فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

فرشته کوچولو

بابايي مريض شده

گل مامان از ديروز حال بابايي خوب نيست و ديروز هم مامان نيامد سركار و پيش بابايي موند ولي شما را بردم مهد كودك با بابايي رفتيم دكتر و دكتر گفت يك بيماري ويروسي است و بايد خيلي مواظب باشيم شما اين بيماري را نگيري واسه همين از مهد كه امدي كمي پيش مامان بودي بعد بردمت خانه همسايه تا با هليا دخترشو ن بازي كني  و باز يكساعتي اوردمت و دوباره تا ساعت 9:15شب خانه انها بودي بعد هم امدي خانه و شام خوردي و خودت گفتي مامان لالا امروز هم امدم سركار اما بابايي خانه است و عصر قرار است باز هم ببريم دكتر متخصص ديشب ساعت 12شب بيدار شدي و اشاره ميكردي به اتاق ما و ميگفتي بابايي قربون دختر گلم برم كه دلش واسه بابايي تنگ شده
16 مرداد 1391

كمي تعريف از دختري

گل مامان سلام ديروز كه از مهد امدي اتفاقي تلويزيون را روشن كردم و داشت سريال خداحافظ بچه را نشان ميداد من تاحالا اين سريال را نديده بودم توي ان قسمت يك اقايي توي ماشين بود و راننده ميخواست پولش را بدزده و بخاطر همين توي ماشين دعواشون شد و شما حسابي ناراحت بودي مامان سعي ميكرد ارومت كنه كه الان اقاي پليس مياد و كمكش ميكنه بعد كه پليس امد شما حسابي ميخنديدي كه پليس امد بعد هم كه توي بيمارستان را نشان ميداد و يك خانم كه ني ني بغلش بود وسط فيلم پيام بازرگاني پخش كرد و اين وسط خانم خانما مدام ميگفت ني ني ببيستان  يعني ميخواستي بقيه فيلم را ببيني كه ني ني توي بيمارستان بود حالا بعد از تمام شدن فيلم هم مدام ميگفتي ببيستان اخه عزيز مامان...
16 مرداد 1391

امروز صبح

امروز صبح وقتي ميخواستم ببرمت مهد بيدار شدي و مامان با دردسر اماده شد(اخه همش اول صبحي ميخواستي بازي كني و مامان تنهات نگذاره) و وقتي داشتم در را قفل ميكردم صداي گريه ني ني همسايه ميامد ديدم شما رو دستت ميزني و ميگي واي واي واي و سرتو تكان ميدي مامان فدات بشه با اين اداهاي جديدي كه ياد گرفتي بعد هم خواستي وسايل دكتري اسباب بازي را ببري مهد هركار هم كردم نشد كفش پات كنم فقط دمپايي پوشيدي توي مهد خيلي راحت رفتي پيش مربي و ميخواستي از پله ها خودت بري بالا بعد ماماني يك اشتباه كرد وگفت فرنيا باي باي نتيجه اينكه پشيمون شدي و ميخواستي پيش مامان باشي خدا را شكر ان اسباب بازيها باهات بود سرنگ بازي را دادم دستت و گفتم برو صبا را امپو...
4 مرداد 1391

يك حس قشنگ

سلام عزيز دل مامان ديشب جوري رفتار كردي كه دل مامان واست ضعف رفت ديروز از ساعت 6.5با بابايي رفتي بيرون تاساعت 8.5يعني تقريبا زمان افطار بعد هم كه غذا خوردي و كلي با چندتا دونه يخ سرگرم شدي و ساعت 9.5هم هليا دختر همسايه امد پيشت تا 10بازي كرديد و وقتي گفتيم حالا ديگه وقت خوابه و هليا بايد بره تو زودتر از رفتن هليا رفتي اتاق خواب ما كه بخوابي بعد هم مامان امد شيرت دادو گذاشتم همانجا روي تخت ما بخوابي تا وقتي خودمان امديم بخوابيم خانم طلا را بگذاريم اتاق خودش ولي يكدفعه ساعت 11ديديم فرنيا گلي با عروسكش امد توي پذيرايي من دوباره بغلت كردم بردم بخوابونمت روي تخت خوابيدي و اروم ميزدم روي كمرت ديدم خوابت برد و...
4 مرداد 1391

ديشب عجب شبي بود

سلام گل مامان ديشب حسابي مامان را اذيت كردي نميدونم چي شده بود كه اصلا نميخوابيدي تا ساعت 1شب بيدار بودي يعني خواب بودي اما مامان تاميگذاشتت روي تخت خودت زود پاميشدي و مي گفتي ماماني ديگه كلافه شده بودم اما حواسم بود عصبي نشم اخه ميدونم حتي اگه 1ساعت ازت دور باشم حسابي دلم واست تنگ ميشه دلم نميخواد وقتي كنارت نيستم(سركار هستم) عذاب وجدان داشته باشم چرا باهات دعوا كردم چرا از دستت عصباني بودم بخصوص اينكه تو دختر خيلي خوب و ارومي هستي حتما مشكلي داشتي كه چون نميتوني به مامان بگي اينقدر نااروم شده بودي  خلاصه كه ديشب تا دير وقت مامان را بيدار نگه داشتي تا بلاخره ساعت 1شب خوابت برد توي شيرت كمي نبات داغ ريختم گفتم شايد دل درد داري يا شايد...
1 مرداد 1391

