فرنيافرنيا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه سن داره

فرشته کوچولو

بابايي برگشت

سلام بلاخره بابايي ديشب ساعت 11.30رسيد خانه اول از همه بگم كه فرنيا اصلا براي باباش دلتنگي نكرد و اين موجب تعجب همه بود بخصوص عمه و عزيز تنها يكبار ياد باباش كرد ان هم روزي كه تهران طوفاني شد و فرنيا نگران بود اگه بابايي بيرون باشه ممكنه باد ببردش اما از چندساعت قبل از رسيدن بابايي من از فرنيا پرسيدم بابايي بياد اول از همه چي بهش ميگي فرنيا سريع جواب داد : بابا چي برام اوردي؟ من هم شروع كردم باهاش حرف زدن كه بايد بگي بابايي دلم برات تنگ شده بود و بغلش كني و.... خلاصه شروع كردم به سخنراني كردن بعدش هم وقتي فهميدم بابايي سوار تاكسي به مقصد خانه است فرنيا را بردم توي بالكن و كلي با هم حرف زديم و اسمان را نگاه كرديم و هر ماشيني كه مي...
17 خرداد 1393

ماجراي گم شدن فرنيا

سلام عزيز دلم از اول هفته بابايي رفته ماموريت شب اول خاله كوچيكه امد پيشمون و از يكشنبه هم خاله بزرگه بخاطر اينكه ما تنها نباشيم از اهواز امده پيشمون روز يكشنبه كه رفتيم فرودگاه دنبال خاله جون و خانم گلي مامان از بس خاله ها را نميبينه  ميپرسيد اين خاله همانه كه پارسا سينا داره؟ روز دوشنبه هم قرار شد با اركان جون و مامانش بريم هايپر استار كه همان طوفاني كه الان ديگه همه در جريانش هستند پيش امد و كلي ترسيديم بيچاره كارگرهاي بالاي ساختمانها همان بالا دراز كشيده بودند كه بخاطر شدت باد نيفتند پايين و گل مامان يكدفعه با ناراحتي گفت بابايي كجاست الان بيرون نباشه اخه ميترسه و ممكنه باد ببردش بعد هم كه طوفان تمام شد ساعت 6رفتيم سمت...
13 خرداد 1393

تولد سه سالگی وبلاگ فرنیا گلی

سلام امروز تولد وبلاگ فرنیا است سه سال است با این دفتر خاطرات زندگی میکنیم و نوشتن خود این وبلاگ هم خودش یک خاطره است خاطره یک عشق بزرگ، خاطره لطف و محبت بزرگ خدا به یک خانواده، و خاطره تمام ارزوهای یک مادر عزیز دلم امیدوارم روزی را ببینم که خودت در این وبلاگ مینویسی 2خرداد 1393 این پست تكميل شد اول فرنيا ميخواست كيك از بيرون بخريم بعد كه گفتم ميتونه خودش كيك را بپزه قبول كرد بشرطي كه كيك تولد بشه(يعني تزيين خامه اي داشته باشه)و من هم از فرصت استفاده كردم و يك كيك جديد را امتحان كردم  بعد از پخت كيك و زمان خواب ظهر فرنيا خامه اماده كردم و كيك را تزيين كردم فرنيا خيلي خوشش امد اما توي عكسها خوابال...
3 خرداد 1393

عكسهاي جا مانده از قبل

ان قطار فرنيا را كه ديديد سوارش بود حاالا اين هم هواپيما كه صندليها بالهاي هواپيما هستند و ان چهارپايه كوچيك كه روش يك اسباب بازيه زرد رنگه صندلي خلبان است حالا بقيه چيزها چيه نميدونم فقط به جزييات توجه كنيد همه چيز تزيين شده روي هر قسمتي كه گذاشته يك وسيله تزييني هم اضافه كرده ادامه دارد بقيه را هم ببينيد نقاشي فرنيا كه بعدش گفته بزنيم به ديوار : ادم، درخت، ابر و اسمان فكر نكنيد ابرش خط خطيه نه دوستان انها قطرات باران هستند و ابر سياهه چون ابرهاي سياه باران زا هستند( از اموزشهاي بابايي) يك روز داشت خمير بازي ميكرد و بعد ديدم اين چيزها را از روي سفره خمير بازيش درست كرده حلزون، خورشيد، و هواپيما و پرنده ...
3 خرداد 1393

عكسهاي يك روز تفريح كنار درياچه شهدا چيتگر

يك روز با فرنيا و بابايي رفتيم درياچه شهدا يا همان درياچه چيتگر نميدونم دقيقا اسم پاركش چيه اما مهم اينه كه فرنيا حسابي انجا كيف كرد و آب بازي هم كه حسابي بهش چسبيد ادامه عكسها را ببينيد اين اسب سواري خيلي جالب بود ما وقتي رفتيم نميدونستيم اينقدر فرنيابازي ميكنه و شام هم بيرون ميخوريم كه پول نقدمون كم ميشه و دقيقا همان موقع هم دستگاههاي ATM قطع ميشن و نتيج اينكه نشد سوار كالسكه بشيم اما فرنيا كه داشت اصرار ميكرد سوار كالسكه بشيم اقايي كه كالسكه را ميراند گفت اگه اجازه بديد دخترتون را توي بغل خودم ببرم و اين شد كه من و بابايي كنار ايستاديم و فرنيا با اقاي كالسكه چي يكدوري توي محوطه زدند ...
3 خرداد 1393

مسافرت 2 و دراصل ديدار يك دوست عزيز

اين پست مربوط به مسافرت است اما ..... مخصوص دوست خوبم مامان ايلاست بله ما تبريز به ديدار يك دوست وبلاگي رفتيم ايلا خانم http://princess_ayla.niniweblog.com/ از خود تهران كه راه افتاديم به فرنيا گفته بودم كه ميريم يك دوست خوب را ببينيم و فرنيا تمام طول سفر عجله داشت بريم ببينيمش و ديديد كه توي مسير تا يك جا ايستاديم رفت و واسه ايلا گل چيده بود خيلي خوش گذشت و از لحظه اي كه ديدمشون يك حس صميميت داشتم انگار خيلي وقته از نزديك دوست بوديم و اصلا حس ديدار اول و نداشتم هم خود ايلا خانم كه اولش يك كم خجالتي بود و هم بابا و مامان گل ايلا خانم كه كلي بهشون زحمت داديم وقتي به فرنيا پيشنهاد رقص شد سريع درخواست رقص كرد و ايلايي با سخاو...
28 ارديبهشت 1393

مسافرت

ما چند روز تعطيلي رفته بودم مسافرت كجا؟ تبريز و اين مسافرت خيلي خوش گذشت يواش يواش متوجه ميشدي چرا خيلي اين سفر خاص بود شروع حركت فرنيا عاشق اينه كه كنار پنجره موهاش را باد ببره و ان گلهاي توي دستش كنار جاده ايستاديم و چيده واسه يك قرار ملاقات كسي كه قرار بود توي تبريز ببينيمش و فرنيا عجله داشت برسيم پيششون توي هتل فرنيا كتاب نقشه راهها را گرفته بود دستش و ازم ميخواست اسم هتلها را بخوانم و تعداد ستاره ها را هم كنار اسمها ميديد حالا گير داده بودبريم هتل مرواريد يك ستاره حالا هرچي ميگيم بدرد نميخوره گوش نميداد بلاخره هم به هتل سينا راضي شد چون مثل اسم داداش سينا بود چهار سال پيش وقتي براي اولين بار امديم تبريز توي همين هتل...
28 ارديبهشت 1393