فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

فرشته کوچولو

خرداد ماه و خانه عزيز

22خرداد خانه عزيز بوديم و من عاشق اين فصل هستم كه برم خانه عزيز آخه حياطش همش ميوه داره آلبالو، گيلاس، شاتوت، گردو، گوجه سبز، زردآلو وقتي من بالاي درخت بودم و بابايي سبد به دست كمك من ميكرد عزيز هم با  فرنيا مشغول بود و فرنيا براي اولين بار با مفهوم سواد و بي سوادي آشنا شد همش از عزيز ميخواست براش بنويسه فرنيا و عزيز ميگفت من كه سواد ندارم و فرنيا اصرار كه خوب حالا بنويس اشكال نداره منو ميبينيد؟ اين هم گوشواره گيلاسي اين هم هفته گذشته كه رفتيم بازار فرش همينجوري براي تفريح طبقه بالاش يك جاي كوچيك اما خلوت براي بازي بچه ها داشت و فرنيا يك دوست پسر هم آنجا پيدا كرد خوب رسيديم ...
1 تير 1394

خرداد ماه و سفر به اهواز

خرداد ماه يك سفر به اهواز رفتيم اين هم گزارش تصويري اين مسافرت فرنيا توي فرودگاه تازه فهميد باباش باما نمياد و انوقت بعد داخل هواپيما بعد رسيديم خانه مامان بزرگ و اين هم اولين شب فرنيا در خانه مامان بزرگ اين اولين باريه كه فرنيا توي تخت نخوابيد اخه ديگه محدثه خانم كوچولوي ناز خانه ماست كه به تخت احتياج داره و فرنيا ديگه بزرگ شده خانه مامان بزرگ يك استخر بادي بزرگ هست كه وقت تابستانها بريم ديگه فرنيا همش توي استخر است و اينبار محدثه عسلي هم با فرنيا همراهي ميكرد اين هم محدثه خانم وقتي از شنا برميگرده اين هم يك خواب راحت بعد از كلي آب بازي ميگن چرا بچه ها خانه مامان بزرگه...
1 تير 1394

خرداد ماه قشنگ

سلام و نماز روزه هاتون قبول اولين روز فصل تابستان آمدم تا آخرين ماه فصل بهار را به روايت تصوير  تعريف كنم يك روز فرنيا هوس كرده بود لباس عروسش را بپوشه انوقت خاله كوچيكه هم همينحوري واسمون يك دسته گل اورد دخترم كلي كيف كرد بخاطر اينكه يك عروس كامل شد   فرنيا با لباسي كه تازه خياط براش دوخته بود ژست عكاسي ميگرفت و ميگفت مامان ازم عكس بگير يك روز كه فرنيا مريض شده بود با بابايي مونده بود خانه و با هم رفته بودند پارك ارم انجا ديده بودند يك نمايشگاه اقوام ايراني هست و بابا پيشنهاد داد با هم بريم رفتيم اما كمي كه قدم زديم فرنيا شهر بازي را ديد و ديگه نمايشگاه تعطيل شد ...
1 تير 1394
1