ديروز، محل كار مامان، پارك

خيلي وقت بود دلم ميخواست بيارمت محل كارم اما چون اگه از صبح مياوردمت تا عصر خسته ميشدي و نميگذاشتي مامان هم بكارش برسه و اخر وقت هم كسي نبود بياردت تا ديروز كه هوا خوب بود و خاله كوچيكه هم پيشمون بود و عصرش هم مامان بادوستاش توي پارك قرار داشت به خاله گفتم فرنيا گلي را بياره شركت مامان تا باهم بريم پارك توي شركت خيلي خانم بودي براي همه صحبت كردي شعر خواندي كلي خوراكي از همه همكارهاي مامان جمع كردي خلاصه تا 4:30 محل كار مامان بوديم بعدش رفتيم پارك انجا همش ميخواستي اينور وانور بري و نميگذاشتي مامان كنار دوستاش بايسته تا اينكه بابايي كه نگران خانم طلا بود امدو مامان را نجات داد  خوب ديگه مامان با دوستاش و فرني...
27 تير 1391

دختر شجاع مامان

جمعه شب كه دايي و زندايي خونمون مهمان بودن شما خيلي ابريزش بيني داشتي اينقدر كه دايي گفت بهتره يك امپول بزني (سابقه حساسيت داري) بعد بخاطر اينكه گريه نكني يك بازي را با شما شروع كرد اول با سرنگ اسباب بازيت بهت امپول ميزد بعد سرنگ واقعي را اورد نشونت داد و الكي بهت تزريق كرد اما واسه اينكه مثل زمان امپول زدن واقعي باشه ميخوابوندت الكل ميزد و بعد الكي امپول ميزد بعد از دو سه بار امپول واقعي را تزريق كرد و خانم طلاي مامان اصلا اصلا گريه نكرد در واقع اصلا متوجه نشد كه تزريقي انجام شده و فكر ميكرد هنوز بازيه بعدش هم سرنگ اسباب بازي را داد دستت و همينطور پنبه كه شما به دايي امپول بزني ايكاش همه دكترها اينقدر وقت داشتند كه با ...
25 تير 1391

دخترم ورود به 21ماه زندگي مبارك

عزيز دلم 20ماهت تمام شد و اين يعني 20ماهه زندگي من رنگ ديگه اي گرفته خيلي شلوغ و پرسروصدا شده و پر از آرزوهاي خوب واسه شيريني زندگيم هرجا ميرم هرچيزي ميبينم فقط ياد گلم ميافتم همه چيز واسم زيباست چون رنگ و بويي از تو داره گربه خيلي ناز و ملوسه چون تو پيشي دوست داري هر روز صبح كه ميبرمت مهد توي راه خيلي پيشي و توتو ميبينم و همش غصه ميخورم كه ساعت 4كه از سركار برميگردم بخاطر گرمي هوا اثري ازشون نيست و خانم گل من مدام سراغ انها را از من ميگيره اوائل به پيشي ميگفتي مئو اما حالا ديگه پيشي ميگي گاهي هم  ميگي گبه اينقدر قشنگ حرف ميزني كه اگه بخوام كلمات جديدت را اينجا بنويسم بايد يك فرهنگ لغت جديد اينجا بگذارم و وقتي ميخوام ...
25 تير 1391

خوش گذرونيهاي اين هفته

اين هفته 5شنبه شب رفتيم خانه عمو فريدون و حسابي به خانم كوچولو خوش گذشت اخه هر چي ميخواست بهش ميدادند و كلي هم با اميرحسين بازي كرد زنمو بهت يك خرس خوشگل هديه داد و دختر عمو هم واست ناخنهات را لاك زد و چون خوشت امد لاك را داد به خودت تا مامان برات توي خانه بزنه موندم چجوري اروم نشستي و سعيده برات لاك زد بعدا واست عكس ناخنهاي لاك زده ات را هم ميگذارم  وقت برگشتن زنمو چون ديد خوب غذا نخوردي برات كمي غذا گذاشت و شما كه توي راه خوابت برد و ديگه غذا را نخوردي اما جمعه چون ماماني شب مهمان داشت و مشغول كارهاي شام بود و هنوز غذاي ناهار  هم اماده نبود  دختر گلم گفت پلو ميخواد مامان با خوشحالي ...
24 تير 1391