روز جمعه
جمعه اول رفتيم خانه دايي بابايي و بعدش خانه زندايي(يعني در واقع رفتيم خانه دخترخاله بابايي)انجا ياسمين هم بود و حسابي با هم بازي كرديد حيف كه دوربين نبرده بوديم سر همه چيز با هم بازي و دعوا داشتيد يكبارش ياسمين موبايل بابايي را گرفته بود و تو هرچي سعي كردي ازش بگيري نمي تونستي واسه همين هم از پشت سر بغلش كردي كه بتوني ازش بگيري اما باز هم نشد كه يكباره از پشت گردنش گرفتي و با هم افتاديد زمين همه بهتون خنديديم و كمك كرديم بلند شديد اما باز هم موبايل دست ياسمين بود و اون هم فرار كرد ديدي نميتوني ازش بگيري بي خيال موبايل شدي ديگه كارتون همين شده بود كه دنبال هم كنيد و با كشمكش بخواهيد از دست هم وسايل را بگيريد من فكر كنم ديگه قصدتون بازي...









