فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

فرشته کوچولو

عكسهاي مطلب قبلي

بدون توضيح برم  سراغ عكسها كه مطلبش را ديروز گذاشتم نميدونم چرا وقتي ميخواد سي دي تماشا كنه بايد بقيه سي دي ها هم توي اتاق پخش باشه البته الان مثلا با سي دي ها خانه براي خودش درست كرده نشسته توي خانه خودش و داره كارتون تماشا ميكنه يك روز بابايي يكي از بنرهاي تبليغاتي شركت را اورده بود تا به مصرف كارهاش برسونه اما تا امد خانه فرنيا پرسيد براي من جايزه اوردي؟ اين چيه ؟ و خلاصه نتيجه اين شد كه بابا بنر را تبديل به پرده نمايش كرد اول من براي فرنيا نمايش دادم كه ياد بگيره بعد نوبت فرنيا شد اين هم خانه داري دخترم يازده مهر تولد خاله كوچيكه بود كيكش را فرنيا انتخاب كرد و تا شب كه خاله بياد اصلا سراغ ...
14 مهر 1392

باز هم فرنيا

عزيز دلم سلام يك مدته نيامدم برات بنويسم اخه ميخواستم پستم با عكس باشه اما امروز ديدم ديگه خيلي داره دير ميشه گفتم بيام كمي ازت تعريف كنم تا بعد كه بتونم عكسهات را بيارم سركار خيلي شيطون شدي و حسابي هم شيرين زبان ديگه همه چيز ميگي و ما خيلي خيلي بايد مراقب حرف زدنمان باشيم اخه جنابعالي ضبط صوت تشريف داريد اول از دوهفته قبل برات بگم كه كمي سرما خوردي و بعد از سه روز كه بهت دارو دادم متاسفانه اسهال شدي و خانم دكتر گفت به دارو حساسيت داري دارو را كه قطع كرديم روز 5شبنه جمعه هفته قبل خوب شدي اما دوباره از 5شبنه(دو روز پيش) باز ابريزش بيني ات شروع شد خيلي نگرانم  نكنه بدنت حساس شده و پشت سر هم سرما ميخوري با توجه به اينكه كمي مريض بو...
13 مهر 1392

تولد گل دختري

عزيز دل مامان امسال تولد شما توي ابان ماه مصادف ميشه با محرم و براي همين مامان تصميم گرفته توي اين ماه تولدت را بگيره هرجور كه فكرهاش را كردم ديدم با خانه كوچيكي كه ما داريم جايي واسه دعوت كردن تعداد زيادي مهمان نداريم از طرفي من دلم  ميخواد تولد بچه ها بچه گانه باشه و خواستم تولدت را مهد بگيرم اما شما اينقدر هر روز توي مهد تولد داريد كه برات تكراري شده  و گفتي نه توي خانه تولد بگيريم كه دوستام را دعوت كنيم همه جا را تزيين كنيم و لباس خوشگل عروس بپوشم حالا قرار دوستاي مهد كودك را دعوت كنيم خانه انشالله كه مادرها اجازه بدن بچه ها بيان البته من ميخوام بچه ها را با مامانهاشون بگم كه انشالله دعوتمون را قبول كنن و شما خوشحال بشي و با...
13 مهر 1392

دارم نقاش كوچولو ميشم

روز 5شبنه ديدم دختري نشسته نقاشي ميكنه ادم پيشم و گفت بابايي را كشيدم بعد يك كاغذ ديگه خواست و ماماني را كشيد بعد هم خودش متاسفانه يادم رفت از نقاشي خودش و بابايي عكس بگيرم اما اين نقاشي مامان مامان بيا ببين تو را كشيدم فرنيا براي كارهاي خوبش ستاره جايزه ميگيره و الان ستاره ها زياد شده بود و اين هم جايزه فرنيا ...
6 مهر 1392

جمعه 29شهريور

روز جمعه صبح رفتيم رستوران مانلي صبحانه من عاشق خوردن صبحانه در بيرون خانه هستم و به اين راحتيها كه نميشه اقاي پدر را راضي به بيرون رفتن كرد نتيجه اينكه با رزرو صبحانه  در رستوران بابايي را در برابر عمل انجام شده قرار دادم باز هم عكس هست برو ادامه   اين هم فرنيا با لقمه در دهان ببين چه لپهاش باد كرده نوش جانت دختر شيرينم بعد از صبحانه رفتيم پارك دانشجو بازي اولش تنها بود بعد يك پسر بچه كوچولو امد كه فرنيا زود باهاش دوست شد اين وسيله هم بود كه نفهميديم چجوري بايد باهاش بازي كنيم از انجا رفتيم پارك لاله روز جمعه تازه حالش بهتر شده بود و نميخواستيم زياد خودش را خسته كنه و از طرفي هم نميخواستيم...
2 مهر 1392

