چند مكالمه با فرنيا
مامان:فرنيا بريم لباس بخريم فرنيا: نه دودم(خودم) دارم نميكام(نميخوام) مامان: بريم واسه مامان لباس بخريم فرنيا: لباست زشته؟ چون در حال از شير گرفتن فرنيا هستم شبها دير ميخوابه و هزارتا بهانه مياره مامان داشت توي اشپزخانه اب ميخورد فرنيا امده با اداي مريضي دست روي پيشونيش گذاشته ميگه ميضم دارو بده مامان: دخترم از چند ماه پيش اسم باباش را ياد گرفته بود اما اسم مامان را بسختي ميگفت و يادش نمي موند ديشب كنارش خوابيده بودم يكدفعه نگاهم كرد و گفت ببشته يادم امد دخترم اسم من را سخت ميگفت يهش گفتم اسم مامان؟ با سر تاييد كرد بعد بهش گفتم فرشته با خنده تكرار كرد فِ اِشته توي اتاق دراز كشيده بودم دخترم امد مامان ...








