف ميزد (با عرض معذرت باز بابايي عكس گرفته و عروسكها معلوم نيستند) ولي اينقدر ذوق ميكرد كه دلم نيو...
20 آذر 1391

مهد جديد فرنيا

٥شنبه بلاخره فرنيا را بردم مهد جديد براي يك هفته ثبت نام كردم تا ببينم چجوريه 5شنبه كه خيلي خوب با مهد كنار امد و حسابي هم بهش خوش گذشته بود اماديروز كه بردمش مهد ازش راضي بود و ميگفت خيلي راحت با همه بچه ها حرف ميزده و بازي ميكرده حتي خودش از مربي كه داشته به بچه ها چوب شور ميداده درخواست چوب شور كرده اما خوب غذا نخورده و وقتي هم كه امديم خانه كمي بد اخلاقي ميكرد نميدونم ربطي به مهد داره يا نه فقط موندم تا اخر هفته چه تصميمي بگيرم مهدش بد نيست اما توي همين دو روز 2مورد به چشمم امد اول اينكه اصلا موهاي فرنيا را شونه نميكنند و ديگه اينكه صبحها مربي بچه ها را تحويل نميگيره و يكي از نيروهاي خدماتي انجا فقط حضور داره و خودمان بچ...
7 آذر 1391

كادوهاي تولد

روز تولدت اصلا به يادم نبود كه از هديه هايي كه بهت دادن عكس بگيرم اما وقتي توي وبلاگ دوستان ديدم عكسهاي هديه ها را گذاشتن من هم گفتم يادگاري خوبيه و توي خانه خودمان بعد از چند روز كه از تولدت گذشته بود از هديه هايي كه برات اورده بودن عكس گرفتم  بابايي از چهارشنبه به مامان گفت كه شيريني بخره تا روز تولدت  توي شركتشون شيريني بده مامان هم  براي محل كار خودش هم شركت بابايي شيريني خريد و يكي از همكارهاي بابايي يك عروسك خوشكل برات اورد كه هنوز بهش ميگي تولد و دوتا از دوستاي مامان هم دوتا اسباب بازي برات اوردن عكسهاي هديه هات را توي ادامه مطلب ميگذارم ادامه مطلب يادتون نره اول هديه مامان و بابا كه يك گر...
7 آذر 1391

محرم 91

  روز عاشورا رفتيم خانه عزيز و توي مراسم شركت كرديم اين عكس را هم بابايي گرفته گل دختر مامان داشت خمير بازي ميكرد كه تلويزيون مراسم سينه زني نشان داد فرنيا هم بازي را ول كرد و سينه زد(روز تاسوعا) ...
7 آذر 1391

نگراني جديد مامان

عزيز دلم قرار است مكان مهدتون عوض بشه و راهش دور ميشه واسه همين تصميم گرفتم مهدت را عوض كنم البته هنوز در شك و ترديد هستم از 11اذر قرار است بريد محل جديد من موندم چيكار كنم با ماشين تا مهد ببرمت بعد ماشين را نزديك مهد پارك كنم برم سركار؟ يا مهدت را عوض كنم پيش خودم فكر ميكنم اين 2هفته اخر ماه را  جاي جديد بگذارم امتحاني بريم ببينيم چه جوريه؟ از طرفي هم چون زمستان در راه است ترجيح ميدم جايي باشيم كه خيلي دور نباشه اخه پارسال حتي اينجا كه هستي هم سخت بود توي سرما و برف بيارمت خانه حالا كه راهش دور هم ميشه از طرف ديگه تازه از پوشك گرفتمت و تغيير جا ميترسم برات خيلي استرس داشته باشه و اين پروژه تقريبا موفق را دوباره خراب كنه از طرفي مهد...
30 آبان 1391

جبران نبود روز 5شنبه

سلام گل مامان 5شنبه همانطوري كه گفتم بخاطر نداشتن اينترنت نتونستم روز تولدت واست مطلب بگذارم امروز به جبران اين عكس را از وبلاگت گرفتم چهارشنبه شب هم بابايي كمك كرد تا خانه را بخاطر شما گل دختر تزيين كنيم با اينكه جشني نداشتيم و روز 5شنبه كه از مهد برگشتيم تا تزيينات را ديدي گفتي تولدمه مامان فدات بشه كه افعال را درست بكار ميبري در مورد از پوشك گرفتنت بايد يك موردي را تعريف كنم عزيز مامان ديگه راحت كارت را به مامان اطلاع ميدي و نميخواد ازت بپرسم و خيلي خوشحالم كه هم ج ي ش و هم پي پي را ميگي و مثل بچه هايي كه قبلا ديده بودم براي پي پي نمي خواد پوشكت كنم و براي آموزش اين مورد، اين پروژه را دوباره از سربگيرم اما... اما نميدونم...
27 آبان 1391