فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

فرشته کوچولو

عکسهای مسافرت اهواز

  عزیز دلم وقتی رفتیم اهواز رفتیم عروسی پسرخاله مامان و انجا با دوربین عکس گرفتیم بعدش رم دوربین پر شد وقتی خواستیم خالیش کنیم کامپیوتری که بهش متصل شدیم ویروسی بود و نتیچه اینکه تمام عکسهای قبلت را از دست دادم و شروع عکسها از روز عروسی است این عکس توی عروسی نمیدونم چرا انجا فقط به من میچسبیدی؟ روز چهارشنبه خانه مامان بزرگ با هوای افتابی کاملا مریضی و بیحالی دخترم معلومه بعد از یکمی بازی توی هوای افتابی اوضاع بهتر شد و دخترم سرحال امد بعدش رفتیم توی اتاق و بازی با اسباب بازیهای قدیمی پسرخاله ها شب شد و دوباره فرنیا کمی بیحال شد اینجا داشت تلویزیون تماشا میکرد فردا صبح مامان بزرگ پیشنها...
19 بهمن 1391

ادامه عکسها (مسافرت عکسها)

بعد از اینکه اردها را ریخت زمین و بهش گفتم چرا دختر بدی شدی؟ اینجوری رفت عقب و گفت ببخشید بعدش هم مثلا تمیز میکرد اخرش هم با اردهای باقیمانده توی کاسه خودش این تصویر را کشید و گفت این غوله!!!! شما غول میبینید؟   این هم زمان کیک دوم با همکاری فرنیا   ...
19 بهمن 1391

ما برگشتیم

قشنگ مامان سلام جمعه شب از خانه مامان بزرگ برگشتیم و تاحالا مامان وقت نکرده بیاد برات بنویسه امیدوارم 5شنبه بتونم کامل از خجالتت در بیام خیلی عکس گرفتیم و خیلی خوش گذشت و از همه مهمتر حالت خوب شده و اشتهات هم یواش یواش داره بهتر میشه بقول معروف هر روز بهتر از دیروز و یک خبر که مال اول ماه هستش از اول ماه برگشتی همان مهد قبلیت یعنی مهد گلشن اینجا چون با مربیها اشنا بودی اصلا نگران نبودم و شما هم که حسابی انجا بازی میکنی و خوش میگذرونی فقط نمیدونم چرا اصلا از مهد و اتفاقاتی که میافته تعریف نمیکنی مامانهای دیگه میگن بچه ها خیلی از مهد حرف میزنند مثلا دیروز مامان نیکان میگفت نیکان توی خانه اخم کرده و وقتی ازش پرسیده چرا اخم میکنی گفته خال...
16 بهمن 1391

گل مامان

عزیز دلم خیلی وقته برات ننوشتم اما تاخیر ایندفعه فقط بخاطر نداشتن اینترنت نبود گل مامان از 4شنبه هفته گذشته مریض شدی و واسه من حوصله ای نمونده که برات بنویسم امشب داریم میریم اهواز خانه مامان بزرگ و گفتم برات بنویسم تا ایشالله وقت برگشت حسابی سرحال و سلامت شده باشی و بیام خبر خوب شدنت را اینجا بنویسم خیلی با این وضعت حوصله مسافرت ندارم اما بابایی میگه هوای اهواز بهتره و دور وبرت شلوغ میشه و تازه مامان بزرگ انجا حسابی بهت میرسه و غذاهای مقوی بهت میده و ایشالله زودتر خوب میشی و برمیگردی این چند روز همش دکتر بودیم و همه دکترها از گلی شما تعریف میکردند مطب اول: خانم چی شده؟ فرنیا: مریض شدم دکتر: گوشی را گذاشت معاینه کنه به فرنیا گفت...
9 بهمن 1391

26ماهگی

عزیز مامان سلام مامان این روزها خیلی سرش شلوغه امروز هم فقط وفقط امدم بگم عزیزم 26ماهگیت مبارک توی این سن شما 20دندانت کامل شده(البته بیستمی فقط یک کوچولو سرش پیداس)و کامل و قشنگ حرف میزنی عسل مامان 26ماهگیت مبارک ...
25 دی 1391