فرشته کوچولو

رسم عجيبيه روزگار . ياد مي گيريم كه به يه چيري هاي دل ببنديم دوستشان داشته باشيم ولي درست در لحظه اي كه تمام اميدهايمان به اوست ، تنهايمان مي گذارد و ميروند بدون هيچ حرفي و صحبتي.

يازده ساله بودم كه پدر رفت خارطم است انقدر گريه كردم كه يك ماه تمام مريض شدم. كم كم به نبود پدر عادت كردم . ولي در تمام لحظات خوش زندگي مثل ازدواج و بخصوص تولد دخترم فرنيا هميشه حسرت خوردم و نبودن پدر را احساس كردم

سال ها گذشت پدر زني خوب و نجيب كه مي شد از لحظه لحظه در كنارش بودنش خيلي چپزهاي خوب را ياد گرفت را پيدا كردم كه ان هم ناگهان رفت.

بازم هم عزيزي را از دست دادم و بعد از ده سال با وي بودن الان هم بايد با عذاب وجدان نديدن وي در اخرين سفر خانمم به اهواز زندگي كنم

يادم است كه دو ماه قبل خانمم تنهايي به ديدن پدرش رفت و من شايد تنبلي كردم وقتي با پدر خانمم تلفني صحبت كردم گفت تا دم در حياط امده بود كه از من هم استقبال كند ولي من نبودم . گفتم حاج اقا انشا... در سفري بعدي حتما ميايم گفت ديگر شايد وقتي نباشد...........

لطفا بياييد خوب زندگي كنيم 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 / 5 / 1394 | 14:34 | نویسنده : مامانی |

چند وقتي ميشه ننوشتم اول قصدم اين بود كه پست گذاشتنم ماهي يكبار باشه اما با پايان تيرماه و شروع مرداد خبر بدي رسيد كه حسي براي نوشتن نداشتم

پدرم دقيقا روز تولدم به كما رفت خيلي سخت بود اول فكر ميكردم چيز مهمي نيست و پدر دوباره چشماهاش را باز ميكنه و به خواهرم ميگفتم به محض بهوش آمدن بايد دنبال خانه اي در اصفهان براي آنها باشيم تا ديگه تنها نمونن اما شب عمق فاجعه را فهميدم

پدرم اين رسمش نبود روز تولدم براي هميشه برام يك خاطره تلخه و اين يك هديه خوب از طرف يك پدر نيست

خدا چرا رسم دنيا اينه؟؟تا بچه هستيم براي پدر و مادرمان فقط زحمت و اذيت داريم در نوجواني و جواني با زبان تندمان ناراحتشان ميكنيم و تازه زماني كه خودمان پدر و مادر ميشويم و قدرشون را ميدانيم و وابسته محبتشون ميشيم وقت رفتن آنهاست و زمان زيادي براي جبران محبتهاشون نداريم

پدر عزيزم  همانطوري كه شنبه 3مرداد ماه چشمهاش را بست و فقط با تپشهاي قلبش در اين دنيا بود شنبه 10مرداد قلبش هم از تپش ايستاد و باشوق به ديار ابدي رفت و براي هميشه ما را در حسرت ديدارش گذاشت پدر عزيزم شايد يك هفته اخر دردي نكشيدي اما قلب ما درد كشيد دردي كه تا هميشه با ما خواهد بود

پدر عزيزم سخت بود كه هربار به خانه آمدم به استقبالم آمدي و وقت رفتن بدرقه ام كردي اما من هربار به تهران امدي  سركار بودم و نتوانستم مثل تو تا دم در خانه به استقبالت بيايم فقط يكبار به استقبالت امدم آن هم روزي بود كه منتظر رسيدن آمبولانس بوديم تا براي آخرين بار به خانه بيايي.

و اين جمعه وقتي بعد از يك هفته خواستم به خانه خودم برگردم باز تو بودي من ديدمت كنار در جايي كه هميشه ميايستادي و مثل هميشه برايم دست بلند كردي

فكر ميكردم يك عالمه حرف دارم بنويسم فكر ميكردم اين پست يك متن خيلي طولاني ميشه اما چشمهام بيشتر از ذهنم و انگشتانم حرف براي گفتن دارند و متاسفانه زبان چشم فقط اشكه فقط اشك




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 / 5 / 1394 | 10:09 | نویسنده : مامانی |

22خرداد خانه عزيز بوديم و من عاشق اين فصل هستم كه برم خانه عزيز آخه حياطش همش ميوه داره آلبالو، گيلاس، شاتوت، گردو، گوجه سبز، زردآلو خوشمزه

درخت گيلاس



ادامه مطلب

[ موضوع : عکس های فرنیا]
تاريخ : دوشنبه 1 / 4 / 1394 | 14:21 | نویسنده : مامانی |

خرداد ماه يك سفر به اهواز رفتيم اين هم گزارش تصويري اين مسافرت

فرودگاه تهران



ادامه مطلب

[ موضوع : عکس های فرنیا]
تاريخ : دوشنبه 1 / 4 / 1394 | 14:05 | نویسنده : مامانی |

سلام و نماز روزه هاتون قبول

اولين روز فصل تابستان آمدم تا آخرين ماه فصل بهار را به روايت تصوير  تعريف كنم

يك روز فرنيا هوس كرده بود لباس عروسش را بپوشه انوقت خاله كوچيكه هم همينحوري واسمون يك دسته گل اورد دخترم كلي كيف كرد بخاطر اينكه يك عروس كامل شدچشمک

عروس زيباي مامان

 



ادامه مطلب

[ موضوع : عکس های فرنیا]
تاريخ : دوشنبه 1 / 4 / 1394 | 13:25 | نویسنده : مامانی |

مهد دخترم دوتا در داشت بدلائل مختلف در توي خيابان هفتم را بستند و در دوم كه توي خيابان نهم بود باز كردند

اين در سمت اتوبان است و يك فضاي سبز هم جلوي در است از ان روز هر بار كه ميرم دنبال فرنيا تا سر خيابان خودش ميره و من بايد با ماشين سرخيابان منتظرش باشم

1

 

2



ادامه مطلب

[ موضوع : عکس های فرنیا]
تاريخ : سه شنبه 5 / 3 / 1394 | 15:55 | نویسنده : مامانی |

خوب بعد از محلات رفتيم خمين

اينجا خانه امام خميني است

خمين منزل امام خميني



ادامه مطلب

[ موضوع : عکس های فرنیا]
تاريخ : سه شنبه 5 / 3 / 1394 | 15:38 | نویسنده : مامانی |

خوب روز چهارشنبه راه افتاديم به سمت قم و شب خانه دوست بابايي كه يك دختر ناز هم داره مونديم و فرداش راهي سفر شديم مقصد محلات و آبگرم محلات بود

1



ادامه مطلب

[ موضوع : عکس های فرنیا]
تاريخ : سه شنبه 5 / 3 / 1394 | 12:10 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 66 صفحه بعد