فرشته کوچولو

1

خرو پف

كمي از حرفهاي قشنگت مينويسم امروز صبح ساعت 4.20 دقيقه منو صدا كردي و اب خواستي بعد گفتي چراغ را روشن كنم و چراغ خواب را خاموش كنم ميگم واسه چي ميگي بيا بازي كنيم عزيزم الان هنوز شبه ببين تاريكه بخواب باشه دوباره ده دقيقه بعد بيدار شدي، مامان ج ي ش دارم بردمت دستشويي بعد از اينكه كارت تمام شد ميگي بشور ديگه پي پي نداري؟ نه مامان مگه نميدوني الان همه خوابن خوب پي پي هم خوابه ديگه باد معده اش دفع شد ميگم ببين صداش امد مامان گوشت را بيار(بعد يواش در گوشم ميگه) اين صداي خروپف پي پي يك روز توي دهه محرم نشسته بود و تلويزيون نگاه ميكرد بعد امده پيشم و ميگه مامان من ميخوام كار خوب كنم تا خدا منو دوست داشته باشه ...
20 آبان 1393

روز جهاني كودك مبارك

بابايي اس ام اس داد روز كودك را به فرنيا تبريك بگو، خوب بابايي خودت هم ميتوني تبريك بگي ديگه اما چشم اطاعت امر ميشه و به گل دختري با صداي بلند از طرف دوتاييمون ميگم     كوچولوي شيرينم     روزت مبارك      عزيزم قدر كودكي‌ات را     بدان من و بابايي سعي     مي‌كنيم دوران كودكي ات     سرشار از     شادي و بازي       باشه و غصه راهي به       دنياي زيباي كودكانه ات     ...
16 مهر 1393

كمي تعريف از شيرين زبوني هاي گلم

خوب دختر گلم يك هفته ديگه هم گذشت و امدم از شيرين زبونيها و قشنگيهات بگم توي هفته گذشته واكسن انفولانزا زدي و انشالله زمستان امسال زياد مريض نشي دو سه روز قبل از شما بابايي واكسن زد و شما ميگفتي من هم ميخوام بزنم اما وقتي خودت را برديم همش ميگفتي من ميترسم واكسن لازم نيست و فقط هم موقع تزريق درمانگاه را گذاشتي روي سرت و به محض تمام شدن تزريق صداي شما هم قطع شد و اين يعني درد نداشته و فقط ترس داشته سه شنبه جشن حنابندان دختر عموت بود توي راه وقتي داشتيم ميرفتيم باهم حرف ميزديم و من ازت سوال كردم فرنيا دوست داري بزرگ بشي چكاره بشي؟ فكر كردي و گفتي معلم بعد وقتي ازت پرسيدم به بچه ها چي ياد ميدي جوابت اين بود ""بهشو...
5 مهر 1393

يك كمي هم تعريف خاطرات

اصفهان كه بوديم فرنيا به خاله حسابي علاقه پيدا كرده بود و ميخواست همه كارهاش را انجام بده بهش غذا بده مسواك بزنه و .... يكبار گفتم فرنيا بيا مسواك گفت خاله فكر كردم منظورش خاله كوچيكه است صدا كردم خاله كوچيكه فرنيا گفت نه مدير ساختمان بياد ( منظورش صاحبخانه بود) &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& خاله بهش گفت عروس من ميشي گفت نه ميخوام عروس بابايي بشم بعد خاله گفت نميشه ان بابات است خوب عروس دايي شو؟ فرنيا گفت نه دايي خودش زندايي را داره خاله پرسيد خوب عروس كي ميشي؟ فرنيا يك خورده فكر كرد و گفت...
14 مرداد 1393

44ماهگيت مبارك

دختر قشنگم هميشه همه از گذر عمرشون خيلي راضي نيستن اما يك مادر براش فرق ميكنه از وقتي تو را  دارم براي بزرگ شدن و مستقل شدنت روز شماري ميكنم نميدونستم يك روزي اين قدر گذر ايام عمر برام شيرين ميشه  بزرگ شدن تو يعني بيشتر شدن سن من و كم كم پير شدنم اما اين شمارش ماههاي بزرگ شدن تو  فقط كمي نگرانم ميكنه تا كي هستم كه بتونم زير چتر حمايتم محافظت باشم ؟ خدا سايه همه پدر مادرها را بالاي سر بچه‌هاشون به سلامت حفظ كنه دختر قشنگم زود بزرگ و قوي شو 44ماهگيت مبارك
25 تير 1393

