فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

فرشته کوچولو

34ماهگي گل زندگيمون مبارك

عزيز دلم امروز 34ماهه ميشي ميدوني خيلي ارزوها توي دلم واست دارم و اميدوارم خدا تك تكشون را براورده كنه از كوچيكترينشون كه خريد خواسته هاي تو است تا بزرگترينشون يعني سعادتمندي و خوشبختي‌ات تا هميشه عزيزم هر روز كه به عقب نگاه ميكنم دلم براي روزهاي گذشته تنگ ميشه و نگاهم به اينده فقط ديدن بالندگي و بزرگي تو است اما در تمام اين زمانها يك چيز را خوب ميبينم ان هم شيريني هر لحظه زندگي با وجود تو است تفاوت زيادي است بين روزهاي قبل از دنيا امدنت و حالا كه كنارمون داري بزرگ ميشي اين تفاوت قابل بيان نيست يك دنيا تضاد كنار هم ميدوني مادر بودن تمامش استرس و نگراني است اما دركنارش يك عشق و شيريني خاصي كه فقط يك مادر ميتونه اين حس را لمس كنه و بچشه...
25 شهريور 1392

پنجشنبه 21شهريور

روز پنجشنبه من و فرنيا تنها خانه بوديم و هليا دختر همسايه كه همبازي فرنيا است خواب بود فرنيا هم همش بهانه ميگرفت بره خانه انها من هم ديدم نمياد داخل گفتم بيا بيرون بازي كن فرنيا كلي از اين پيشنهاد استقبال كردو بلاخره هم هليا بيدارشد و به فرنيا پيوست اينجا فرنيا جلوي در خانه ايستاده البته اينجا ديگه هليا هم بيدار شده بود و امده بود با فرنيا بازي كنه بعد عصري هم با بابايي رفتيم نمايشگاه مادر وكودك و نوزاد عكسها توي ادامه   وسايل بيشتر بدرد نوزاد ميخورد اما قسمت وسايل بازي خيلي خوب بود همه توليد كنندگان وسايل بازي قسمتي از غرفه هاشون را به بازي بچه ها اختصاص داده بودند اين غرفه خيلي بامزه بود جز سرويس ...
24 شهريور 1392

جمعه 22شهريور

روز جمعه هم رفتيم خانه عزيز كه جوجه اردك عزيز را ببريم انجا بگذاريم و بياييم تا رسيديم فرنيا و بابايي رفتن سراغ گل افتابگردان نمايشي چاقو را دادن دست فرنيا تا مثلا ساقه گل را ببره حتي خودش هم از اينكه چاقو دستش است تعجب كرده بلاخره هم دختر عمه معصومه جون گل را براي فرنيا بريدن فرنيا از بزرگيش تعجب كرده بود و همش ميگفت چقدر بزرگه من كوچولو ام  گل كوچولو ميخوام اخرين عكسها از جوجه اردك براش تخمه پوست ميكنم و ايشون هم ميل ميفرمودند از فرنيا خبر ندارم اما خودم اينقدر دلم واسه جوجه تنگ شده بعد فرنيا استعداد از خودشون نشون دادند و سوپ گلبرگ افتابگردان درست كردند و بعد هم دادن همه خوردن شجاعتش زياد شده بود چاقو ميخوا...
24 شهريور 1392

يك روز قشنگ با بابابزرگ و مامان بزرگ

اين اولين عكسي است كه با مامان بزرگ و بابابزرگ گرفته  خيلي غصه ميخوردم كه از اين عكسهاي فرنيا و مامان بزرگ و بابابزرگ تاحالا توي وب فرنيا نگذاشتم اما اين پارك رفتن كمك كرد اين خواسته من براورده بشه روز جمعه عمو جلال و زنمو و دختر عموي من با بچه هاش امدن خانه ما ديدن بابابزرگ دختر عموي من 3تا بچه داره دوتا دختر خانم خوب به اسم زينب خانم و  ريحانه خانم و يك گل پسر به اسم عباس جون كه چند ماهي از فرنيا كوچيكتره توي اين عكس زينب خانم نيست فرنيا و عباس خيلي با هم بازي ميكردند و موقع رفتن عباس دلش نميخواست بره و براي رفتن بهانه ميگرفت ...
17 شهريور 1392

