فرشته کوچولو

8-10 فروردين ماه (ياسوج بروجن شهركرد)

خوب ادامه سفر 8فروردين از گناوه بطرف ياسوج راه افتاديم خوب اين عكسي است كه وقتي از گناوه راه افتاديم بابايي يك نخلستان ديد و فكر كرد  از درختها بالا بره بعد خيلي راحت همان اول بالا رفتن پاش ليز خورد و دستش با كشيده شدن به تنه درخت خراشيده شد و ما همه اين صحنه ها را از داخل ماشين نظاره گر بوديم اينجا يك شهري است به اسم شبانكاره تا رسيديم ياسوج رفتيم هتل جهانگردي (كه هميشه در هر شهري ما رفتيم اين هتلها جاهاي باصفايي بودند ) و فرنيا سريع درخواست حمام كرد و گفت ديگه خودش بزرگ شده و ميتونه حمام كنه شب انجا بوديم و فرداش يعني 9 فروردين رفتيم ابشار ياسوج صبحانه در هتل ابشار ياسوج بابايي پيشنهاد چتر...
24 فروردين 1394

ماهشهر ديلم گناوه

روز 7فروردين از اهواز راه افتاديم سمت ديلم چون فرنيا از هليا (دختر همسايه) خيلي توي بازيها اسم ديلم را شنيده بود و از خيلي وقت پيش ميگفت براي عيد منو ديلم ببريد البته ما پارسال هم ديلم رفته بوديم اما خوب دختري يادش نبود از مسير ماهشهر رفتيم و توي راه تابلويي ديديديم كه نوشته بود گردش با كشتي ساعت 10صبح گفتيم بريم خوبه اما چشمتان روز بد نبينه يك كشتي سوار شديم تا ساعت11.30 كه راه نيفتاد بعدش هم كه اينقدر مسافر سوار كرده بود و عرشه كوچيك بود كه اصلا دوست نداشتيم بريم روي عرشه اما تنها جالبي كه داشت اين بود كه توي كشتي مثلا برنامه هم داشتن و از بچه هاي كوچولو خواستن برن و شعر بخوانن من كه فكر نميكردم دخترم روش بشه جلوي جمعيت توي بلندگو شعر ب...
23 فروردين 1394

گردش در اهواز و رفتن به رامهرمز

يك روز هم با خاله مامان پارسا سينا رفتيم توي اهواز گشتي زديم فرنيا اولين بار بود كه از اين مدل پشمكها ميديد فرنيا يك شعر ياد گرفته بود از فيلم راپونزل بعد مثلا ان يك خط شعر را كرده بود ورد جادويي و براي كفشهاش ميخواند ميدويد ميگفت اينجوري كفشهام خيلي سريع ميرن اينجا هم داشت ان ورد را ميخواند و دستاش را تكان ميداد (اين گل درخشان شو، نيرويي تابان شو، انچه در زمان، انچه در دوران) و اين هم روز 4عيد كه رفتيم رامهرمز مادر بزرگ، مادر، فرزند و نوه يعني چهار نسل كنار هم من و مادرم و مادر بزرگم خيلي شبيه هم هستيم اينقدر دوست دارم فرنيا هم شبيه من باشه اين پسردايي خودم اس...
23 فروردين 1394

چهارشنبه سوري و سفر به اهواز

سلام اين هم عكسهاي دو هفته تعطيلات اگر در عكسهاي چهارشنبه سوري چيزي نديديد خوب تعجب نداره ميخواستيم اتيش بازيها معلوم باشه و درحاشيه هم در تاريكي شبهي از فرنيا   فرنيا از بس دست همه از اين بالن ارزوها ديده بود اينقدر گفت تا بابايي براش يكي خريد و با هزارزحمت فرستاد هوا امااااااااااااااا بالن رفت و به سيم برق گير كرد و همه را به استرس انداخت خلاصه كه ختم به خير شد و يكي از همسايه ها بلاخره تونست با پرتاب يك چيزي از سيم برق بندازدش پايين و انوقت گريه فرنيا كه حالا ارزوهاي ما براورده نميشه اينجا هنوز فرنيا بهانه بالن ارزوها را داشت و 5شنبه صبح بطرف اهواز راهي شديم و فرنيا كه هرجايي واسه خودش سريع يك دوست ...
23 فروردين 1394

عيد ديدني

ما هرسال عيد را راهي اهواز ميشيم و بعد از تعطيلات 13روزه برميگرديم خانه و هميشه آخرين 5شنبه سال را ميريم خانه عزيز امسال كه تعطيلات از 5شنبه است يكهفته زودتر رفتيم عيد ديدني خانه عزيز و عموها اين هم عيدهايي كه امسال براي بچه ها درست كردم اين هم خانه عزيز و پسرعمو و خترعموها بعد بچه ها تصميم گرفتند بزرگترها را غافلگير كنندو حياط را جارو زدند  و اب پاشي كردند لطفا در عكس زير دقت بفرماييد فرنيا در جمع بچه ها خودش را پرنسس معرفي كرد و اصلا كاري نكرد فقط راه رفت و از كار بچه ها و تميزي تعريف كرد بعد هم باباها امدند و درختهاي باعچه عزيز را هرس كردند اين هم بچه ها و شاخه هاي پرشكوفه هرس شده(اينقدر نارا...
25 اسفند 1393

خانه تكاني عيد و جشن مهد

اين هم كلاهي كه فرنيا بالاي كمد جاكفشي پيدا كرد بعد از خانه تكاني وقتي بابايي خوب ديوارها را تميز كردند فرنيا خانم ديدند ديوارها خيلي تميزه گفتند خوب حالا وقت مناسبي است واسه نقاشي و رنگي رنگي كردن در و ديوار رنگ سبز نداشت خودش با قاطي كردن رنگ ابي و زرد، سبز درست كرد بعد هم يك روز رفته بود و به خاله آزاده (يكي از مربيهاي مهد) گير داده بود كه منو نقاشي كن و روز پنج شنبه 21 اسفند جشن نوروز مهد كودك بود من اولش عكس ميگرفتم بعد بابايي پيام داد كه فيلم هم بگير من هم غرق فيلم گرفتن شدم عكس يادم رفت فقط همان اولين برنامه كه خواندن سوره ناس بود عكس گرفتم ...
25 اسفند 1393

عموي عزيزم هميشه عموي پهلوان من هستي

توي اين مدت يك اتفاق بد هم افتاد باز هم يكي از عموهاي من فوت كرد و ما براي مراسم ختم و چهلم به اصفهان رفتيم عمويي كه همه به پهلواني و شوخ بودن ميشناختنش و هميشه هم بيخبر به برادر و خواهر سر ميزد (اخه عموهاي من توي شهرهاي مختلف زندگي ميكنند) يادش بخير توي حياط خانه شون خرمالو داشتن زمستانها سهم همه را ميبرد ميداد اين هم عكسهاي توي مسير به اصفهان دختر مهربان من باقيمانده صبحانه اش را داره ميريزه براي گربه ها فرنيا و بابا بزرگ پنجشنبه رفتيم اصفهان و فرنيا توي راه خيلي خسته شد و شب خيلي بهانه گرفت براي اينكه روز جمعه هم مراسم بود و بعد مراسم بايد برميگشتيم تهران 5شنبه شب ساعت 8.30برديمش سيتي سنتر نز...
25 اسفند 1393