حرفهاي قلمبه سلمبه فرنيا گلي

بوي پياز 5شنبه صبح از خواب بيدار شده و منو صدا كرد داشتم توي اشپزخانه غذا درست ميكردم رفتم سراغش بوسش كردم بوش كردم و گفتم عزيز دلم تو بوي عشق ميدي بوي زندگي ميدي فرنيا درحالت خماري ميگه مامان اما تو بوي پياز ميدي به من نگاه كن مربي فرنيا توي مهد عوض شده بعد از معرفي بچه ها باز مربي وقتي ميخواسته فرنيا را صدا بزنه اسم فرنيا يادش رفته بوده و از فرنيا ميپرسه اسمت چي بود؟ فرنيا ميگه : به من نگاه كن حالا بگو فر  - ني - يا و مربي بيچاره هم اطاعت امر كرده و بخش بخش اسم فرنيا را گفته فكر كنم ديگه هيچ وقت اسم فرنيا يادش نره مامانم ايرانيه ديروز موقع گرفتن فرنيا از مهد مدير داخلي مهد از فرنيا پرسيد فرنيا شما ترك ...
3 تير 1393

بابايي برگشت

سلام بلاخره بابايي ديشب ساعت 11.30رسيد خانه اول از همه بگم كه فرنيا اصلا براي باباش دلتنگي نكرد و اين موجب تعجب همه بود بخصوص عمه و عزيز تنها يكبار ياد باباش كرد ان هم روزي كه تهران طوفاني شد و فرنيا نگران بود اگه بابايي بيرون باشه ممكنه باد ببردش اما از چندساعت قبل از رسيدن بابايي من از فرنيا پرسيدم بابايي بياد اول از همه چي بهش ميگي فرنيا سريع جواب داد : بابا چي برام اوردي؟ من هم شروع كردم باهاش حرف زدن كه بايد بگي بابايي دلم برات تنگ شده بود و بغلش كني و.... خلاصه شروع كردم به سخنراني كردن بعدش هم وقتي فهميدم بابايي سوار تاكسي به مقصد خانه است فرنيا را بردم توي بالكن و كلي با هم حرف زديم و اسمان را نگاه كرديم و هر ماشيني كه مي...
17 خرداد 1393

ماجراي گم شدن فرنيا

سلام عزيز دلم از اول هفته بابايي رفته ماموريت شب اول خاله كوچيكه امد پيشمون و از يكشنبه هم خاله بزرگه بخاطر اينكه ما تنها نباشيم از اهواز امده پيشمون روز يكشنبه كه رفتيم فرودگاه دنبال خاله جون و خانم گلي مامان از بس خاله ها را نميبينه  ميپرسيد اين خاله همانه كه پارسا سينا داره؟ روز دوشنبه هم قرار شد با اركان جون و مامانش بريم هايپر استار كه همان طوفاني كه الان ديگه همه در جريانش هستند پيش امد و كلي ترسيديم بيچاره كارگرهاي بالاي ساختمانها همان بالا دراز كشيده بودند كه بخاطر شدت باد نيفتند پايين و گل مامان يكدفعه با ناراحتي گفت بابايي كجاست الان بيرون نباشه اخه ميترسه و ممكنه باد ببردش بعد هم كه طوفان تمام شد ساعت 6رفتيم سمت...
13 خرداد 1393

41ماهگي مبارك

عزيز دلم گل زيباي زندگي امروز 41ماه از بودنت كنار ما ميگذره 41ماه كه از لحظه لحظه اش (با وجود تمامدلواپسيهاي مادرانه) لذت بردم عزيزم ميدوني اين روزها با حرفهاي قشنگت كه نشان از بزرگ شدنت داره چقدر ذوق ميكنم حتي شايد بيشتر از روزي كه اولين بار كلمه مامان را از زبانت شنيدم وقتي چيزي ازت ميپرسم و ميگي منظورتون .... است وقتي صبحها كه از خواب بيدار ميشي و من اين سوالهاي تكراري را ميپرسم گل مامان كيه؟ قشنگ مامان كيه؟ عسل مامان كيه؟ و بعد از چندبار كه جواب ميدي من، خسته ميشي و ميگي من فرنيا مامان هستم ديگه چرا اينقدر مي پرسي عزيزم بزرگي و بالندگي تو نهايت خواسته و آرزوي ماست گلم امروز خيلي سرم شلوغه حتي وقت نكردم نظرات دوستان را تاييد كن...
25 فروردين 1393

چهل ماهگي فرنيا

دختر شيرينم سلام امروز 25اسفند سال 1392 يعني تولد 40 ماهگي شماست عزيزم اين شيرينترين روز زندگيمو بهت تبريك ميگم و قشنگترين چيز واسه من اينه كه 40ماهگي تو با 40سالگي مامان همزمان است نه اينكه توي يك روز باشه اما سن ادم بزرگها را با سال ميشمارن واما سن بچه ها را با ماه واين باعث شده اين دوتا همزمان بشن ميدونم اين ها همش عدد است اما نميدونم چرا من اين بازي با اعداد را دوست دارم مثلا 30ماهگيت را هم توي مهد يك جشن كوچولو گرفتم دخترم نميدونم وقتي بزرگ بشي و مثلا بشي 20ساله من كجا هستم و چه شكلي ام اما همينو بدون كه به همين اندازه كه الان دوستت دارم، دوستت خواهم داشت و حتي نميتونه ذره اي دوست داشتنم بيشتر بشه اخه اين نهايتش است  عشق مادر...
25 اسفند 1392