بازگشت از مسافرت

توي مدتي كه مسافرت بوديم جوجه را داديم دوست بابايي مواظبش باشه وقتي از مسافرت برگشتيم بابايي رفت جوجه را اورد و اين هم گزارش تصويري ديدار فرنيا و جوجه اردك اصرار داشت دستاش بال است و چون مامان جوجه است بايد بالش را بگذاره روي جوجه ديدم پاي گل دختري اينطوري تا باشه درد ميگيره جوجه را از روي پاهاش برداشتم گذاشتم توي بغلش  چه لذتي ميبرد از اينكه مامان جوجه باشه بعدش هم فرنيا حاضر نبود بچه اش را رها كنه يك مامان جديد براي جوجه پيدا كردم يك روز داشت بازي ميكرد منو صدا كرد و اين نقش فرش را نشانم داد گفت اين قلعه خانه شاهزاده و دورا  است(شخصيتهاي يك كارتون) ...
17 شهريور 1392

مسافرت اصفهان- روز جمعه

روز جمعه رفتيم باغ گلها خيلي زيبا بود هركس تاحال نرفته حتما حتما بره ببينه واقعا زيباست اين فرنيا گلي درحال دويدن سمت درب ورودي اينقدر مناظر زيبا بود كه ما توي عكس بهانه بوديم هميشه كنار دايي اين بازي را نميدونم اسمش چيه اما راهروهايي است كه ميتوني بينشون قايم بشي و يا بايد راهتو به بيرون پيدا كني توي اين عكس من مثلا دنبال فرنيا ميگردم اين قسمت شمشادها هنوز خيلي بلند نبودند فرنيا را ميبينيد؟ اين هم فرنيا گلي اين قسمت شمشادها بلندتر بودند و حتي من هم ميتونستم قايم بشم اينجا بابايي و دايي شده بودند غول و اقا گرگه فرنيا از ترس آقا گرگه(بابايي) پريده توي بغل من اق...
17 شهريور 1392

مسافرت اصفهان

خوب حالا بريم سراغ عكسهاي مسافرت اصفهان اول بگم كه خيلي خوش گذشت خيلي هم خسته شديم اخه چهارشنبه ظهر 30مرداد راه افتاديم تا رسيديم حسابي گرما كلافه مان كرده بود و جمعه 1مرداد عصر ساعت 6عصر راه افتاديم كه ساعت 12و نيم شب رسيديم خانه كه خدا را شكر جنابعالي خواب تشريف داشتيد روز اول باغ پرندگان و پروانه ها     اولين بار كه با عينك سه بعدي تلويزيون نگاه كردي كنار دايي كه يك جور  ديگه متفاوت از همه فاميل و دوستان دوستش داري صبح 5شبنه با بابايي و دايي و زندايي رفتيد باغ پرندگان من خانه پيش خاله و مامان بزرگ موندم يك قسمتي از باغ پرندگان باغ پروانه ها بوده كه متاسفانه بدليل سمپاشي و ... حالا شده موزه پ...
17 شهريور 1392

روز تولد حضرت معصومه و روز دختر مبارك

امروز بعد از يك مدت تقريبا طولاني امدم و خدا را شكر كه يك مناسبت خوب بهانه اين بار نوشتن شده روز دختر يگانه دختر عزيزم دوستت دارم و هر روز براي من روز توست ولي خوشحالم يك روز به نام تمامي دختران كشورمان نامگذاري شده عزيز دلم وقتي امروز برات كيك خريديم و اين روز را برات جشن گرفتيم يك سوال كردي پس روز پسرا كي است؟ يعني روز پسر نداريم؟ ولي همين سوال تو نشانه و علت داشتن روز دختر در تقويم مان است فكر نميكنم اگر روز پسر داشتيم هيچ پسري چنين سوالي ميكرد و اين تفاوت يك دختر، زن و يك مادر با يك پسر و يك آقا است   خيلي وقته ننوشتم و بايد از سفر اصفهان شروع كنم اما اين روز و عكسهاي ان مهمتر است بقول جمله معروف اين روزهاي گل دخترم: بزن...
17 شهريور 1392

شعرهاي فرنيا

گل دختري از اصفهان برگشتيم اما سيم دروبين توي ماشين مونده و هنوز نتونستم عكسهاي دوربين را توي لب تاب بريزم اما ديشب اينقدر قشنگ برام شعرهايي را كه ياد گرفتي خواندي كه دلم نيومد صبر كنم تا اول مطالب سفر را بنويسم متن شعرهات را مينويسم با اينكه شعرهاي كوچولويي هستند اما براي ماماني يك سورپرايز بود اخه نميدونستم شعر هم حفظ كردي تازه يواش يواش هم ميخوندي تا من بتونم بنويسم بعد هم گفتي حالا بخون ببينم ياد گرفتي البته از مربي مهد اسم كتابهاي شعر را كه بهتون ياد ميده گرفتم تا بتونم ببينم داري درست ميخوني يا نصفه نيمه ميخوني عسل مامان وقتي كه راه زياده نميشه رفت پياده انوقت ميشه با ماشين بري سريع و ساده ماشين پليس تو جاده هميشه هس...
3 شهريور 1392