فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

فرشته کوچولو

مسافرت به روايت تصوير2

جمعه عصر رفتيم باغ خاله جون اولين عكس با شوهر خاله فرنيا به همه پسر بچه ها ميگه داداش و به مردها ميگه اقا اما هراقايي را دوست داشته باشه ميگه عمو به شوهر خاله مامان هم ميگفت عمو اين جا ميخواست ژيمناستيك كار كنه (كاري كه هروقت انجام ميده من كلي ميترسم)اما چون كفشهاي ماماني را پوشيده بود ديگه كنترل پاهاش را نداشت بعد هم رفت چوب اره كنه واسه اتيش كه باهاش چاي درست كنيم فرنيا به اره ميگفت چاقو داشتيم توي باغ ميچرخيديم ديديم فرنيارفت روي پتو دراز كشيده كلي بهش خنديديم فكر كنم خيلي خسته شده بود از بعد از رفتن ان تورهاي توي پارك هرجا بتونه درخواست بالا رفتن ميكنه اينجا هم كه درخت فراوان بود مخصوص بالا رفتن ...
17 خرداد 1391

مسافرت به روايت تصوير

شيطون ميخواست سوييچ ماشين را بندازه بيرون!!! اينجا ديگه حسابي خسته شده بود تا براي استراحت مي ايستاديم گريه ميكرد و حاضر نبود سوار ماشين بشه اين هم قابل توجه دوستاني كه همش ميگن چجوري فرنيا اينقدر اروم توي صندليش ميشينه فردا صبح اولين كاري كه كرديم رفتيم باغ پرندگان فرنيا به اين الاچيقها ميگفت خونه فرنيا توي خانه با بابايي و علي پسرخاله ماماني فرنيا هرجا اب ميديد ميخواست بره توش يا دستش را بزنه بهش ببينيد چه تلاشي هم ميكنه دستش به اب برسه از باغ تا پاركينگ را سوار كالسكه شديم و اين هم اسبه مهربون كالسكه است خوشحالم كه فرنيا از اسب يا بقول خودش ابس نمي ترسه اين هم چندتا عكس از هنرنمايي ب...
17 خرداد 1391

ماجراي تعطيلات

تولد حضرت علي (ع) برهمه مبارك باشد و بخصوص به پدرهاي مهربون اين چندروز تعطيلي را رفته بوديم اصفهان خانه خاله ماماني و حسابي با پسرخاله ها بازي كردي ان جا حسابي ازت عكس گرفتم و انشالله خيلي زود عكسها را برات ميگذارم اين پست را براي اين ميگذارم كه خبر برگشتنمون را بدم و علت تاخير در تبريك ميلاد پربركت حضرت اميرالمومنين را اطلاع بدم  و به بابايي و همه باباهاي خوب روز پدر را تبريك بگم بابايي مهربون كه خيلي واسه ماماني و فرشته كوچولومون زحمت ميكشي روزت مبارك ايشالله هزار سال با سلامتي زندگي كني و سايه ات هميشه بالاي سر ما باشه با اينكه هديه روز پدر را زودتر خريديدم اما متاسفانه نشد روز عيد برات كيك و گل بخريم و اين روز را جشن بگيريم ام...
16 خرداد 1391

جمعه گردي 5/4/91

از اين طنابها ميرفت بالا و من بيچاره داشتم از ترس ميمردم نيافته تازه خانم رفته بالا ميخواد از ميله اخري هم بره بالا و از انور بياد پايين كلي جيغ زده من اوردمش پايين شب هم رفتيم شهروند بوستان كلي منتظر مونديم تا از اين چرخ دستيها يكي پيدا كنيم تا خانم خانما سوار بشن اخه بچه اين چه وضع نشستن توي ماشين است؟! ...
10 خرداد 1391

شيطنتهاي فرنيا

در حال كمك به ماماني رفته  لباس كثيفاش را اورده ريخته ماشين لباسشويي كه و ميخواست كمك ماماني كنه!!!! (من لباسهاي فرنيا را با ميني واشر ميشورم و فقط براي لباسهاي خودمان و پرده و ... از ماشين لباسشويي استفاده ميكنم) يك روز ديديم فرنيا رفت اتاقش و خيلي اروم و صداش نمياد ديديم بلللله بعد كه ديد ما داريم نگاهش ميكنيم دوباره همه را برگردوند سرجاش دخترم خرابكاري كه نميكرد داشت كشو لباسهاشو مرتب ميكرد     ...
10 خرداد 1391

ماجراي واكسن زدن فرنيا خانم

روز ٤شنبه رفتيم براي واكسن زدن خوب همه چيز خوب بود خيلي راحت واكسن فرنيا گلي را زديم ايشون هم خانمي كرد و گريه نكرد فقط لحظه فرورفتن واكسن در پاش يك كوچولو نق زد و زود ساكت شد تا ساعت 6عصر هم همه چيز خوب بود و حتي تب هم نداشت اما از ساعت 6 به بعد هم تبش شروع شد و هم گلاب به روتون هر چيزي ميخورد بالا مياورد و همه اين مشكلات فقط از ساعت 6عصر 4شنبه بود تا عصر 5شنبه يعني 24ساعت اما به اندازه 24سال سختي كشيدم و براي دخترم ناراحت شدم و شب هم كه تا صبح از ترس بالا اوردن و تب زياد پيشش خوابيدم  ولي روز جمعه با اينكه خوب بود اما اشتها بي اشتها طفلك فكر كنم از خوردن ديگه ميترسيد اخه 5شنبه كه حسابي گرسنه بود و خودش درخواست غذا كرد و براي...
8 خرداد 1391