فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

فرشته کوچولو

خوش گذرونيهاي اين هفته

اين هفته 5شنبه شب رفتيم خانه عمو فريدون و حسابي به خانم كوچولو خوش گذشت اخه هر چي ميخواست بهش ميدادند و كلي هم با اميرحسين بازي كرد زنمو بهت يك خرس خوشگل هديه داد و دختر عمو هم واست ناخنهات را لاك زد و چون خوشت امد لاك را داد به خودت تا مامان برات توي خانه بزنه موندم چجوري اروم نشستي و سعيده برات لاك زد بعدا واست عكس ناخنهاي لاك زده ات را هم ميگذارم  وقت برگشتن زنمو چون ديد خوب غذا نخوردي برات كمي غذا گذاشت و شما كه توي راه خوابت برد و ديگه غذا را نخوردي اما جمعه چون ماماني شب مهمان داشت و مشغول كارهاي شام بود و هنوز غذاي ناهار  هم اماده نبود  دختر گلم گفت پلو ميخواد مامان با خوشحالي ...
24 تير 1391

كلمات خنده دار فرنيا

تليفيون---- تلويزيون بابايي----- بع بعي هللا ------هليا  بيل------ فيل  بنانا----- كمربند ماشين ماتانه---------مهتابي و لامپ ينيا----------فرنيا(اگه اسمت را بپرسيم بلدي بگي) دَدوش---------خرگوش ننگ---------سنگ هَ پا--------هشت پا  اكلمه ديگه اي هم يادم امد اضافه ميكنم    
20 تير 1391

شيرين كاريهاي فرنيا

عزيز دلم ديروز صبح بابايي بردت حمام بعد از حمام موقع لباس پوشيدن لباسي را كه خاله واست هديه اورده بود ميخواستي و ميگفتي عروس خلاصه كه اجازه داديم اون لباس را بپوشي بعدش دامن پيراهن را با دستات مي ارودي بالا و راه ميرفتي و ميگفتي عروس عروس    ساعت 10:30شب كه ديگه اماده خواب ميشدي يك دفعه نميدونم چي شد ياد ناناي افتادي و رفتي توي اتاقت و خواستي من برات ناناي بخونم و باهم برقصيم البته به شيوه فرنيا گلي(به زبون ما ميشه بپر بپر) ولي نكته جالبش اين بود كه به من ميگفتي چيكار كنم اول خودت رفتي وسط و به مامان گفتي بيشين زمين و خودت وسط بالا و پايين ميپريدي بعد امدي و دست مامان را گرفتي و كشيدي وسط بعد يك كمي هم خو...
18 تير 1391

2تا عكس جامانده از واكسن 1.5سالگيت

اين دوتا عكس را تازه بابايي برام فرستاده اخه توي گوشي بابايي بود روزيه كه رفتيم واكسن زدي بعد از واكسن زدن عروسكهاي انجا را برداشتي بازي كردي بعد چند دقيقه اي كه انجا مانديم رضايت دادي عروسكها را پس دادي و برگشتيم خانه قربان گل دخترم برم كه خيلي طلا و خانمه ...
18 تير 1391

كارهاي جديد فرنيا

گل دختر مامان داره روز به روز بزرگتر و عاقل تر ميشه اول از همه اينكه شعرهاي يك توپ دارم و بابا بزرگ پيره را با كمك مامان بلده بخونه (مامان بايد شعرهاي جديد ياد بگيره تا بتونه به فرنيا شعرهاي جديد ياد بده) از كارتون لاك پشتهاي نينجا ميترسي اما دوست داري نگاه كني و نتيجه اين ميشه كه تا اين كارتون شروع ميشه زود ماماني را صدا ميكني و توي بغل مامان ميشيني و كارتون را نگاه ميكني وقتي هم خيلي بترسي دستات رو دور گردن مامان حلقه ميكني وقتي هم بخواهيم شبكه را عوض كنيم معترض ميشي و با گريه ميگي نينجا نينجا اما هر كارتون يا فيلمي را دوست نداشته باشي زود كنترل تلويزيون را ميدي دست مامان و بابايي و ميگي عوض يعني شبكه را عوض كنيم از فيلمهايي كه...
18 تير 1391

بازم مينويسم

سلام گل دختر مامان  بخاطر عروسي خيلي وقت نميشد عكس واست بگذارم اما امروز با دوربين تكاني امدم سراغ وبت اول از همه از ده بابايي مينويسم كه رفتيم و خانمي خيلي ذوق داشت براي اسبها ادامه مطلب يادتون نره يادتونه گفتم رفتيم نمايشگاه كتاب و انجا خانمي از بس شيطوني كرد گرسنه شد و خودش درخواست غذا كرد و با كمك اقايي كه داشت چمنها را اب ميداد همه غذاش را خورد؟ اين جا فرنيا نشست و گفت غذا ميخواد و مامان با خوشحالي ظرف غذاي فرنيا را اماده ميكرد كمي كه غذا خورد رفتيم پيش اقاي باغبان كه به چمنها اب ميداد بعد رفتيم دنبال گربه ها و پرنده ها اين قسمت نمايشگاه واسه فرنيا كلي كيف داشت!!! روزي كه ميخواستيم كار...
10 تير 1391

عروسي دايي

عزيز مامان روز شنبه عروسي دايي بود و از 5شنبه هم خاله ها و دايي و خاله ماماني و مامان بزرگ و بابابزرگ و مامان بزرگ ماماني خونمون بودند شنبه هم از صبح گذاشتمت مهد كه حداقل خيالم راحت باشه  غذا ميخوري و توي كارهاي خانه ازغذات غافل نشم عصر كه رفتيم سالن متاسفانه خيلي اذيت كردي و اصلا حوصله صداي زياد و شلوغي را نداشتي و بيشتر مدت عروسي رو توي خيابان با بابايي بودي زمان شام كه كمي صدا كم شده بود امدي پيش مامان و نه خودت غذا خوردي نه گذاشتي مامان چيزي بخوره خلاصه كه تمام مدت شام دنبالت ميدويدم  زندايي را هم با لباس عروس اصلا نميشناختي و حاضر نشدي بري بغلش نتيجه اينكه هيچ عكسي با زندايي نداري ولي بغل دايي رفتي و از انجايي كه ح...
5 تير 1391

شنبه روز خوبي نبود

گل مامان روز شنبه كه از سركار برگشتم مربي بهم گفت كه خانمي تب شديدي داره و اين تب از بعد از الظهر شروع شده با تب بالا زود برديمت دكتر و دكتر بعد از كلي معاينه گفت فقط يك بيماري ويروسي است و هيچ دارويي لازم نداري جز تب بر و پاشويه خلاصه كه ان شب مامان تا صبح بالاي سرت بيدار بود و .... خودت هم هر يكي دوساعتي بيدار ميشدي و بيتابي ميكردي مامان هم سعي ميكرد با اب بازي وادارت كنه كمي دست و پاهات رو بشوري تا تب بياد پايين دوباره ميخوابيدي و باز با بالا رفتن تب بيدار ميشدي هيچ دارويي هم تبت را پايين نمي اورد يكشنبه هم مامان و بابايي سركار نرفتند تا مواظب خانم طلا باشند بلاخره شب تب قطع شد و تونستي چندساعتي بخوابي شنبه و يكشنبه هم اصلا چيزي نخوردي بج...
30 خرداد 1391