فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه سن داره

فرشته کوچولو

از كارهاي جديدت بگم

عزيز مامان ديروز خيلي برات نوشتم اما نميدونم چرا يكدفعه نت قطع شد و پيغام Erorr داد و همه چي پريد امروز برات مختصر مينويسم اول از همه عيد غدير را به دختر گلم تبريك ميگم و از طرف دخترم به همه ني ني هاي ناز و مامان و باباهاشون تبريك ميگم بعد هم بريم سراغ شيرين كاريهاي عسل خانم خيلي زود همه چيز را ياد ميگيري مثلا چون مامان لباسهات را عوض كه ميكنه مياندازه توي لباسشوييت تو هم هر لباسي كه ببيني برميداري مياندازي توي ماشين و بغير از لباس همه چيز جاش توي سطل اشغال است و واي كه چقدر مواظبت ميخواهي اخه حتي ممكنه مامان كه حواسش نيست اسباب بازيت را بندازي سطل اشغال بعد پشيمون بشي و بخواهي درش بياري مامان بزرگ كه واسه مراسم عموي مامان امده بود ...
23 آبان 1390

باز برگشتم

گل مامان سلام از روز يكشنبه كه عكسهات را توي سايتت گذاشتم تا امروز خيلي نگرانم كردي حالا ميگم چرا از روز دوشنبه خانم طلاي ما مريض شده بودو از سه شنبه بيمارستان بستري شد اسهال و استفراغ حتي اب هم توي شكمت بند نميشد توي ان برف و سرما از اين دكتر به ان بيمارستان تا بالاخره مجبور شديم بستريت كنيم وقتي داشتند ازت رگ ميگرفتند واسه سرم چقدر گريه كردي و من و بابايي هم پشت  در اتاق گريه كرديم دختر گل  مامان كه اصلا غريبي كردن بلد نيست و بغل همه ميره با چه ذوقي رفت بغل پرستار و بعد از رگ گيري ديگه وقتي پرستار ميامد طرفش جيغ ميزد چقدر سخت بود ديدن گل مامان با سرم توي  دستش كه همش ميخواست از دستش بكشدش بيرون و مامان بايد مواظب...
22 آبان 1390

بدون عنوان

عزيزم مامان امروز وقت نداره واست بنويسه توضيح عكسها يك روز ديگه بعد از تقريبا يك هفته امدم تا عكسها را با يك توضيح كوچولو همراه كنم اول از همه بگم اگه كيفيت عكسها پايين است چون از روي عكس عكس گرفتم بعدش هم شب ساعت 11بود وقتي كه جنابعالي خواب بودي و مامان نميتونست خيلي چراغ روشن كنه يا فلاش استفاده كنه با يك نور كم عكسهات را گرفته بود عكس اول عكسي است كه مهد بمناسبت شروع فصل پاييز گرفته عكسهاي يازده ماهگيت انروز اصلا خوش اخلاق نبودي و واسه عكس گرفتن همكاري نميكردي   اين عكس هم  مال مهد كودك است ميخواستم اين عكس را بدم به عمه اما از بس واسه عكست ذوق ميكردي خودت را بوس ميكردي دلم نيومد اين هم از شيطنتهاي...
15 آبان 1390

علت تاخير نوشتن

عزيز مامان سلام اين روزها روزهاي خوبي نيست با اينكه بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله و دايي پيشمون بودند اخه عموي مامان رفته پيش خدا عمو يوسف خيلي مهربان بود و خيلي اهل شوخي بابا هم اين عمو راخيلي دوست داشت مامان اين مدت بخاطر غمي كه داشت نميتونست برات بنويسه حالا هم خيلي دلش نميخواست بياد بنويسه اما گفت بنويسه كه بدوني مامان هنوز مثل قبل خيلي دوستت داره و تاخير در نوشتن بخاطر چي بوده نميتونستم بيام از شيرينكاريهات بگم، نمي تونستم بيام از شاديها حرف بزنم چون دلم سنگيني غم را حس ميكرد رفتن عمو خيلي ناباورانه و ناگهاني بود هنوز وقتي عكسش را مي بينم نميتونم فكر كنم چطور ممكنه ديگه نبينمش وقتي ميرفتيم بيرون تنها جايي كه ميشد بدون دعوت و سرزده رف...
7 آبان 1390

من ميتونم راه برم

سلام گل مامان امروز مامان اول از همه از راه رفتنت مينويسه اخه خيلي ذوق كرده كه دخترنازش ديگه داره حسابي بزرگ ميشه تا حالا راه ميرفتي اما همش دو سه قدم و خيلي هم مي ترسيدي اما ديشب ديگه كامل راه رفتن را ياد گرفتي كلي هم از اين موضوع خوشحال بودي و هي بين من و بابايي رفت و امد ميكردي ديروز 11ماه و 4روزت بود عزيزدلم  ديروز اول از همه ساعت ده رفتيم عكاسي تا عكسهاي يازده ماهگيت را بگيريم اينقدر بداخلاق بودي كه نتونستيم عكس خوبي از ت بگيريم عزيزم به مامان قول بده واسه تولدت دختر خوبي بشي ها ان موقع ديگه 2-3تا عكس نيست  با مامان و بابا هم ميخواي عكس بگيري بايد خوش اخلاق باشي و قشنگ بخندي بعدش رفتيم نمايشگاه انار بجز چندتا غرفه...
30 مهر 1390

لباسهاي جديد

دايي گفت براي فرنيا توپ بخريد تا كيف كنه مامان توپ خريد بابايي هم با توپها بردم حمام گلابي را انداختم اخه چوبش خوشمزه تره ازحمام امدم مامان ميخواست كلاههايي راكه داشتم اندازه بگيره ببينه امسال ديگه اندازه شده انوقت الكي ميگه از حمام امدي بگذار سرت من هم چيكار ميكنم؟!!! بابا مامان رفتن دوتا لباس برام خريدن هردوش بزرگه اخه مگه من چندسالمه؟ببينيد توي تنم چقدر بزرگه اما خيلي بهم مياد عيد ميپوشمشون بعد رفتن اين لباس را واسم خريدن كه اندازه است  خوشگلم مگه نه؟ بعد هم خوابيدنم مثل فرشته ها خوابيدم حالا چند تا عكس از بازي كردنم ببينيد دارم به ني ني غذا ميدم تا بالش ببينم ر...
27 مهر 1390