فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

تولد 4 سالگي‌ات مبارك(مهد كودك گلشن)

عزيز دلم دختر نازم تولدت مبارك امسال توي مهد هم يك تولد گرفتيم اين هم شما و دوستات دختر خوابالويي كه تولدش است و جايگاه مخصوص داره بزور بايد چشم از كيكش برداره ولي نميشه اين دخترهاي كلاس اين هم آقا پسرها     دخترها ميرن كه اماده بشن براي رقص و پايكوبي هنرنمايي پسرها اين هم فرنيا و خاله ساراي عزيز مربي فرنيا كه خيلي دوستش داريم ...
25 آبان 1393

خرو پف

كمي از حرفهاي قشنگت مينويسم امروز صبح ساعت 4.20 دقيقه منو صدا كردي و اب خواستي بعد گفتي چراغ را روشن كنم و چراغ خواب را خاموش كنم ميگم واسه چي ميگي بيا بازي كنيم عزيزم الان هنوز شبه ببين تاريكه بخواب باشه دوباره ده دقيقه بعد بيدار شدي، مامان ج ي ش دارم بردمت دستشويي بعد از اينكه كارت تمام شد ميگي بشور ديگه پي پي نداري؟ نه مامان مگه نميدوني الان همه خوابن خوب پي پي هم خوابه ديگه باد معده اش دفع شد ميگم ببين صداش امد مامان گوشت را بيار(بعد يواش در گوشم ميگه) اين صداي خروپف پي پي يك روز توي دهه محرم نشسته بود و تلويزيون نگاه ميكرد بعد امده پيشم و ميگه مامان من ميخوام كار خوب كنم تا خدا منو دوست داشته باشه ...
20 آبان 1393

جمعه 16 آبان

اين هم عكسهاي جمعه همين هفته كه ميگذارم تا به روز بشيم ديگه   دخترم داره اماده ميشه بره بيرون اول بايد لاك بزنه ان هم هر انگشتي يك رنگ و خودش هم بايد اينكار را انجام بده و من نبايد هيچ كمكي كنم چون خودش بزرگ شده و بايد اماده بشه بعد از خريد موبايل جديد بابايي و كاپشن فرنيا خانم نهار رفتيم رستوران و تا غذا اماده بشه فرنيا خانم كمي موبايل بازي ميكنه بعد از غذا موقع خروج اجازه دادند ازشون عكس بگيريم ...
18 آبان 1393

تاسوعا و عاشورا 93

روز يكشنبه توي مهد مراسم عاشورا گرفتن و عكسهاش را بهمون دادند   روز عاشورا مطابق هرساله رفتيم روستاي عزيز نزديك هشتگرد . عكسهاش ادامه مطلب اول با ماشين تا امامزاده اي كه همه دسته ها انجا جمع ميشدند رفتيم و از داخل ماشين تو صفهاي عزاداران را ميديدي و ميگفتي چرا ما بيرون نميريم و به محض اينكه از ماشين پياده شديم خواستي بري توي دسته بچه ها   هوا خيلي سرد بود و اولش دستكش نپوشيده بودي ولي بعد از كمي راه رفتن قبول كردي دستكشهات را بپوشي بعد از پوشيدن دستكشها بدو بدو خودت را به دسته رسوندي   ...
18 آبان 1393

يك روز جمعه

يك روز جمعه روز فرنيا بود صبح رفتيم پارك پرديسان فرنيا اسكيت تمرين كنه اول اماده ميشه   انجا با دوتا خواهر و برادر كه امده بودند تمرين اسكيت حسابي بازي كرد و لذت برد و چون ميديد ازش بزرگترن ميگفت به من ياد بديد مربي اسكيت گفته بود فرنيا اسكيت سواري نكنه فقط براي تقويت پاهاش روي جاي نرم با اسكيت راه بره ما هم اول رفتيم اسكيت بعد رفتيم تمرين قدم زدن من عاشق اين عكس هستم بعد با بابايي براي رعايت عدالت يك عكس دوم از بابايي بعد از كمي راه رفتن رسيديم به موزه حيات وحش بعد هم رفتيم رستوران واسه نهار و چه رستوراني؟ بله كيدز لند مخصوص بچه ها دختر من ب...
17 آبان 1393

باز برگشتيم

سلام دوستان و ببخشيد كه يك مدتي نبوديم و دوستان عزيزمون ممنون كه به فكرمون بوديد و معذرت كه نگرانتون كرديم ما خوبيم و اين تصاوير هم گوياي ان روزهاي ما اول هديه تولد از طرف مامان بزرگ و دوتا خاله  وقتي ما اهواز تولد گرفتيم چون هديه ما از تهران خريداري شده بود و بزرگ بود نشد بياد اهواز و وقتي رسيديم تهران ان را دريافت كرديم ان نقطه صورتي كه وسط زمين واليبال ايستاده گل دختر منه كه از ان پايين داد ميزد ازم عكس بگير اينجا جلسه سومش است الان ديگه كلي ماهر شده و 12جلسه ترم يك اش تمام شد يك روز مربي شون گفت مريضه و نميتونه بياد و بجاي خودش يك مربي اقا را گذاشته بود فرنيا اصرار داشت كه اين مربي خودشونه كه فقط موهاش را كوتا...
17 آبان 1393
1