يك شعر زيبا

بابايي از همكارش خواسته بود به نام شما يك شعر بگه و نتيجه اين دوتا دوبيتي زيباست و انچه اين شعرها را زيباتر ميكنه اين كه از زبان بابايي گفته شده و اسم هرسه تايي مون هم توي شعر هست ممنون دوست بابايي من جمالم   ، فر من از روی تست آرزویم شانه ی گیسوی تست نام تو مانند چشمت دلرباست با توام زیبا !تو نامت فرنیاست ؟     دختری دارم که نامش فرنیاست با طراوت مثل شبنم با صفاست در نگاهش با دل من جمله هاست یک فرشته ناظر این ماجراست شاعر:محمد مصدق ...
31 شهريور 1392

با زهم با فرنيا

روز سه شنبه همانطوري كه گفتم از جشن مهد كه امدي خانه تب داشتي اما شب ديگه حسابي تبت رفت بالا و تا صبح بالاي سرت بودم و پاشويه ات ميكردم ميخواستم چهار شنبه برم سركار اما ديدم تب شما قطع نشد واسه همين با هم مونديم خانه خدا را شكر از جمعه ظهر ديگه تب نداشتي و فقط بيحال بودي و  ديشب براي اينكه غذا بخوري برات ماكاروني درست كردم چون توي اين يكي دو روز هر چي اش و سوپ و غذاهاي مناسب برات درست كردم اصلا حاضر نشدي لب بزني و فقط چند قاشق پلو ميخوردي فقط پلو سفيد اما ماكاروني را خوردي اما واسه اينكه كمي سرحال بيايي هر روز رفتيم بيرون گاهي با بابايي گاهي هر سه تايي با هم. روز جمعه هم خاله كوچيكه با ما بود يك كار بد كه ميكني اينه كه وقتي غذا...
30 شهريور 1392

جشن مهد کودک

 چند هفته پیش هلیا با مامان باباش داشتند میرفتند بیر ون و شما پرسیدی کجا میرید گفتند میخوان برن نمایش عروسکی  وقتی بابا امد و فهمید گفت خوب ما هم بریم و در تماس تلفنی بابایی با بابای هلیا فهمیدیم نمایش ساعت 6هرروز است خیلی خوب بود البته شما اولش از تاریک شدن صحنه و صدای زیاد بلندگوها ترسیدی ولی کم کم خوشت امد و نتیجه این شد که دیگه ما هرجا دنبال نمایش عروسکی ویژه خانم گلم میگردیم اینبار هم فرهنگ سرای نور یک نمایش داشت که روز دوشنبه رفتیم البته از نظر ما بزرگترها خیلی جالب نبود اما شما خیلی خوشت امد و خندیدی این بار ما به هلیا خبر دادیم و انها هم با ما امدند و من به مامان نیکان دوست مهدکودکی ات هم خبر دادم و نیکان هم با مامانش امد ...
28 شهريور 1392

روزانه هاي فرنيا

شنبه رفتيم رستوران پديده توي مركز خريد اريكه ايرانيان من كه اصلا خوشم نيامد فضاش قشنگ بود ولي نميدونم چرا خوشم نيامد البته با وجود گل دختري بهمون خوش گذشت يك موسيقي ارام گذاشته بودند و فرنيا بعد از غذا حسابي رقصيد انهم باله نميدونم از كجا ديده و ياد گرفته اما حركاتش جوري بود كه انگار جايي ديده خلاصه كه اگه از مهد بپرسم و بگن انجا هم اموزشي نبوده قطعا دختر من در زمينه رقص باله يك استعداد خدادادي داره من رفته بودم از سالاد بار سالاد بيارم ديدم فرنيا همه چيز را روي صندلي غذاي خودش گذاشته ترسيدم بريزه يكي از بشقابهاي سالاد را برداشتم اينجا داشت اعتراض ميكرد چرا برداشتم ميگفت ميخوام ميزم شلوغ باشه ديشب داشتم لوبيا خرد ميكردم فرن...
25 شهريور 1392